آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۴۶۷۰
۰۹:۲۴

۱۴۰۵/۰۴/۲۰
برگی از خاطرات دفاع مقدس؛

شب سکوت و آتش؛ روایتی از استقرار گردان‌ها در خرمشهر قبل از عملیات کربلای ۵

«در آستانه سوم دی‌ ماه سال ۱۳۶۵، با طرحی محرمانه برای انتقال نیروها از شوشتر به ماهشهر و آبادان، گردان‌های رزمی در خرمشهر مستقر شدند؛ اما نخستین ساعات عملیات با بمباران سنگین دشمن و شهادت و مجروحیت تعدادی از نیروها همراه شد و فرماندهان در میان آتش و انفجار، برای ادامه مسیر تصمیم‌گیری می‌کردند ...» ادامه این خاطره را از رزمنده دفاع مقدس «ولی‌الله محمدی» در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.


از بین بردن سیم خاردار با تانک

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، رزمنده ولی‌الله محمدی از خاطرات خود در هشت سال دفاع مقدس می‌گوید: اول دی دوباره به خرمشهر رفتم. چون محل و مقر گردان‌ها را بلد بودم رفتیم و گردان احمد الله یاری را بردیم در گمرک مستقر کردیم. گردان امام رضا(ع) را هم بردیم طبقه پایین یک هتل و بعد این طور برنامه ریزی کردیم که وقتی احمد به خط زد، گردان امام رضا(ع) برود گمرک. گردان حضرت زهرا(س) ورودی خرمشهر مانده بود. سه گردان بچه‌های زنجان پشت سر ما بودند و بچه‌های کاشان و نجف‌آباد گام به گام با ما جلو می‌آمدند. احمد کاظمی ظهر روز قبل از عملیات در مقر گردان امام رضا(ع) یک جلسه‌ای برگزار کرد و ماموریت به کلی ابلاغ شد.

من آمدم گردان حضرت زهرا(س) پیش آقای نبی و ایشان هم صحبت کرد برای بچه‌ها عصر شد و ما به بچه‌ها مهمات دادیم. نیرو‌ها در طول روز گذشته یک مقدار سختی کشیده بودند کل گردان بیست و چهار ساعت مانده به عملیات از مقر پادگان شوشتر سوار خودرو‌های کانکس‌دار و در بسته به شهر بندری ماهشهر رفته و از آنجا به آبادان منتقل شده بودند این مسیر حرکت برای این بود که دشمن پی به انتقال نیرو از اهواز به شهر خرمشهر نبرد. علت انتخاب شب هم برای گم کردن رد پا بود. در واقع برای استتار حرکت نیرو‌های نظامی بود و لذا ماشین‌ها در طی مسیر آبادان به خرمشهر با چراغ خاموش مسیر را ادامه می‌دادند تا دیده نشوند.

نیرو‌های ما صبح که به آبادان رسیدند، آن روز را در آنجا به سر برده و شب از آبادان به مقصد نهایی یعنی خرمشهر منتقل شدند. بچه‌ها را مسلح و آنها را در خرمشهر مستقر کردیم. در ورودی شب مقری داشتیم برای اسکان نیروها. نیرو‌ها آنجا بودند تا اینکه روز موعود و شروع عملیات یعنی سوم دی ماه سال ۱۳۶۵ رسید.

چند ساعت بعد از شروع عمل و در اولین لحظه‌های نیمه شب بود که گردان را حرکت دادیم و به محل گمرک خرمشهر آمدیم. بچه‌ها بایستی از نقطه رهایی سوار قایق می‌شدند. ساعاتی از آغاز عملیات گذشته و عراق با انواع سلاح شهر خرمشهر و خیابان‌های اصلی آن را می‌کوبید. با خمپاره، آتش توپخانه، توپ مستقیم تانک و حتی با موشک هم شهر را می‌زد. هواپیما‌های دشمن هم منورهایشان را روشن کرده بودند.

آمدم محور پیش اسکله. دو تا بی‌سیم‌چی آقای محرم رحمانی و آقای مصطفی نجفی و قنبر آخوندی هم پشت سرم بودند. دیدم که هواپیما آمد و منور ریخت. همان جا نشستیم موشکی هم شلیک شد که پشت سرمان یک حفره بزرگی ایجاد کرد. بعد از رفتن هواپیما همین طور که ما پناه گرفته بودیم یکی از بچه‌ها آمد و به من گفت دیگر هیچ کس پشت سر ما نیست گفتم یعنی چی که دیگر هیچ کس پشت سر ما نیست برگشتم و دیدم راست می‌گوید هیچ کس نیست. دیدیم که محرم رحمانی شهید شده و قنبر آخوندی هم همان جا نشسته گفتم چرا نمی‌آیید؟ گفت اینها را زده‌اند. عده‌ای همان اول کار مجروح شدند از جمله مصطفی نجفی که پایش قطع شده بود آنها را بلند کردیم و انتقال دادیم. از لحاظ روحی تا حدودی یک ضربه‌ای به گردان ما وارد شد.

منبع: کتاب آقا ولی (خاطرات، ولی‌الله محمدی)


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه