آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۲۹۰۱
۱۲:۱۳

۱۴۰۵/۰۳/۳۰
سالروز عروج سرباز شهید ابوالفضل زنده‌دل یامچی

هم‌سنگری که راه را نشان می‌داد

سی‌ام خرداد، یادآور عروج مردی است از دیار یامچی؛ سربازی ساده که در محور بستان ـ چزابه، در راه دفاع از میهن و ایمان، آسمانی شد. شهید ابوالفضل زنده‌دل یامچی که چهارده ماه در جبهه هم‌سنگر یارانش بود، به روایت همرزمانش پیشتاز نماز، صبور در سختی‌ها و راهنمای شب‌های آتش و خمپاره بود.


به گزارش نوید شاهد آذربایجان شرقی،شهید ابوالفضل زنده‌دل یامچی یکم فروردین ۱۳۴۰ در روستای یامچی، از توابع شهرستان مرند، به دنیا آمد. پدرش محمد کشاورزی می‌کرد و مادرش عزت نام داشت. کارگر بود. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. سی‌ام خرداد ۱۳۶۱ در محور بستان ـ چزابه دچار سانحه رانندگی شد و به شهادت رسید. پیکرش را در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپردند.

هم‌سنگری که راه را نشان می‌داد

«چهارده ماه… چهارده ماهِ تمام، هم‌سنگر بودیم. وقتی از «ابوالفضل زنده‌دل» حرف می‌زنم، از انسانی حرف می‌زنم که انگار از همان ابتدا، از این دنیا دل کنده بود و برای جای دیگری ساخته شده بود.

آن‌قدر در کارِ خیر پیش‌قدم بود که همیشه خجالت‌زده‌اش می‌شدیم. وقتِ نماز که می‌شد، اولین کسی بود که وضو می‌گرفت؛ انگار که منتظرِ یک میهمانی بزرگ باشد. تا قامتِ او را در نماز نمی‌دیدیم، خیالی‌مان جمع نمی‌شد که وقتِ عبادت رسیده است.

آرامشِ عجیبی داشت. در کورانِ مشکلاتِ جبهه، در آن لحظاتی که فشارِ جنگ همه‌مان را کلافه می‌کرد، او کوهی از صبر بود. هرگز ندیدم از سختیِ کار یا کوتاهیِ کسی گلایه کند. وقتی هم که فرصتی پیدا می‌شد و لحظه‌ای آرامش به سنگر می‌آمد، بلافاصله سراغِ کتاب‌های انقلابی و رساله می‌رفت تا جانش را صیقل بدهد.

هنوز روزهای عملیاتِ شکست حصر آبادان را فراموش نکرده‌ام؛ در منطقه‌ی فیاضیه بودیم. جایی که فقط صد یا صد و بیست متر با دشمن فاصله داشتیم. شب‌هایی که آتشِ سنگینِ دشمن ساعت‌ها بر سرمان می‌بارید و زمین و زمان به لرزه درمی‌آمد، ابوالفضل اولین نفری بود که دل به دریا می‌زد. خودش را به دیده‌بانی‌ها می‌رساند، تیراندازی می‌کرد و با همان لبخندِ همیشگی‌اش به بقیه روحیه می‌داد. در آن پنج ماه که در جبهه آبادان بودیم، کسی نبود که از او بدی ببیند؛ او همیشه “خیر” بود و “خوبی”.

اما روزگارِ تلخِ فراق فرا رسید. وقتی به منطقه «کذابه» آمدیم، تازه وارد بودیم و منطقه را خوب نمی‌شناختیم. شبِ سوم بود که بارانِ خمپاره‌ها شروع شد؛ بسیاری از بچه‌ها شهید و زخمی شدند. در میانه‌ی آن هرج‌ومرج و تاریکیِ تپه‌ها، ابوالفضل مثلِ یک راهنمایِ نترس، پیاده راه افتاد تا آمبولانس‌های حاملِ مجروحین و شهدا را به سلامت به جاده برساند. او در آن شبِ پرحادثه، تکیه‌گاهِ همه ما بود.

سرانجام، در سی‌ام خردادماه سال ۱۳۶۱ بود که آن روحِ بزرگ، در آسمان‌ها آرام گرفت و به درجه‌ی رفیع شهادت نائل شد. حالا که سال‌ها از آن روز می‌گذرد، هنوز صدایِ قدم‌هایش را در آن تپه‌ها می‌شنوم؛ صدایِ مردی که از جاده‌ی خاکیِ دنیا، راهِ آسمان را پیدا کرد.

یاد و نامش گرامی، هم‌سنگرش: نادر اسلام‌طلب»


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه