آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۳۸۳۰
۱۱:۲۲

۱۴۰۵/۰۴/۱۰
خاطرات شهدا/

انتظار برای بازگشتی که هرگز نیامد

گاه میانِ دلبستگی‌های زمین و تکلیفِ آسمان، فاصله‌ای است به باریکی یک تصمیم؛ تصمیمی که شهید «قربانعلی» را از آغوش گرم خانواده به کوه‌های سرد و پرمخاطره کردستان کشاند. این نوشتار، بازخوانیِ آخرین دیدار و وداعِ تلخ و شیرین با رزمنده‌ای است که جاذبه‌ی شهادت، او را تا معراجِ بی‌سری پیش برد و حسرتِ یک نگاهِ آخر را بر دلِ کسانش باقی گذاشت.


به گزارش نوید شاهد آذربایجان شرقی، شهید قربانعلی نجد ورجوی، دوم فروردین ۱۳۳۵ در روستای ورجوی، تابع شهرستان مراغه، به دنیا آمد. پدرش، صفر، کشاورز بود و مادرش فاطمه نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. قالیبافی می‌کرد. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. دهم تیر ۱۳۶۰ در مهاباد، توسط گروه‌های ضدانقلاب به اسارت درآمد و بر اثر شکنجه و اصابت گلوله به شهادت رسید. پیکرش را در گلزار شهدای شهرستان ارومیه به خاک سپردند.

انتظار برای بازگشتی که هرگز نیامد

برخی خاطره‌ها تنها روایت یک دیدار یا یک وداع نیستند؛ تکه‌ای از تاریخ‌اند که در دل یک خانواده جا مانده‌اند. خاطره‌ی پیش رو، روایت آخرین مرخصی شهید قربانعلی است؛ روزهایی کوتاه که در کنار خانواده گذشت و به وداعی انجامید که هیچ‌کس نمی‌دانست آخرین دیدار خواهد بود. آن روزها کسی نمی‌دانست جاذبه‌ی شهادت چگونه آرام‌آرام دل او را به سوی میدان نبرد می‌کشاند؛ تا جایی که بازگشتش، نه با قدم‌هایش، بلکه با خبر شهادتش رقم خورد.

پس از ماه‌ها انتظار و چشم‌انتظاری، عطر حضورش فضای خانه را پر کرده بود. «قربانعلی» به مرخصی آمده بود و گویی با آمدنش، تمامِ آن دلشوره‌های شبانه و دلتنگی‌های کش‌دار، جایش را به شوقی وصف‌ناپذیر داده بود. همگی دورش حلقه زده بودیم؛ می‌خواستیم ثانیه‌ها متوقف شوند و او را که بوی باروت و کوهستان می‌داد، در حصارِ محبت خود نگه داریم. اما در پسِ آن لبخندهای مهربان، نگاهِ او گویی در جای دیگری سیر می‌کرد.

نبرد در کردستان، حکایتِ غریبی بود. جنگیدن با دشمنی که «نامرئی» خوانده می‌شد، همان کینه‌توزانی که از پشت صخره‌ها و در تاریکی کمین می‌کردند، شجاعتی فراتر از حد تصور می‌طلبید. قربانعلی از سختی‌های منطقه‌ای می‌گفت که در آن، مرز میانِ دوست و دشمن به مویی بند بود و هر لحظه، سایه‌ی خطر بر سر رزمندگان سنگینی می‌کرد.

روزهای مرخصی به سرعتِ برق و باد گذشت. وقتِ رفتن که رسید، مادر که تابِ دوری دوباره را نداشت، با چشمانی اشک‌بار به ضریحِ دستانش چنگ زد و اصرار کرد: «قربانعلی جان، بمان… کمی بیشتر بمان. هنوز دلمان از دیدارت سیر نشده است.» من هم به سهم خود، با نگاه و کلامم به این التماسِ عاطفی پیوستم. اما او، در حالی که گویی صدایی از ملکوت را لبیک می‌گفت، ایستاد و با آرامشی که لرزه بر دل می‌انداخت، گفت: «زمانی که اسلام و میهن به وجود من و امثال من نیاز دارد، چگونه می‌توانم از راهی که با ایمان برگزیده‌ام، پای پس بکشم؟»

آن روزها معنای آن همه اصرار و آن «جاذبه‌ی نیرومند» را نمی‌فهمیدم. نمی‌دانستم او مجذوبِ مغناطیسی شده است که دیگر اختیارِ ماندن را از او سلب کرده است. او رفت و ما ماندیم و دیوارهایی که بوی او را می‌دادند.

چندی بعد، خبری که نباید، رسید. شهید «رضازاده»، فرمانده‌اش، با لحنی که غم از آن می‌بارید، خبر اسارتش را آورد. یک ماهِ تمام، هر لحظه‌اش برای ما یک سال گذشت. پنجره‌های خانه، تنها شاهدانِ انتظارِ دردناک ما بودند؛ هر صدای در، تپش قلبمان را به شماره می‌انداخت که شاید خبری از آزادی‌اش بیاید. اما تقدیر، روایتِ دیگری برای قربانعلی نوشته بود.

ماه‌ها بعد، خبری شهر را تکان داد. پیکر بی‌سرِ رزمنده‌ای در تفحص‌ها پیدا شده بود. پیکری که توسط همرزمانش در ارومیه شناسایی و به آن شهرستان منتقل شده بود. وقتی سراسیمه و با پاهایی لرزان خود را به ارومیه رساندیم، دنیا روی سرمان خراب شد. دیر رسیده بودیم… پیکرِ سردارِ بی‌سرِ خانه‌مان را به خاک سپرده بودند. او همان‌طور که در وصالش به خدا بی‌تاب بود، در تدفینش نیز از ما سبقت گرفت تا ثابت کند که «جاذبه‌ی شهادت»، او را نه فقط از کردستان، که از تمامِ تعلقاتِ مادی و حتی تشریفاتِ وداع با خانواده، فراتر برده است.

انتهای پیام/

 


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه