آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۳۷۳۰
۱۰:۲۸

۱۴۰۵/۰۴/۰۹

سلام مرا به امام حسین (ع) برسانید| آخرین زمزمه‌های همسر شهید «یوسف چهری»

«محبوبه چهری» همسر شهید «یوسف چهری» با مرور خاطرات زندگی مشترک خود، از مردی می‌گوید که ایمان، احترام به پدر و مادر، عشق به خانواده و آرزوی شهادت، مهم‌ترین ویژگی‌های زندگی‌اش بود. او روایت می‌کند که چگونه همسرش از نخستین روز‌های ازدواج، شهادت را بزرگ‌ترین آرزوی خود می‌دانست و سرانجام در جریان جنگ ۱۲ روزه، به آرزوی دیرینه‌اش رسید.


سلام مرا به امام حسین (ع) برسانید| آخرین زمزمه‌های همسر شهید «یوسف چهری»
به گزارش نوید شاهد کرمانشاه، گاهی روایت یک شهید را باید از زبان نزدیک‌ترین همراه زندگی‌اش شنید؛ کسی که سال‌ها با او نفس کشیده، سختی‌ها را کنار او پشت سر گذاشته و لحظه‌لحظه منش و اخلاقش را دیده است. «محبوبه چهری» همسر شهید «یوسف چهری» از همان روز‌های آغاز زندگی مشترک، مردی را در کنار خود می‌دید که ایمان، اخلاص و عشق به اهل‌بیت (ع) در تمام رفتارهایش نمایان بود. او می‌گوید همسرش نه‌تنها پدری مهربان و همسری وفادار بود، بلکه شهادت را آرمان زندگی خود می‌دانست و همواره از خدا می‌خواست این سرنوشت را نصیبش کند؛ آرزویی که سرانجام در جنگ ۱۲ روزه محقق شد. 

در ادامه متن گفت‌و‌گو با همسر شهید را می‌خوانید:

سن و سال زیادی نداشتم که با یوسف ازدواج کردم. او ۲۳ ساله بود و من تنها ۱۹ سال داشتم. نسبت فامیلی داشتیم و از طریق خانواده‌ها با یکدیگر آشنا شدیم. از همان روز‌های نخست زندگی مشترک، فهمیدم با انسانی متفاوت زندگی می‌کنم؛ مردی که ایمان، اخلاق و محبت، اساس شخصیتش بود.
یوسف از دوران کودکی به مسائل دینی علاقه داشت. بیشتر وقتش را در مسجد می‌گذراند و دوستان صمیمی‌اش نیز از بچه‌های مسجد بودند. حضور در مراسم مذهبی برایش فقط یک برنامه نبود، بلکه بخشی از زندگی‌اش محسوب می‌شد. گاهی آن‌قدر در فعالیت‌های فرهنگی و مذهبی مسجد مشغول می‌شد که تا صبح به خانه بازنمی‌گشت و هیچ‌گاه از این مسیر خسته نمی‌شد.

سلام مرا به امام حسین (ع) برسانید| آخرین زمزمه‌های همسر شهید «یوسف چهری»


در کنار این روحیه معنوی، همسری مهربان و پدری دلسوز بود. تمام دلخوشی‌اش خانواده بود. هر وقت بچه‌ها جایی را برای تفریح انتخاب می‌کردند، بدون خستگی آنها را همراهی می‌کرد. هیچ‌گاه اجازه نمی‌داد فرزندانمان احساس کمبود محبت کنند. با وجود مسئولیت‌های فراوان، همیشه برای خانواده وقت می‌گذاشت.
یکی دیگر از ویژگی‌های بارزش، اهمیت دادن به حجاب و ارزش‌های دینی بود. همیشه به دختران فامیل سفارش می‌کرد که حجاب حضرت زینب (س) را حفظ کنند و می‌گفت عزت زن مسلمان در عفاف و حجاب اوست. این توصیه‌ها را نه از روی اجبار، بلکه با مهربانی و دلسوزی بیان می‌کرد.

گاهی از تجربه‌های معنوی خود برایم می‌گفت. یک روز تعریف کرد که هنگام خواندن دعای توسل در مسجد، پس از پایان دعا و زمانی که مسجد خلوت شده بود، فضای مسجد حال و هوای عجیبی پیدا کرد. می‌گفت احساس کرد مردی نورانی با لباس سبز وارد مسجد شد و هنگام خواندن دعای امام زمان (عج)، عطر خوشی در فضای مسجد پیچید. او این اتفاق را یکی از شیرین‌ترین خاطرات معنوی زندگی‌اش می‌دانست و همیشه با احترام از آن یاد می‌کرد.

یوسف احترام ویژه‌ای برای پدر و مادرش قائل بود. هر بار که آنها را می‌دید، دست و پایشان را می‌بوسید. دیدن این صحنه‌ها برای من بسیار لذت‌بخش بود. گاهی با لبخند از من می‌پرسید: «حسادت نمی‌کنی که این‌قدر به پدر و مادرم محبت می‌کنم؟» من هم در پاسخ می‌گفتم: «نه، چون مطمئنم کسی که این‌قدر به پدر و مادرش عشق می‌ورزد، چندین برابر آن را نثار همسر و فرزندانش می‌کند.» واقعاً هم همین‌طور بود. هیچ‌گاه محبتش را از ما دریغ نکرد.
برای من فقط یک همسر نبود؛ بهترین دوست، همراز و رفیق زندگی‌ام بود. همیشه احساس امنیت و آرامش می‌کردم، چون می‌دانستم در کنار انسانی زندگی می‌کنم که صداقت، ایمان و محبت را سرلوحه زندگی خود قرار داده است. بار‌ها به او گفته بودم: «به زندگی در کنار تو افتخار می‌کنم.» امروز وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، احساس می‌کنم فقط همسرم را از دست نداده‌ام، بلکه صمیمی‌ترین دوست زندگی‌ام را از دست داده‌ام.

یوسف عاشق شهادت بود. از همان روز‌های نخست ازدواج، به من گفت: «بزرگ‌ترین آرزویم شهادت است؛ تو هم این آرزو را برایم از خدا بخواه.» آن زمان سن کمی داشتم و معنای این حرف را به‌خوبی درک نمی‌کردم. امروز که به گذشته فکر می‌کنم، می‌فهمم او سال‌ها با این آرزو زندگی کرده بود و خودش را برای رسیدن به آن آماده می‌کرد.

سلام مرا به امام حسین (ع) برسانید| آخرین زمزمه‌های همسر شهید «یوسف چهری»
هفته‌های آخر زندگی‌مان، گاهی با هم شوخی می‌کردیم و می‌گفتیم هر کدام زودتر شهید شد، آن یکی را شفاعت کند. او همیشه با لبخند می‌گفت: «حتماً.» آن روز‌ها نمی‌دانستم این گفت‌و‌گو‌های ساده، به آخرین خاطرات مشترکمان تبدیل خواهد شد.
ارادت خاصی به رهبر معظم انقلاب داشت. هر وقت نام ایشان برده می‌شد، دست بر سینه می‌گذاشت و می‌گفت: «جانم فدای رهبر.» حتی دعا می‌کرد خداوند از عمر او کم کند و بر عمر رهبر انقلاب بیفزاید. این اعتقاد، از ایمان قلبی و باور عمیقش سرچشمه می‌گرفت.

من درس‌های زیادی از یوسف آموختم. بار‌ها به او گفته بودم که زندگی را از او یاد گرفته‌ام. او هم با همان لبخند همیشگی پاسخ می‌داد: «تو هم باعث افتخار من هستی.» زندگی ما بر پایه محبت، احترام و همراهی شکل گرفته بود و همین خاطرات امروز بزرگ‌ترین سرمایه زندگی من است.
با آغاز جنگ ۱۲ روزه، نگرانی‌ها بیشتر شده بود، اما یوسف مثل همیشه آرامش خود را حفظ می‌کرد. همیشه به ما سفارش می‌کرد اگر روزی دچار سختی و نگرانی شدیم، امام زمان (عج) را صدا بزنیم و از ایشان کمک بخواهیم.

روز حادثه، محل کار من نزدیک محل کار یوسف بود. صبح طبق معمول ساعت شش سر کار رفتیم. حدود ساعت شش و نیم با من تماس گرفت و احوالم را پرسید، چون شب قبل سردرد شدیدی داشتم. حدود ساعت ۹ دوباره تماس گرفت و گفت: «بهتر شدی؟» چند دقیقه با هم صحبت کردیم. قرار بود به محل کارم بیاید، اما گفت کاری برایش پیش آمده و نمی‌تواند بیاید. همین که محل کار ایشان را زدند سراسیمه از محل کارم بیرون آمدم. هر کسی را آنجا دیدم او را قسم می‌دادم که از آقا یوسف خبری به من بدهند آنها هم مرا دلداری می‌دادند و می‌گفتند چیزی نشده به منزل بروید به شما خبر می‌دهیم. آن لحظات خیلی بر من سخت گذشت فقط با خودم می‌گفتم: یوسف جان سلام مرا به امام حسین (ع) برسان.

شهید «یوسف چهری» در تاریخ ۳۰ شهریور ۱۳۶۵ به دنیا آمد و در تاریخ دوم تیرماه ۱۴۰۴ در محل کار خود به دست رژیم صهیونیستی- آمریکایی در جنگ ۱۲ روزه به شهادت رسید.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه