آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۵۶۳۸
۱۱:۲۷

۱۴۰۵/۰۴/۳۰

یادداشت/ عکسِ «آقا» روی شیشه مغازه

عکسِ «آقا» روی شیشه مغازه، کنارِ آن سه نفری که داخل ایستاده بودند، قابِ تماشایی ساخته بود. همین که دوربین گوشی را بالا آوردم، دست‌هایشان بی‌درنگ مشت شد و بالا آمد؛ یکی‌شان گفت: «خانم! خانم! عکس‌مان را با این ژست بگیر…»


به گزارش نوید شاهد خراسان شمالی، عکسِ «آقا» روی شیشه مغازه، کنارِ آن سه نفری که داخل ایستاده بودند، قابِ تماشایی ساخته بود. همین که دوربین گوشی را بالا آوردم، دست‌هایشان بی‌درنگ مشت شد و بالا آمد؛ یکی‌شان گفت: «خانم! خانم! عکس‌مان را با این ژست بگیر…»

روایت/ عکسِ «آقا» روی شیشه مغازه

بعد از ثبتِ عکس، اجازه گرفتم و وارد مغازه شدم. انگار مغازه‌ی لوازم یدکی و تسمه‌ی ماشین بود.
به محض ورود، ظرف خرمایی روی میز که با ارده و کنجد تزئین شده بود، توجهم را جلب کرد. مردی که پیش‌بند قصابی به تن داشت و انگار همسایه بغلی شان بود، بهم تعارف کرد: «بفرما خرما!» و گفت: «رضا از روز شهادتِ آقا، سینی خرمایش همیشه به راه است.»

می‌خواستم گفت‌و‌گو را با «رضا» شروع کنم که او پیش‌دستی کرد. پیکسلی با طرحِ مشتِ گره‌کرده‌ی شهیدمان، با نوشته‌ی «یا لثاراتِ خامنه‌ای» و دو سربندِ قرمز؛ یکی مزین به نام اباعبدالله «ع» و دیگری «یا زینب کبری «س» را به نشانه‌ی هدیه به سمتم گرفت.

آن‌قدر تضاد میانِ فضایِ کاری‌شان و آن حال‌وهوایِ معنوی زیاد بود که بی‌اختیار زبان به پرسش گشودم. با تردید پرسیدم: با این اوضاع… عکسِ آقا را زدید، پیکسل و خرما و…
 مشتری‌هایتان کم نمی‌شوند؟

چهره‌اش درهم رفت؛ نه از سرِ خشم، که از غیرت. با صدایی که از عمق جانش برمی‌خواست، گفت: «خانم! مگر روزیِ من را آنها می‌دهند؟ روزی دستِ خداست. کسی هم که با دیدنِ این عکس پایش را توی این مغازه نگذارد، همان بهتر که نیاید؛ اصلاً او را نمی‌خواهم!

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه