شهیدی با ۵ ویژگی آسمانی
میلاد در هر لحظه از خدمت در آسمان ایران، به دنبال بال گشودن به سوی ابدیت بود و سرانجام با ردای سرخ شهادت، به آرزوی دیرینهاش رسید. امروز در محضر مادری نشستهایم که فرزندش، قهرمان مدافع وطن، با نگاهی به افقهای دور، عاشقانه به دیدار معبود پرواز کرد. نوید شاهد سمنان گفتوگویی با «سکینه شعبانی»، مادر شهید «میلاد قندالی» انجام داده است که شما را به مطالعه این روایت خواندنی دعوت میکند.

شهیدگونه زیست
میلاد بیستم اسفندماه ۱۳۶۹ به دنیا آمد. کارمند هوافضای سپاه بود. او با همه بچههایم فرق داشت. با اینکه بچه چهارم بود، نگاه فامیل و ذوق و شوق آنها نسبت به میلاد کلاً فرق میکرد. از همان روز اول انگار یک ندایی به من میگفت امروز خدا میلاد را به تو داد و روزی هم میرسد تا امانتش را پس بگیرد. میلاد باید شهید میشد و واقعاً شهیدگونه زندگی کرد. با انسانهای عادی فرق داشت. با اینکه ناراحتی معده داشت، اما هیچوقت روزهاش ترک نشد. وقتی ازش میپرسیدم: «کی بازنشست میشوی؟» میگفت: «مادر! بازنشستگی من با شهادتم یکی است. ما با شهادت بازنشست میشویم.» میلاد سختیها را به درون خودش میریخت و بروز نمیداد. در کودکی وقتی با دوچرخه بازی میکرد، زمین خورد و دستش شکست. دستش را به بغل گرفته بود و به خانه آمد. ازش پرسیدم: «دستت چی شده؟» اصلاً صحبت نمیکرد. میگفت: «چیزی نیست.» بعد متوجه شدیم که دستاش شکسته است. از کودکی اینگونه بود. خیلی مهربان و مهماننواز، مظلوم و پاک و درستکار بود. واقعا لیاقت شهادت داشت و دوریاش برایم خیلی سخت است. چون برای وطن رفت ما صبر پیشه میکنیم. انشاءالله که بتوانیم در این صبر و امتحان خداوند سربلند بیرون بیاییم.
دستگیر نیازمندان و عصای دست والدین
هرجا که دستش میرسید، دستگیری میکرد و فی سبیلالله کار میکرد. اخلاق و رفتار و منشاش نمونه بود. تقریبا سه سال است که پدرش بیماری پارکینسون دارد و من هم بیمار هستم، ولی میلاد هیچگاه کوتاهی نکرد و همیشه به ما رسیدگی کرد و عصای دست ما بود. خودش را وقف ما کرده بود. پیامبران و ائمه (ع) را الگوی خود قرار داده بود و سعی میکرد مانند آنها زندگی کند. وقتی دوستان و آشنایان ما از شهرهای دیگر آمدند و از میلاد تعریف میکردند و میگفتند لیاقتش شهادت بود. مانند شیشه عطری بود که وقتی میشکند بوی عطرش همهجا پراکنده میشود، او نیز همانگونه بود. وقتی شهید شد همه فهمیدن میلاد چه کارهایی انجام داده است و خیلی از کارهایش را مخفیانه انجام داده بود. دستگیریهایی که از نیازمندان میکرد، الان به خانه ما میآیند و قدردانی میکنند، اما ما در زمان حیاتش چیزی نمیدانستیم. هرکس ما را میبیند یک خاطره شیرین از میلاد دارد که میلاد به آنها کمک کرده است.
پنج ویژگی میلاد در زمان شهادت
میلاد شانزدهم اسفندماه به شهادت رسید و شب قدر در نوزدهم اسفندماه به خاک سپرده شد. میلاد موقع شهادت ۵ ویژگی داشت: اول اینکه مانند اربابش آقا امام حسین (ع) با لب تشنه از دنیا رفت. دوم اینکه به دست بدترین انسانهای روی زمین یعنی صهیونیستها شهید شد. سومین ویژگی او این بود که در شب قدر به خاک سپرده شد. چهارمین ویژگی او این بود که مانند مولایش امام حسین (ع) یک فرزند سه ساله داشت؛ میلاد هم یک باور سه ساله داشت. یکی از سامانههای موشکی سپاه، باور نام داشت و او هم نام فرزندش را باور گذاشت و پنجمین ویژگیاش این بود که یک شب قبل از سالروز تولدش به خاک سپرده شد.
نمیدانم چگونه دل کند و رفت
یک روز قبل از رفتن به محل کار، به زمین کشاورزی پدرش رفت و تمام کارهای او را انجام داد. آن روز به خانه ما آمد و با تلفن با یکی از همکارانش جر و بحث میکرد و میگفت: «اگر هیچکس هم نرود، من میروم.» میلاد در گرمدره استان البرز به شهادت رسید. همیشه حرف از شهادت میزد و میگفت: «آخر و عاقبت کار ما باید به شهادت ختم شود.» به تازگی وصیتنامهاش رو پیدا کردهایم. برای همسرش نوشته بود این بار بار آخر است که میروم، حلالم کن که با تمام سختیهایم ساختی و شاید دیگر شما را نبینم. بهخاطر عشق به نظام و وطنم میروم. نهم اسفندماه وصیت را مینویسد و شانزدهم اسفندماه ۱۴۰۴ به شهادت میرسد. با من هم خداحافظیاش فرق داشت. آمد خانه ما، رفت و دوباره بازگشت، پدرش را بوسید و به برادرش سفارش کرد که کارهای پدر و مادر را انجام بدهد. طوری سفارش میکرد که انگار دیگر نمیخواهد بیاید. با پدرش خداحافظی کرد و رفت. صدایش زدم: «میلاد بیا با من خداحافظی نکردی!» انگار دلش نمیآمد با من خداحافظی کند و میخواست بگوید: «مادر! من همیشه در کنارت هستم.» وقتی برگشت با گوشه چشم نگاهش کردم، دیدم دارد گریه میکند، ولی من اصلاً فکر شهادت میلاد را نمیکردم. انگار میدانست شهید میشود، خداحافظیاش با همیشه فرق داشت. خدا این هدیه را به وقتش به ما داد و به وقتش هم از ما گرفت. واقعا میلاد آسمانی بود و در زمین جایی نداشت. نمیدانم چگونه دل کند و رفت.
وطن یعنی غیرت
همیشه میگفت: «مادر! وطن یک نقشه رو کاغذ نیست، وطن یعنی ایثار، بالندگی، ایستادگی و غیرت.» میگفت: «بدون پدر و مادر و خواهر و برادر میشود زندگی کرد، اما بدون وطن هرگز نمیشود زندگی کرد.» الان حرفش را درک میکنم. از وقتی میلاد شهید شده ما این مدت را زندگی کردهایم، ولی اگر وطن نبود، ما هم هرگز نمیتوانستیم زندگی کنیم.» فرزند میلاد روزی به من گفت: «مادرجون! من میخواه بروم پیش بابا میلاد. میخواست به مزار پدرش برود ولی بهخاطر اینکه سر مزار بیقراری میکند او را نبردم.» یک شب قبل از شهادتش، خواب شهادتش را دیدم. در امامزاده اسماعیل بودم و دیدم یک خانمی با چادر گلگلی نشسته است و به من نگاه میکند و با تمام وجود میخندد. دیدم یک جوانی با لباس سبز به این طرف و آن طرف میدود و میخندید. من هم ایستاده بودم و نگاه میکردم.» وقتی چهره میلاد را پس از شهادتش دیدم، همان چهرهای بود که در خواب دیده بودم. از آن روز تا به حال میروم به امامزاده اسماعیل و همانجایی که خواب را دیدهام میایستم و تصور میکنم میلاد جلوی چشمانم این طرف و آن طرف میدود و میخندد. میلاد را در روستای کوشک گرمسار به خاک سپردیم.
ذکری که الهام شد
آن روزی که میلاد شهید شد من فهمیدم. بیاختیار گفتم «انا لله و انا الیه راجعون» پیش خودم گفتم این چه ذکریه میگویی، اما انگار یک ندایی این ذکر را به من القا میکرد. پدرش، چون مریض احوال بود چیزی به او نگفتم. نزدیک عید بود. بچهها آمدن خانه ما و در حال تمیز کردن خانه بودیم. به بچهها گفتم کار را زود تمام کنید. خانه را مرتب و منظم کردیم. شب به همسرم گفتم: «احساس میکنم میلاد شهید شده است.» همسرم گفت: «نه این چه حرفیه میزنی؟» گفتم: «به دلم آماده میلاد شهید شده.» صبح که بیدار شدم با اینکه نباید با او تماس میگرفتیم، اما دلم طاقت نیاورد. مدام با او تماس میگرفتم؛ از ساعت ۶ تا ۷:۳۰ اما کسی جواب نمیداد. باز به خودم دلداری میدادم که میلاد ساعت ۹ باید شیفت را تحویل دهد. آن موقع جواب میدهد. ساعت ۹ دوباره زنگ زدم، دیدم جواب نمیدهد. مدتی گذشت دوباره تماس گرفتم، اما باز جواب نداد. رفتم پیش پسر دیگرم. به من گفت: «مادر! از میلاد خبر داری؟» گفتتم: «از صبح دارم بهش زنگ میزنم، اما یا در دسترس نیست یا جواب نمیدهد. اتفاقی افتاده.» گفت: «نه.» از نگاه و رفتارش فهمیدم اتفاقی افتاده است. گفتم: «پس میلاد شهید شده.» گفت: «هنوز چیزی معلوم نیست.» گفتم: «من خودم میدانم که میلاد شهید شده است.» پس از مدتی امام جمعه و مسئولان که به خانه ما آمدند، همهچیز برایم روشن شد و فهمیدم که میلاد به ملکوت اعلی پیوسته است.
غیرت، دلاوری و مردانگی فرزندم به من آرامش میدهد
نگاه نکنید الان به راحتی دارم صحبت میکنم. انگار یک گلوله آتش روی جگرم و یک گلوله آتش روی دستم است. چون برای وطنش رفت و خودش خواست برود، صبر پیشه کردیم. او خیلی همسر فرزندش و پدر مادرش را دوست میداشت، اما همه ررا گذاشت و دل کند و رفت. همیشه میگفت: «میهن را نباید به دست بیگانگان بدهیم.» ما قبل از انقلاب اسلامی خیلی ضعیف بودیم و این عزت و سربلندی بهخاطر انقلاب است. مردم باید قدر این انقلاب را بدانند. میلاد میگفت: «مادر! ما خیلی در کشور پیشرفت کردهایم؛ مخصوصاً در بحث نظامی.» میگفت: «ما هنوز سلاحهای اصلیمان را معرفی نکردهایم، ما سلاحهایی داریم که به مراتب از بمب اتم پیشرفتهتر است.» تمام این صحبتها را روز آخر به ما گفت. او هرگز از کارش تا روز آخر برای ما صحبت نکرده بود، فقط اینها را به ما گفت تا روشن و دلگرم شویم. غیرت، دلاوری و مردانگی فرزندم به من آرامش میدهد. او باعث سربلندی من و خانوادهاش شد. ما یک نور در خاک گذاشتیم نه میلاد را. وقت مسئولان و مردم به ما سر میزنند هم آرامش به ما دست میدهد و از همه تشکر میکنم که تا الان ما را تنها نگذاشتهاند. میلاد بهخاطر وطنش به شهادت رسید و دل از تمام تعلقات دنیا کند و عزت این دنیا و آن دنیا را به ما داد. انشاءالله که شفیع روز قیامت ما باشد.
گفتوگو از حمیدرضا گلهاشم