آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۵۴۶۸
۲۲:۰۱

۱۴۰۵/۰۴/۲۸

دیگران کاشتند و ما خوردیم، ما بکاریم و دیگران بخورند

شهید«قربان قدیری مقدم» قبل از آخرین اعزامش، هنگام کاشت گندم می خواند: دیگران کاشتند و ما خوردیم، ما بکاریم و دیگران بخورند.


به گزارش نوید شاهد اردبیل، شهید قربان قدیری مقدم نیاری، یکم آبان ۱۳۱۵، در روستای نیار از توابع شهرستان اردبیل دیده به جهان گشود. پدرش یعقوب، کشاورزی می‌کرد و مادرش حدیقه نام داشت. او نیز کشاورزی می‌کرد. سال ۱۳۳۴، ازدواج کرد و صاحب پنج پسر و سه دختر شد. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بعد از دو بار حضور در خط مقدم، بیستم آبان ۱۳۶۲، با سمت تک نیرانداز جهت شرکت در عملیات والفجر ۴ عازم جبهه شد، اما در همدان دچار سانحه رانندگی شد و به شهادت رسید. پیکر او در گلزار شهدای نیار به خاک سپرده شد.

دیگران کاشتند و ما خوردیم، ما بکاریم و دیگران بخورند

تولد و دوران کودکی

یکم آبان ماه سال هزار و سیصد و پانزده، در یک خانواده‌ی مذهبی، نوزادی به دنیا آمد که نور چشم خانواده شد. یعقوب و حدیقه که اولین فرزندشان متولد می‌شد خیلی خوشحال بودند و زندگی ساکت و بی‌رونق‌شان به کانونی از عشق و شور تبدیل شد. نامش را قربان نهادند و به شکرانه‌ی این نعمت الهی به دعا و نیایش پرداختند. یعقوب با  کار کشاورزی، مخارج خانواده را تامین می‌کرد و حدیقه نیز در خانه به خانه داری مخصوصا  به نگهداری و تربیت قربان می‌پرداخت.

حضور در مکتب خانه

با گذر ایام، قربان روز به روز بزرگتر می‌شد. مثل سایر بچه‌های روستای نیار در مکتب خانه حضور یافت تا به یادگیری قرآن بپردازد و با هوش و ذکاوتی که داشت زودتر از سایرین به تلاوت قرآن پرداخت.

قربان، رفتار شاخصی در میان هم سن وسالانش داشت و در بازی‌های کودکانه نیز همیشه نفر اول بود و درهیچ کاری کم نمی‌آورد. او با سن کمش پسر فهمیده و با غیرتی بود. طوری که با همان دستان کوچکش کار‌های بزرگی می‌کرد. هنوز شش سالش تمام نشده بود که برای کمک به پدر به مزرعه می‌رفت تا به او کمک  کند.

دوران ابتدایی و ترک تحصیل برای کمک به تأمین معاش خانواده

قربان با رسیدن به هفت سالگی وارد دبستان ابتدائی شد و تا دوم ابتدائی در آنجا درس خواند و بعد از آن در مدرسه ابتدائی شبانه تا چهارم ابتدائی ادامه تحصیل داد و بعد ترک تحصیل کرد تا در کار‌ها به پدرش کمک کند.

زنجیرزنی در ماه محرم

با فراررسیدن ایام محرم، قربان نیز به عزاداری مشغول می‌شد و در کنار پدرش در عزاداری امام حسین(ع) شرکت می‌کرد.۱۰ سالش بود که زنجیر به دست گرفت و جزو دسته عزاداران امام حسین(ع) شد. قربان، در داخل دسته با چشمان گریان زنجیر می‌زد و وقتی که چشمان مادر به او افتاد با صدای بلند گریه کرد و همصدا با او همه‌ی اهالی هم شور عجیبی گرفتند و به عزاداری پرداختند. مادر هنگامی که به خانه باز گشت فرزندش را در آغوش گرفت و به شدت گریه کرد.

دوران نوجوانی

قربان پا در سن نوجوانی گذاشته بود و بیشتر از پیش به پدرش در کار کشاورزی کمک می‌کرد. او بیشتر اوقاتش را در مسجد جامع نیار و صحن امامزاده سیدعبدالعزیز سپری می‌کرد و همیشه جزو نفرات اول نماز جماعت می‌شد. قربان همیشه کار‌های سخت را خودش انجام می‌داد و می‌گفت: کا ر آدمی را مرد می‌کند.

قربان با همه‌ی افراد دور و برش با ادب و احترام برخورد می‌کرد، اما از لودگی و هرزه بازی خیلی بدش می‌آمد و وقتی دختران بی حجاب و پسران چشم چران را می‌دید خیلی عصبانی می‌شد وعکس العمل نشان می‌داد طوری که یک روز سر دفاع از ناموس با دو جوان درگیر شد و هر دو را مورد ضرب و جرح قرار داد. او همیشه به خانواده‌اش تاکید می‌کرد که در هرحال حجابشان را رعایت کنند و حیا را در هر کاری پیشه خود قرار دهند.

دوران جوانی

قربان با میرحیدر اطهر نیاری خیلی صمیمی بود و می‌گفت: او برادر صیغه‌ای من است چرا که از نظر اخلاقی خیلی شبیه من است و همیشه تعصب شان زبانزد عام و خاص بود. آن ها با سیاست کاری نداشتند اما در مسائل اجتماعی و در حل اختلافات مردم همیشه پیش قدم بودند و با سن جوانشان راهکار‌های خوبی بر‌ای حل معضلات اجتماعی پیشنهاد می‌کردند. قربان، بیشتر اوقاتش به کار مشغول می‌شد و تنها لحظات بیکاری اش سه ماه زمستان بود که در آن روز‌ها هم در مسجد به فعالیت‌های مذهبی می‌پرداخت.

ازدواج

قربان، بسیار صبور بود و با اعتقاد قوی و اراده آهنینی که داشت هر مشکلی را از سر راهش بر می‌داشت و هیچ وقت تسلیم مشکلات نمی‌شد. پدر و مادر تصمیم گرفتند تا همسری را برای او انتخاب کنند. وقتی این قضیه را با قربان در میان گذاشتند او گفت: هر کس را صلاح می‌دانید انتخاب کنید فقط کسی را که برایم می‌پسندید دختر با حجاب و مومنی باشد. محترم، دختر مورد پسند خانواده‌ی قربان بود که از خانواده مرفه و مذهبی بود. یک شب پدر محترم، با یک جعبه شیرینی به خانه رفت و گفت: پسر حاج یعقوب نیاری آمده بود و از تو خواستگاری کرد و من هم قبول کردم. بعد از چند روز، قرار‌ها را گذاشتند و محترم و قربان به عقد هم درآمدند و دویست تومان هم کابین محترم قرار گرفت.

عروسی

روز عروسی، قربان هفت فایتون را به همراه خود به نیار برد و محترم و قربان نیز در یکی ازفایتون‌ها بودند. تزیین ساده فایتون و عروس و داماد، تلفیق زیبایی بود که در خاطره‌ها باقی ماند. عروس و داماد که اولین بار بود همدیگر را می‌دیدند جز چند کلمه با هم حرف نزدند و تنها صدای پای اسب وهی هی درشکه چی بود که آنها را به سوی زندگی مشترک همراهی می‌کرد.

آغاز زندگی مشترک

به هر نحوی بود زندگی مشترک این زوج جوان آغاز شد و قربان بیش از پیش درکار‌ها اهتمام می‌ورزید چرا که مسئول زندگی یک نفر دیگر نیز شده بود. در آن ایام، قربان ۱۹ ساله بود و محترم ۱۴سال داشت. شور وعشق جوانی تازه در وجودشان شعله ور شده بود و بهترین لحظات عمرشان را با هم و زیر یک سقف سپری می‌کردند. قربان خدمت سربازی اش را بعد از تأهل سپری کرد و به زندگی اش سر و سامانی بخشید. تا اینکه با تولد اولین فرزندش نشاط خاصی گرفت. در گذر ایام، قربان مردتر می‌شد و هر سال یکی دیگر از فرزندانش متولد می‌شدند و او در کار‌های خانه و مخصوصا پختن نان به همسرش کمک می‌کرد و درهنگام تولد دوقلوهایش توفیق و توحید، بیشتر از پیش به همسرش کمک می‌کرد و بچه هایش نیز خیلی به پدر وابسته شده بودند. طوریکه روی پای پدرشان به خواب می‌رفتند.

وظیفه شناسی و تربیت درست فرزندان

 قربان، بسیار وظیفه شناس بود. همیشه از همنوعانش دستگیری می‌کرد و در مورد حق الناس خیلی حساس بود و خمس و زکاتش را تا ذره آخر حساب می‌کرد. او فرزندانش را خیلی دوست داشت و مثل یک رفیق با آنها برخورد می‌کرد. در مورد دوستانشان حساسیت نشان می داد وهمیشه به آنها سفارش می‌کرد تا مراقب دوستانشان باشند و همیشه با افراد پاک و مذهبی رابطه برقرارکنند. قربان، چون خودش فقط تا مقطع چهارم ابتدائی درس خوانده بود. به فرزانش توصیه می‌کرد تا درسشان را ادامه دهند. داریوش، پسر کوچک قربان به همراه پدر و برادر بزرگش یوسف در عزاداری‌ها شرکت می‌کرد و یوسف و پدر روبروی هم می‌ایستادند چرا که خیلی به هم وابسته بودند و داریوش که خیلی کوچک بود درکناری زنجیر می‌زد و هر سال به این عزاداریهایشان ادامه می‌دانند و لحظه‌ای از مسجد و پایگاه‌ها جدا نمی‌شدند و با این شیوه فرزندانش را خوب تربیت می‌کرد.

اعزام به جبهه

 با شروع روز‌های جنگ تحمیلی قربان نیز آرام و قرارنداشت و به هرنحوی بود از طریق بسیج راهی جبهه شد. چرا که دفاع از ناموس، وطن و اسلام را وظیفه هر مسلمانی می‌دانست. در اولین اعزام، ۳ ماه درجبهه حضور داشت و بعد به خانه باز گشت ولی انگار عطشش زیادتر شده بود و لحظه شماری می‌کرد تا دوباره به منطقه برود. او بیشتر اوقاتش را در مناطق جنگی و نبرد سپری می‌کرد و در برهه‌ای نیز به عنوان تدارکاتچی در پشت جبهه و در کافه صلواتی به فعالیت پرداخت.

دیگران کاشتند ما خوردیم، ما بکاریم دیگران بخورند

پاییز سال شصت و دو بود و یوسف ۲۵ ساله به همراه پدر به مزرعه رفتند و مشغول کاشت گندم شدند.  پدر از صبح، ضمن کاشت گندم کلماتی را زیر لب تکرار می‌کرد. کاشت گندم با روش سنتی بود به این ترتیب که روسری یا پارچه‌ی بزرگی را به کمر می‌بستند و گندم را داخل آن می‌ریختند. با یک دست پارچه را می‌گرفتند و با دست دیگر مشت مشت گندم را به روی زمین می‌پاشیدند

یوسف می‌گوید: من ضمن کار به ایشان نزدیک شدم. پدرم زیر لب می خواند: دیگران کاشتند ما خوردیم و ما بکاریم دیگران بخورند. پرسیدم: پدر طوری می‌خوانی که انگار خودت از محصول نخواهی خورد ایستاد و بعد از کمی مکث گفت: نه یوسف جان! نه پسرم من از محصول نخواهم خورد یعنی قسمت نمی‌شود که بخورم و با این حرف دل یوسف به آشوب افتاد.

اعزام آخر و تنظیم وصیت نامه

دفعه آخر که به خانه رفته بود فرزندانش را دور خود جمع کرد و وصیت نامه اش را تنظیم و به پسرش یونس داد و رو به آنها گفت: این دفعه آخری است که مرا می‌بینید و با لبخند‌ی بر لب روانه جبهه شد.

قربان در وصیت نامه اش از فرزندان و برادران دینی خودش خواسته بود تا به جبهه بروند و سنگر‌ها را خالی نکنند و با فریاد‌های الله اکبر خود نگذارند این جیره خواران آمریکا و شوروی قد علم کنند و نیز توصیه کرده بود که دعای کمیل و فریضه‌ی بزرگ نماز جمعه را فراموش ننمایند.

شهادت

قربان در جبهه جزو نیرو‌های خط شکن بود و هر لحظه بیشتر از قبل احساس سبکی و وصال به او دست می‌داد. تا اینکه در سومین حضورش در جبهه در بیستم آبان ماه سال هزار و سیصد و شصت و دو  در اعزام برای شرکت در عملیات والفجر ۴، همراه گروه اعزامی داخل اتوبوس، تصادف کردند و قربان به شهادت رسید و این بار، قبل از حضورش در خط مقدم در جاده همدان به آرزویش رسید و پر‌های زخمی اش را در آغوش یار قرارداد.

بعد از چند روز پیکر پاک شهید را روانه‌ی گلزار شهدای نیار کردند و در اوج غم وغربت به خاک سپردند و بالاخره قربان با کلی خاطرات تلخ وشیرین همه را تنها گذاشت و شربت شهادت را از پیاله‌ی یار نوشید.  

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه