آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۶۰۱۱
۱۱:۳۶

۱۴۰۵/۰۵/۰۴
خاطره‌ای از همرزم شهید محمدی دوست؛

حاج قاسم از دستان فرزندان حضرت زهرا (س) شفا گرفت

شفای شهید محمدی دوست معجزه‌ای به دست اهل بیت بود.


به گزارش نوید شاهد همدان، شهید ابوالقاسم محمدی دوست اول تیر ۱۳۴۱ در شهر سرکان از توابع شهرستان تویسرکان متولد شد. پدرش علی و مادرش منظر نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند و در سال ۱۳۶۴ ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت و بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۶۷ با سمت مسئول طرح و برنامه ریزی عملیات لشکر ده سیدالشهدا در ماووت عراق به شهادت رسید. پیکرش در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شده است.

علی اصغر نیکو از همرزمان شهید محمدی دوست درباره خاطره‌ای از همرزم شهید خود می‌گوید:

عملیات کربلای ۴ از طریق منافقان لو رفته بود و آن‌ها ساعت حمله را می‌دانستند، شب عملیات ما به خط رفتیم و قایق سوار‌ها سوار قایق‌ها شدند، غواص‌ها داخل آب رفتند و نیرو‌های خاکی نیز در کنار ساحل بودند.

هنوز عملیات شروع نشده بود که ما دیدیم منور‌های سبز و قرمز و زرد که رمز آغاز عملیات بود، روشن شد ما همه فکر می‌کردیم که عملیات قدری زودتر آغاز شده برای همین هم تمام نیرو‌ها وارد عمل شدند.

عراق آن شب با آمادگی کامل و منور زیاد با هواپیما شروع به بمباران کرد. بیشتر بچه‌ها به شهادت رسیدند، ما هم داخل آب درگیر بودیم، بی سیم‌ها دستکاری شده و ارتباط‌ها کاملاً قطع شده بود. وقتی درگیری کمی آرام شد از کنار رود به عقب برگشتیم.

حاج قاسم محمدی دوست پیگیر اوضاع شد، گفتم الان تعداد زیادی از بچه‌ها کنار رودخانه افتاده‌اند. بعد از نماز صبح حاج قاسم به همراه تعدادی از بچه‌ها برای آوردن شهدا و مجروحان به کنار ساحل رفتند که در همان لحظه خمپاره‌ای کنار حاج قاسم منفجر شد و ترکشی به سر حاج قاسم خورد و از پیشانی تا بالای گوش ایشان را خراش و دست و پایشان مجروح شد.

ایشان را به عقب برگرداندیم و خواستیم که برای مداوا به تهران برود، اما این شهید بزرگوار مخالفت کرده و گفتند چیز مهمی نیست خوب خواهم شد. اوایل عادی صحبت می‌کرد، اما بعد از گذشت دو ساعت لکنت زبان گرفت و صحبت کردن برایش سخت شد. بالاخره جهت مداوا به تهران رفت.

عملیات کربلای ۴ مختومه اعلام شد و ۱۵ روز بعد عملیات کربلای ۵ آغاز شد و آن موقع حاج قاسم در بیمارستان بود، مرحله دوم عملیات که ۱۰ یا ۱۲ روز بعد شروع شد متوجه حضور حاج قاسم شدم، جویای احوالش شدم و دیدم که نمی‌تواند صحبت کند و در واقع براثر آن ترکش تکلمش را از دست داده بود.

چند روز بعد به خرمشهر برگشتیم و گفتند برای تک آماده شوید. حاج قاسم بر روی برگه‌ای برایم نوشت که نیرو‌ها را آماده کن! که البته چند لحظه بعد بیسیم زدند و از لغو عملیات خبر دادند.

حاج قاسم بعد از مراجعت به تهران و عمل دست و پایش، به او گفتند جهت مداوای تکلمش باید به خارج از کشور بروی که احتمال بهبودی مشخص نیست، حاج قاسم هم تمایلی نداشت که در آن شرایط کشور با هزینه زیاد به خارج اعزام شود.

دوستان به حاج قاسم گفتند به مشهد برو تا شفا پیدا کنی ایشان یا شوخی گفته بودند چرا من بروم پیش امام رضا؟ خب امام رضا بیاید پیش من. خلاصه به مشهد نرفت و به سرکان بازگشت تا از روحانیون کسب تکلیف کند و به جبهه برود. اما آن‌ها مخالفت کردند و گفتند وجود شما باعث تضعیف روحیه رزمندگان می‌شود.

ساعت ۱۲ شب حاج آقا محقق به سرکان می‌رود و به حاج قاسم می‌گوید به جبهه برو شفایت در جبهه است، حاج قاسم تعجب می‌کند و فردا صبح قاسم عازم جبهه می‌شود.

حاج قاسم در شب اولی که به جبهه می‌رسد خواب عجیبی می‌بیند که در یک مسجد همه شهدای عملیات‌های کربلای ۴ و ۵، والفجر ۸، بیت المقدس ۲ و عملیات‌هایی که بچه‌های همدان و تویسرکان شرکت داشتند به همراه شهید عینعلی و دو سید نشسته‌اند، یکی از سید‌ها خطاب به جمع می‌گوید چرا دیگر سروصدایتان می‌آید؟ پس یازهرا و یاحسین گفتن و روضه خواندنتان چه شد؟ حاج محسن عینعلی می‌گوید:‌ای بابا سید دست روی دلمان نگذار ما دلمان را به این مداح‌ها خوش کرده بودیم که هرکدام در عملیات‌ها شهید شدند و الان هم دلمان را به حاج قاسم خوش کرده بودیم که او هم زبانش بسته شده و ما الان مداح نداریم.

سید به نزد حاج قاسم می‌رود و می‌پرسد چرا دیگر نمی‌خوانی؟ و حاجی بر روی برگه‌ای می‌نویسد تکلمش را از دست داده، سید دستی بر سرش می‌کشد و می‌گوید انشاله خوب می‌شوی ولی مادرمان زهرا را فراموش نکن.

حاج قاسم از خواب بیدار می‌شود و به یکباره کلمه «بسم الله الرحمن الرحیم» را ادا می‌کند و این خواب معجزه‌ای جهت شفای حاج قاسم می‌شود.


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه