آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۵۳۸۰
۰۹:۴۳

۱۴۰۵/۰۴/۲۸

خاطرات/رویای سینه و پهلو، آخرین دیدار با شهید در قاب خواب

همسر شهید «علی اصغر اسدی» می‌گوید: شبی من و شهید در اتاقی با هم خوابیده بودیم. من شب‌ها عادت داشتم برای تجدید وضو بیدار می‌شدم بلند شدم که بروم دیدم علی اصغر در خواب فریاد کشید بلند شد او را آرام کردم و خوابید صبح که بیدار شد از او پرسیدم چه خوابی دیدی دیشب گفت خواب دیدم دو نفر آمدند و کار به سینه و پهلوی من می‌زنند. سال بعد که به جبهه رفت دقیقاً همان طور که خواب دیده بود به شهادت رسید.


به گزارش نوید شاهد مازندران، شهید «علی اصغر اسدی» متولد دوم فروردین ۱۳۴۲، در شهرستان آمل به دنیا آمد و پدرش عزیز الله و مادرش فاطمه نام داشت. وی از سوی بسیج وارد جبهه شد و سرانجام در تاریخ بیست و هشتم تیر ماه ۱۳۶۱، در منطقه بوکان براثر جراحات وارده در اثر درگیری تن به تن با دشمن به شهادت رسید. پیکر این شهید بزرگوار در گلزار شهدای شهدای واسکس به خاک سپرده شد.

خاطرات/رویای سینه و پهلو، آخرین دیدار با شهید در قاب خواب

پدر شهید:شبی من و شهید در اتاقی با هم خوابیده بودیم. من شب‌ها عادت داشتم برای تجدید وضو بیدار می‌شدم بلند شدم که بروم دیدم علی اصغر در خواب فریاد کشید بلند شد او را آرام کردم و خوابید صبح که بیدار شد از او پرسیدم چه خوابی دیدی دیشب گفت خواب دیدم دو نفر آمدند و کار به سینه و پهلوی من می‌زنند. سال بعد که به جبهه رفت دقیقاً همان طور که خواب دیده بود به شهادت رسید.

روزی که من خبر شهادت علی اصغر را شنیدم ۲۸ ماه مبارک رمضان بود و من آقای شالیکار و روحانی در مسجد بودیم. محمود و ابراهیم صبح رفته بودند سپاه و ساعت ۹ ونیم، ۱۰ بود که برگشتند ومن با خود گفتم این‌ها که تازه رفتند چرا برگشتند در این فکر بودم که با آن‌ها احوال پرسی کردم و مشغول خواندن نماز شدم متوجه شدم آنها با آقای شالیکار صحبت می‌کنند من که نمازم را سلام دادم آمدند پیش من و من را بغل کردند گفتم چه شده؟ علی اصغر شهید شده گفتند بله علی اصغر شهید شد و زدند زیر گریه گفتم چرا گریه می‌کنید؟ فوری دو رکعت نماز شکر خواندم و سر به سجده گذاشتم وگفتم الحمدلله خدایا تو این قربانی را در راه خودت قبول کن و خدا را شکر که لیاقت داشتم یکی از بچه‌های من فدای دین و اسلام شود.

مادر شهید: من آن موقع آشپز بودم و در محل‌های اطراف آشپزی می‌کردم وقتی به خانه می‌آمدم به من می‌گفت من درسم را می‌خوانم تا دکتر شوم و دیگر نمی‌گذارم تو و پدر کار کنید. خودم خرج شما را می‌دهم و تا آخر عمرم مراقب شما هستم که رفت به جبهه و شهید شد.

برادر شهید: همرزمان نقل می‌کنند آن روزی که ما درگیر شدیم ایشان روزه بودندوقتی اعلام کردند در شهر درگیری شد ایشان غسل شهادت کرد و زمانی که با منافقین جنگ تن به تن درگیر شدیم. ایشان از آن جا که رزمی کار بودند چند نفر را ناکار کردند و در همان جنگ تن به تن دشمن در کمین بود ایشان را به شهادت رساندند.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه