دلنوشته/ سفری از ایلام تا آستانهی شهادت

به گزارش نوید شاهد ایلام؛ روایت دلداگی یک دانشجوی ایلامی شرکت کننده در مراسم وداع با رهبر شهید، من، یک دانشجوی ۲۴ ساله، با قلبی که از شدت اندوه میلرزید، شبانه به سوی تهران روانه شدم تا در صفِ دلتنگانی باشم که برای وداع با «رهبر شهید» آمده بودند.
صبح یکشنبه بود و مصلی تهران، دریای اشک و سکوتی پرهراس.
وقتی شب هنگام به تابوتها رسیدم،
دنیا برای لحظهای ایستاد.
چشمم گرفت به آن پارچههای مخمل سبز؛ سبزیِ بهشتی که با نامهای پاک اهلبیت و امام حسین (ع) مزین شده بود.
در آن لحظهی کوتاه، در آن زیارت مختصری که داشتم، انگار تمام غمهای جهان در یک نقطه جمع شده بود.
دست کشیدم بر آن سبزِ مخملی و در دل خواستم که کاش این لحظهی وداع، هرگز تمام نشود.
بوی شهادت میآمد، بوی وفاداری و بوی جداییای که هیچکس آمادگیاش را نداشت؛ و سپس صبح دوشنبه رسید...
صبحی که خورشیدش با رنگ غم طلوع کرد.
در میان انبوه جمعیت، در نزدیکی ماشین حمل پیکر مطهر شهدا بودم.
هر قدمی که برمیداشتم، حس میکردم بخشی از تاریخ را با خود میکشم.
هر فریاد «یا حسین» و هر اشکی که از چشم همسفرانم میریخت، لرزه به تنم میانداخت.
آنجا، در کنار پیکر رهبر شهید، حس کردم که معنای واقعی عشق و ایثار چیست.
من از ایلام آمدم تا بگویم: «ای رهبر شهید، ما اینجا بودیم، ما در غم تو شریک بودیم و در مسیر تو میمانیم.»
اکنون به خانه برمیگردم
اما بخشی از روحم در مصلی تهران و میدان انقلاب و در کنار آن تابوتهای سبز ماند.
سفر من، سفری بود از دلتنگی به سوی یقین؛
سفری که یادم آورد مرگِ یک رهبر، آغازِ تولد دوبارهی ارادهی ماست.
به امید دیدار در ملکوت...
مهرداد معصومیزاده
انتهای پیام/