آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۲۸۶۲
۰۹:۱۹

۱۴۰۵/۰۳/۳۱
گفت‌و‌گو با خواهر شهید مدافع وطن «محمد فصیحی فرد»؛

خواهری که برای برادرش مادر شد؛ روایت پیوندی فراتر از خون

خواهر شهید مدافع وطن پاسدار شهید «محمد فصیحی فرد» برایمان روایت می‌کند: «محمد از کودکی برایم جایگاهی متفاوت داشت به طوری که مادرم همیشه می‌گفت: «سکینه محمد را بزرگ کرد.» شاید همین هم باعث شده بود پیوندی عمیق‌تر از یک رابطه خواهر و برادری میان ما شکل بگیرد و حس کنم او بیشتر از آنکه برادرم باشد شبیه فرزندم است.»


به گزارش نوید شاهد خوزستان، شهید محمد فصیحی فرد در بیست هفتم دی ماه ۱۳۷۵ در محله شیخ بهایی اهواز به دنیا آمد. پدرش مجید مادرش فرح نام داشت. دارای مدرک دیپلم بود. وی حدود پنج سال پیش وارد سپاه شد و در یگان‌های وابسته به قرارگاه خاتم الانبیا (ص) مشغول خدمت بود. سرانجام در بیست و یکم اسفندماه ۱۴۰۴ بر اثر حمله هوایی دشمن به مقام شهادت نائل آمد. پیکر مطهرش در اهواز به خاک سپرده شده است.

تیذین

برای یک خواهر، برادر فقط یک عضو خانواده نیست؛ تکیه‌گاهی است که با حضورش دل آدم قرص می‌شود کسی که همیشه پشتت می‌ایستد صدایت می‌زند، با خنده هایش خانه را پر از زندگی می‌کند وقتی برادری به شهادت می‌رسد خواهر نه‌تنها یک عزیز بلکه بخشی از خاطرات و دنیای خودش را از دست می‌دهد. 

خواهر شهید کسی است که هنوز در گوشه گوشه خانه رد پای برادرش را می‌بیند؛ در صدای خنده‌هایی که دیگر شنیده نمی‌شود در خاطراتی که هر روز در ذهنش زنده می‌شود. دلش پر از دلتنگی است، اما در همان دلتنگی، افتخاری بزرگ را هم با خود دارد، افتخار اینکه برادرش راهی را انتخاب کرد که به بلندترین مقام رسید. 

وابستگی خواهر به برادر شهید، با رفتنش تمام نمی‌شود این پیوند در دل و خاطراتش ادامه دارد؛ در دعا‌های شبانه، در اشک‌هایی که آرام می‌ریزد و در افتخاری که با تمام دلتنگی‌ها در دلش زنده نگه می‌دارد. برای او، برادر شهید همیشه همان تکیه‌گاه مهربان است؛ فقط جای خالی اش بزرگ‌تر از همیشه در دل خانه مانده است.

خواهر یک شهید بودن در کنار همه دلتنگی‌ها افتخار بزرگی است، در همین راستا نوید شاهد به سراغ «سکینه فصیحی فرد» خواهر شهید محمد فصیحی فرد رفت تا از دلتنگی ها، خاطرات و احساسات خواهری بگوید که سال‌ها با برادرش انس و وابستگی عمیقی داشته و اکنون یاد و نام او را با افتخار در دل خود زنده نگه داشته است.

تیذین

عزیز دردانه‌ی خانواده

ما در خانواده‌ای زندگی می‌کنیم که  سه برادر و چهار خواهر هستیم، محمد فرزند ششم و کوچک‌ترین برادر خانواده ماست، تقارن تولدش با اولین جمعه ماه مبارک رمضان و شهادتش در آخرین جمعه همان ماه بود، آن قدر زیبا و دوست داشتنی بود که با وجود پرجمعیت بودن خانواده، همه ما مهر و محبتی خاص و متفاوت نسبت به او داشتیم.

محمد در میان ما بسیار عزیز بود و همواره توجه ویژه‌ای به او داشتیم، اما هرچه بزرگ‌تر شد انگار همه چیز تغییر کرد او بود که حامی همه ما شد و با وجود اینکه کوچک‌ترین برادر بود احساس بزرگی می‌کرد، مسئولیت پذیری اش چنان بود که اگر کسی از بیرون به روابط ما نگاه می‌کرد گمان می‌برد او برادر بزرگ‌تر خانواده است، محمد پیگیر حال همه خواهر و برادرهایش بود و در گرفتاری‌ها گره گشای اصلی مشکلات ما محسوب می‌شد.

در میان فرزندان، محمد عزیز ترینِ فرزند  پدر و مادرمان هم بود، محبتی که هیچ کدام از ما نه تنها اعتراضی به آن نداشتیم بلکه همگی باور داشتیم که جایگاه او در قلب والدینمان متفاوت است همین دلبستگی عمیق بود که باعث شد پس از شهادتش، قامت پدر و مادرم زیر بار این فراق بسیار شکسته شود.

تیذین

برادری که برایم فرزند بود

محمد از کودکی برایم جایگاهی متفاوت داشت به طوری که مادرم همیشه می‌گفت: «سکینه، محمد را بزرگ کرد.» شاید همین هم باعث شده بود پیوندی عمیق‌تر از یک رابطه خواهر و برادری میان ما شکل بگیرد و حس کنم او بیشتر از آنکه برادرم باشد شبیه فرزندم است، دلبستگی عجیبی به او داشتم و دل نگرانی هایم برایش تمام نمی‌شد، حتی بعد از آنکه ازدواج کردم و صاحب فرزند شدم باز هم محمد برایم عزیزتر و نزدیک‌ترین آدم به قلبم بود.

شهادتش چنان برایم سنگین بود که هنوز هم گاهی احساس می‌کنم گمش کرده‌ام و نمی‌توانم نبودنش را باور کنم، روز‌های اول آن‌قدر در بهت و ناباوری بودم که حتی نمی‌توانستم برایش فاتحه بخوانم و رفتنش را نمی‌پذیرفتم.

تقریبا هر روز به زیارت مزارش میروم و به او سر می‌زنم، کنار مزارش که می‌ایستم هنوز همان حس نزدیکی در دلم زنده می‌شود وانگار باز هم با او حرف می‌زنم.

به یاد دازم وقتی سنگ مزارش را گذاشتند و نامش را روی آن حک کردند، دیدنش برایم بسیار سخت بود، حتی توان نگاه کردن به آن را نداشتم چه برسد به اینکه اسمش را بخوانم دلم نمی‌خواست باور کنم که روی آن نام محمد حک شده است، همان محمدی است که همیشه کنارم بود.

تیذین

محمد با روحیه مسئولیت‌پذیر راه خدمت را در سپاه پاسداران برگزید

ما در خیابان شیخ بها در منطقه کمپلو زندگی می‌کردیم، محمد دوران کودکی و نوجوانی اش را در همان محله گذراند، دوران ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان را در همان خیابان و مدارس اطراف آن گذراند و در نهایت موفق شد مدرک دیپلم خود را بگیرد، با وجود اینکه وارد کار شده بود، اما دوست داشت تحصیلاتش را ادامه دهد به همین خاطر تصمیم داشت در دانشگاه ثبت نام کند.

محمد علاقه زیادی به فعالیت و کار در سپاه پاسداران داشت برای رسیدن به این هدف پیگیری‌های زیادی انجام داد و به جا‌های مختلف مراجعه کرد تا بتواند در این مسیر قدم بگذارد روحیه مسئولیت‌پذیری، جدیت در کار و علاقه‌ای که به خدمت داشت، باعث شد سرانجام وارد این مجموعه شود.

علاقه و حضورش در کار‌های فرهنگی و اجتماعی از سال‌های نوجوانی شکل گرفته بود از همان دوران در بسیج و مسجد فعالیت زیادی داشت و همیشه در برنامه‌ها و کار‌های مختلف مشارکت می‌کرد، وقتی متوجه شد در این مجموعه به نیرو نیاز دارند با جدیت پیگیری کرد و در نهایت توانست وارد این مسیر شود و به فعالیت خود ادامه دهد.

تیذین

برنامه برای دامادی اش 

اصلاً حتی یک لحظه هم تصور نمی‌کردیم که روزی محمد را از دست بدهیم بیشتر از هر چیز به فکر آینده اش بودیم و برای ازدواجش برنامه داشتیم، هم به خاطر شرایط شغلی اش که به او گفته بودند بهتر است هرچه زودتر متأهل شود و هم به این دلیل که به سن ازدواج رسیده بود. 

برادرم که بزرگ‌تر از محمد بود عقد کرده بود، قرار بود برای محمد هم دختری مناسب پیدا کنیم تا او هم عقد کند حتی در خانواده صحبت شده بود که اگر شرایط فراهم شود مراسم عروسی هر دو برادر را در یک روز برگزار کنیم تا شادی خانه مان دوچندان شود.

اتفاقاً در همان روز‌هایی که محمد به شهادت رسید، قصد داشتیم به دیدار خانواده‌ای برویم تا دخترشان را برای محمد ببینیم، اما تصمیم داشتیم صبر کنیم شب‌های قدر بگذرد و بعد به خانه آنها سر بزنیم حتی درباره این موضوع با خانواده آن دختر هم صحبت کرده بودیم و در جریان بودند، اما تقدیر طور دیگری رقم خورد و ما هرگز فکر نمی‌کردیم چنین اتفاقی بیفتد.

تیذین

خبر تلخ شهادت 

خبر شهادت محمد برای ما تلخ‌ترین خبر و سخت‌ترین روز زندگی مان بود، صبح بیست و یکم اسفندماه حدود ساعت هفت منطقه گلستان بمباران شد من نیز ساکن گلستان هستم.

آن روز صبح برادرم حدود ساعت هشت محمد را به محل کارش رساند بمباران اول صبح تمام شده بود که او را سر کار برد، اما حوالی ساعت یازده و نیم تا دوازده دوباره انفجار‌های شدیدی در منطقه گلستان رخ داد که از همان زمان هر چه با او تماس می‌گرفتیم جوابی نمی‌داد وقتی انفجار رخ می‌دهد معمولاً همه خیلی زود متوجه می‌شوند که کدام منطقه هدف قرار گرفته است و همین موضوع نگرانی ما را بیشتر می‌کرد، چون میدانستیم محمد در گلستان است.

اتفاقا آن روز قرار بود محمد برای افطار به خانه ما بیاید هرچه با او تماس می‌گرفتیم پاسخی نمی‌داد با برادر دیگرم ستار تماس گرفتم، اما او هم جواب نمی‌داد، چون معمولاً ستار از محمد خبر داشت، اما آن روز دلش آشوب شده بود و نمی‌توانست پاسخ روشنی به ما بدهد وقتی فهمیده بود سمت گلستان انفجار شده خودش را به سمت محل کار محمد رسانده بود.

در همین فاصله دوستان محمد هم با من تماس می‌گرفتند، همسرم هم مرتب با محمد تماس می‌گرفت، اما پاسخی دریافت نمی‌کرد بالاخره همسرم مستأصل شد لباس پوشید و آماده رفتن شد، از او پرسیدم: «کجا می‌خواهی بروی؟» گفت: «می‌روم ببینم در گلستان چه خبر شده، ببینم محمد آنجاست یا نه.» دوباره پرسیدم: «دقیقاً کجا می‌روی؟» گفت: «اول به بیمارستان گلستان می‌روم. معمولاً اگر اتفاقی بیفتد، مجروحان را به آنجا می‌آورند.»

همسرم که رفت هرچه با او تماس گرفتم پاسخ نداد به برادر دیگرم هم زنگ می‌زدم، اما او هم جواب نمی‌داد، دوستان محمد تماس می‌گرفتند و شماره برادرم ستار را از من می‌خواستند این موضوع دلشوره‌ام را بیشتر کرد به آن‌ها گفتم: «چه اتفاقی افتاده که شماره ستار را می‌خواهید؟ شما معمولاً با محمد کار دارید نه با ستار.» گفتند: «کار با او داریم می‌خواهیم برای خرید پیشش برویم.» همان‌جا فهمیدم می‌خواهند مرا آرام کنند و چیزی را از من پنهان می‌کنند.

حدود نیم ساعت بعد همسرم با خواهرش که شوهرش از دوستان محمد و ساکن گلستان است تماس گرفت و به او گفت: «برو دنبال سکینه و او را به خانه پدرش ببر، محمد شهید شده است.» آنها بدون اینکه چیزی به من بگویند، مرا با خودشان بردند، اما وقتی سوار ماشین شدم متوجه می‌شوم اتفاقی افتاده است، چون گریه می‌کردند و سعی داشتند گریه شان را از من پنهان کنند تا من متوجه نشوم.

در همان مسیر یک بار دیگر با همسرم تماس گرفتم این بار پاسخ داد و گفت: «دوست محمد را پیدا کرده‌ایم زخمی شده و دارند بخیه اش می‌کنند و در حال حاضر در در سی پی آر است.» بعداً فهمیدم همسرم بالای سر او رفته بود او بیهوش شده بود و همسرم آن قدر صدایش زده و به صورتش زده بود تا به هوش آمده و توانسته حرف بزند. وقتی به هوش آمد از او پرسید: «محمد کجاست؟» گفت: «محمد و همکارش برای نماز به نماز خانه رفته بودند، همان‌جا انفجار رخ داد و هر دو به شهادت رسیدند.»

دلتنگی‌های بی پایان در خانه پدری

از وقتی محمد به شهادت رسید دلتنگی اش در خانه پدری مان موج می‌زند به طوری که خواهر و برادر هایم نوبتی با رختخواب او می‌خوابند انگار می‌خواهند با عطر و یادش آرام بگیرند، اما من هر وقت به خانه پدرم می‌روم بی آنکه اجازه بگیرم رختخواب محمد را بر می‌دارم و گوشه‌ای پهن می‌کنم و همان جا می‌خوابم، همیشه در دلم گله داشتم که چرا محمد بی‌خبر رفت و شهید شد ما دوتا هیچ وقت از حال و کار هم بی‌اطلاع نبودیم هر تصمیمی می‌خواست بگیرد به من می‌گفت و من هم هرچه در دل داشتم با او در میان می‌گذاشتم برای همین رفتنش بی آنکه حرفی بزند برایم خیلی سخت بود.

چند شب بعد از شهادتش شبی که در خانه شان خوابیده بود، در خواب دیدم انگار مراسمی برپاست و ما در حال تزیین پذیرایی هستیم وارد سالن شدم که انگار کسی مرا صدا زد و به من گفت: «محمد دم در است» با عجله خودم را به در رساندم، در حیاط باز بود و محمد کنار در ایستاده بود لبخند می‌زد و با دست به من اشاره می‌کرد، اشاره‌ای شبیه خداحافظی همان‌جا خشکم زد نمی‌فهمیدم چطور من ایستاده‌ام و محمد دارد می‌رود لحظه‌ای سنگین و سخت بود.

یکدفعه از خواب پریدم وقتی بیدار شدم به ساعت نگاه کردم دیدم هنوز اذان را نگفته است بلند شدم دو رکعت نماز شکر خواندم برای اینکه بعد از آن همه انتظار محمد را در خواب دیده بودم، گمانم شب چهارم یا پنجم پس از رفتنش بود در آن چند روز دلم انگار در حال انفجار بود، چون نه توانسته بودم با او حرف بزنم و نه او را دیده بودم. آن شب آمد آرام و خندان و با همان اشاره از من خداحافظی کرد.

صورت‌های نورانی، قلب‌های بی‌قرار

محمد همیشه هوای همکارانش را داشت، گاهی برای سحری و گاهی برای افطار برایشان غذا می‌برد، یک شب که پیش من نشسته بود، از دوستانش در محل کار حرف می‌زد و گفت: «سکینه! بعضی از دوستانم آن قدر صورت‌های نورانی دارند که وقتی نگاهشان می‌کنم حس می‌کنم اینها شهیدند و همین حالا میان ما زندگی می‌کنند، چهره‌هایشان خیلی زیبا و نورانی است.»

یک شب که برایشان سحری برده بودم با همان شوخ طبعی همیشگی به آن‌ها گفته بودم: «شما شهید زنده‌اید، برای چی هنوز اینجا هستید؟ بیا شهید زنده! برایتان غذا آورده‌ام.» دوستانم خندیده بودند و از او پرسیده بودند: «محمد! تو بر چه اساسی می‌گویی ما شهید زنده‌ایم؟» به آنها گفته بودم: «آن قدر صورت‌ها یتان نورانی و زیباست که انگار شهید زنده هستید.»

دوستانم هم به من گفته بودند: «محمد! صورت تو از همه ما نورانی‌تر است؛ تو زودتر از ما شهید می‌شوی.»

وقتی محمد این ماجرا را برایم تعریف کرد، دلشوره عجیبی گرفتم به او گفتم: «بگو ببینم کدام دوستت این حرف را زده تا بروم جوابش را بدهم! تو نباید حالا شهید شوی من هنوز با تو کار دارم اصلاً چرا می‌روی سر کار؟ نرو.» محمد خندید و گفت: «چطور نروم سر کار؟ می‌خواهی بگویند محمد ترسید؟»

تیذین

از داغ فراق تا افتخار شهادت

اکنون ما نیز در زمره خانواده‌های معظم شهدا قرار گرفته‌ایم، موقعیتی که در دل خود احساسی پیچیده و توصیف ناپذیر دارد، احساسی میان افتخار و اندوه، میان سربلندی و داغ فقدان عزیزترین فرد خانواده از یک سو به مقام والای شهیدمان می‌بالیم و از سوی دیگر سنگینی نبودنش دل‌هایمان را می‌فشارد. 

وقتی خانواده‌های شهدا را می‌بینم، از صبر و استواری شان نیرویی می‌گیرم که به من یادآوری می‌کند باید محکم بایستم و راهی را که با خون شهدا روشن شده با استقامت ادامه دهیم در کنار این احساس افتخار، داغ فراق برای خانواده ما بسیار سنگین است به ویژه برای مادرم که غم از دست دادن عزیزش او را سخت شکسته و روز و شب با اشک و دلتنگی می‌گذراند. 

امیدوارم روزی فرا برسد که مادرم نیز با همان صبر و استقامتی که در مادران شهدا دیده‌ایم آرام‌تر شود و دلش اندکی تسکین پیدا کند چرا که باور داریم راه شهیدان، راه عزت و سربلندی این سرزمین است.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه