«محمد طاها» تکهای از وجودم بود/ پیکرهای کوچک شهدا راوی جنایتی بزرگ شدند

به گزارش خبرنگار نوید شاهد؛ شهید محمدطاها جعفری، دانشآموز کلاس چهارم دبستان شجره طیبه میناب، متولد ۲۵ اسفند ۱۳۹۴ بود که در ۹ سال و ۹ ماهگی، صبح شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴، در جنایت هولناک رژیم صهیونیستی و آمریکا جنایتکار به مدرسه شجره طیبه میناب به شهادت رسید. او سه سال از دوران تحصیل خود را در این مدرسه سپری کرده بود. پیکر این شهید کوچک، نزدیک به یک ماه در میان پیکرهای سوخته و متلاشیشده گم بود تا اینکه سرانجام در ۹ فروردین، با آزمایش دیانای، تنها یک تکه استخوان از او شناسایی و به آغوش خانواده بازگشت. مادرش، سرکار خانم خدیجه احمدیزاده، در گفتوگویی تلخ و شیرین، تصویری از پسری ترسیم کرد که در ۹ سالگی، بزرگتر از سن خود میاندیشید و رفتار میکرد.

محبت را میان خانواده و دوستانش تقسیم میکرد
بنده خدیجه احمدیزاده هستم، مادر شهید محمدطاها جعفری. ساکن میناب هستم و دو تا پسر دارم. محمدطاها فرزند بزرگم بود، متولد ۲۵ اسفند ۹۴. ۹ سال و ۹ ماهش بود که شهید شد، کلاس چهارم و ۳ سال در مدرسه شجره طیبه درس خواند. داداش کوچکش ایلیا ۵ سال و نیم سن دارد و متولد سال ۱۳۹۹ است. محمدطاها پسر بسیار شایستهای بود. چنان تربیت یافته بود که اندیشه و رفتارش فراتر از سن و سالش مینمود؛ بهگونهای که هرگز احساس نمیشد با کودکی خردسال مواجهایم، بلکه شخصیتی بالغ در قامتی کوچک داشت.
محمدطاها در انجام کارهای خانه بسیار به من کمک میکرد؛ برای خرید به مغازه میرفت و مایحتاج منزل را تهیه میکرد. بهگونهای که من به ندرت نیاز به خروج از خانه پیدا میکردم. اگر گاهی خود به بیرون میرفتم، با دلسوزی میپرسید: مامان، چرا بدون من به بیرون رفتی؟ این رفتارش نشاندهنده دلبستگی عمیق و احساس مسئولیتپذیری فوقالعادهاش نسبت به من بود.
هرگاه برای خودش خوراکی یا بستنی تهیه میکرد، هرگز دوستانش را فراموش نمینمود و برای آنان نیز میگرفت و تأکید میکرد که خود به تنهایی از چیزی لذت نمیبرد و دوستانش را در آن شریک میکند. او به هیچوجه کودکانی خودمحور و خسیس نبود و همیشه هوای همسالان خود را داشت.
هرچند در تحصیل نیز موفق بود، اما اشتیاق بیشتری به ورزش، بهویژه فوتبال، داشت و من قصد داشتم در سال جاری او را در کلاسهای فوتبال ثبتنام کنم. همه معلمان نیز از او راضی بودند و او را بهخاطر اخلاق نیکو و مهربانیاش تحسین میکردند.
برادر کوچکش، ایلیا، گاهی رفتارهایی دارد که درک آن برای دیگران دشوار است و لجبازی میکند، اما محمدطاها با وجود آنکه گاه به نفع خودش نبود، همواره از منافع خود میگذشت و اولویت را به برادرش میداد. میگفت: ایلیا کوچکتر است و گناه دارد، او را درک کنید. او با صبر و شکیبایی تمام در کنار برادرش بود و او را بهخوبی درک میکرد.
محمدطاها عشق و ارادتی وافر به امام رضا (ع) و حرم مطهر آن حضرت داشت و این عشق، بخشی جداییناپذیر از شخصیت او بود. هرگاه سخن از زیارت حرم به میان میآمد، چشمانش از شوق میدرخشید و دلش به سوی آن آستان ملکوتی پرواز میکرد؛ و تا این سال ۶ بار به حرم مطهر امام رضا (ع) برای زیارت رفت.

تصاویری از مهربانی بینهایت
مادر شهید در ادامه، با چشمانی بارانی و دلی پر از عشق، خاطرات شیرین و اندوهناکی از روزهای زندگی با محمدطاها روایت کرد که هر یک، گوشهای از شخصیت والای این کودک شهید را به تصویر میکشد: یکی از بهیادماندنیترین خاطرات من، سفر به حرم مطهر امام رضا (ع) بود. در شلوغی حرم، مشغول اقامه نماز بودم و گمان میکردم فرزندانم پشت سر من هستند، اما ناگهان متوجه شدم ایلیا، برادر کوچک، از جمع جدا شده است. محمدطاها بیدرنگ به دنبال برادر رفت و او را یافت. پس از پایان نماز، مدتها آنها را جستوجو کردم تا سرانجام در گوشهای از حرم هر دو را یافتم، در حالی که گریان بودند. محمدطاها برادر کوچک خود را در آغوش گرفته بود و با قرار گرفتن بهعنوان سپری در برابر جمعیت شلوغ، از او محافظت میکرد تا آسیبی به او نرسد. آن صحنه، تا همیشه در ذهنم نقش بسته است؛ پسری که در اوج شلوغی و هراس، تنها به فکر محافظت از برادرش بود.
یک خاطره دیگر بگویم: روز پیش از شهادت، برای خرید لباس عید فرزندانم به قشم رفته بودم و آنها را همراه نبرده بودم. محمدطاها بارها با من تماس میگرفت و با شوق و ذوق بسیار، از زمان بازگشتم میپرسید. آن شب دیر به خانه بازگشتم و فرزندانم به خواب رفته بودند. صبح روز بعد، محمدطاها را بیدار کردم و او لباس پوشید و رو به من گفت: مامان، به مدرسه میروم و پس از بازگشت، لباس عید خود را خواهم دید. این آخرین کلماتی بود که از زبان او شنیدم؛ همان روز حادثه انفجار رخ داد و او هرگز بازنگشت. هنوز لباس عیدی که برایش خریده بودم، در کمد باقی مانده است و هر بار که آن را میبینم، انگار صدایش را میشنوم که میگوید: مامان، برمیگردم تا لباس عیدم را ببینم.
محمدطاها همواره به برادر کوچکش، ایلیا، محبتی ویژه داشت. یک روز که هر دو برای خرید رفته بودند، ایلیا به اسباببازیای دل بسته بود و پول کافی نداشتند. محمدطاها بدون هیچ تردیدی، پول خود را که برای خرید خوراکی پسانداز کرده بود، به ایلیا داد و گفت: این را بگیر و اسباببازیات را بخر، من به خوراکی نیازی ندارم. آنقدر این صحنه برایم تأثیرگذار بود که اشک از چشمانم جاری شد؛ کودکی که در سن ۹ سالگی، ایثار را به زیباترین شکل ممکن معنا میکرد.

یا امام رضا (ع)، پیکرش را به من برگردان
ساعت ۱۱ و ۲۰ دقیقه صبح روز شنبه ۹ اسفند، معلم محمدطاها تماس گرفت که مدرسه تعطیل اعلام شده و بیاییم تا بچهها را ببریم. تنها دو دقیقه پس از این تماس، صدای انفجار مهیبی به گوش رسید. مجدداً با پدرش تماس گرفتم و او گفت که خودش عازم مدرسه شده تا محمد طاها را بیاورد. اما وقتی به مدرسه رسید، با چشمانی گریان تنها توانست بگوید که محمدطاها رفته است. من خود را به مدرسه رساندم و در کمال شوک و اندوه دیدم که اثری از ساختمان مدرسه بر جای نمانده است؛ گویی هرگز مدرسهای در آن مکان وجود نداشته است. تا ساعت ۵ بامداد در بیمارستان به انتظار نشستم و میان پیکرهای شهدا به جستوجوی فرزندم پرداختم، اما اثری از او نیافتم. با هر پیکر تشییعشده، در دل آرزو میکردم که آن پیکر متعلق به محمدطاها نباشد و امیدوار بودم که شاید فرزندم زنده است و به همین دلیل میان پیکرها یافت نمیشود. آن شب طولانیترین شب عمر من بود؛ ساعتی که هرگز از خاطرم نمیرود، لحظاتی که در آن میان انبوهی از پیکرهای سوخته و متلاشیشده، چشم به دنبال تکهای از وجود عزیزترین کسم میگشتم.
زمانی که کیف محمدطاها از زیر آوار پیدا شد و به خانه آمد، تا صبح آن را در آغوش گرفتم و گریستم؛ تمام وسایل او سر جای خود بود، کتابها، دفتر مشقها و مدادهای کوچکش، گویی هنوز منتظر دستهای مهربان او بودند. ولی او دیگر نبود تا آن وسایل را لمس کند. دو هفته متوالی به سردخانه رفتوآمد کردم و میان پیکرها به جستوجو پرداختم، اما هیچ اثری از فرزندم نیافتم. هر بار در کنار پیکری قرار میگرفتم، چنان ضعف بر من غلبه میکرد که توان ایستادن نداشتم و بر زمین مینشستم و تنها میگریستم. نمیدانستم چگونه میتوانم این غم طاقتفرسا را تحمل کنم، اما عشق به فرزندم، مرا وادار میکرد که همچنان به جستوجو ادامه دهم.
شب سال تحویل، خانوادههای شهدا به گلزار شهدا دعوت شده بودند. من در آن شب به سراغ مزار معلم و همکلاسیهای فرزندم میرفتم و با گریه و ناله از آنها میخواستم که محمدطاها را صدا کنند تا به دیدار مادرش بیاید. چند روز پیش از آن، خادمان حرم امام رضا (ع) به منزل ما آمده بودند و من در آن دیدار، با دلی پر از امید و چشمانی اشکبار، از امام رضا (ع) خواسته بودم که پیکر فرزندم را به من بازگرداند. با تمام وجود به آن حضرت متوسل شدم و گفتم: یا امام رضا (ع)، تو خود میدانی که محمدطاها چه عاشقانه تو را دوست داشت، به حق این عشق، پیکرش را به من برگردان.

سرانجام در ۹ فروردین، پس از یک ماه انتظار طاقتفرسا و یک ماه چشمبهراه بودن در میان اندوه و ناامیدی، به ما خبر دادند که جواب آزمایش دیانای مثبت اعلام شده و تنها یک تکه از پیکر محمدطاها شناسایی شده است. آن لحظه، هم از شدت اندوه به خود میلرزیدم و هم از شکرگزاری که بالاخره فرزندم به آغوش من بازگشته بود. این رویداد را اجابت دعای خود از محضر امام رضا (ع) میدانم؛ همان حضرتی که محمدطاها عاشقانه دوستش داشت. اکنون آرامش یافتهام، چراکه میدانم فرزندم نزد محبوب خود، امام رضا (ع)، قرار دارد و آن حضرت از او نگهداری میکند.
در روز تشییع پیکر مطهرش، با آن تکه استخوان کوچک که تمام وجودش شده بود، دیدم که چه جمعیت عظیمی از مردم شهیدپرور میناب گرد آمدند تا این کودک معصوم را بدرقه کنند. گویی همه میدانستند که این پیکر کوچک، روایتگر جنایتی بزرگ است. من در میان آن جمعیت، با دلی شکسته، اما مطمئن، فرزندم را تا آرامگاه ابدیاش بدرقه کردم و دانستم که او اکنون نزد خدای مهربان خود، در بالاترین درجات بهشت، رسیده است.
سخن پایانی مادر؛ پیامی برای تاریخ
خانم احمدی زاده در پایان این گفتوگوی تأثربرانگیز با اشاره به بیگناهی کودکان قربانی این جنایت میگوید: محمدطاها تکهای از وجود من بود و عشق و دلبستگیام به او وصفناپذیر است. پس از این حادثه، برخی این فاجعه را تلفات جنگ توصیف کردند، در حالی که کودکان دبستانی هیچ درکی از مفاهیم جنگ نداشتند و تنها کتاب و دفتر مشقشان همراهشان بود. آنها کودکانی معصوم بودند، نه سرباز، و شهادت آنها چیزی جز مصداق بارز بیگناهی و مظلومیت نبود.
انتهای پیام/ آرش سلیمیفر