شهیدی که نماز اول وقت و عشق به وطن را در عمل نشان میداد

به گزارش نوید شاهد زنجان، وقتی از شهدا سخن میگوییم، اغلب ذهنها به لحظه عروج قهرمانان معطوف میشود؛ اما پشت هر پرواز، زندگیهایی در جریان است که با فقدان آشنایند و با خاطرات نفس میکشند.
خانوادههای شهدا قهرمانان گمنام این قصه پایندهاند. آنان که نه تنها عزیزی را فدا کردند، بلکه خود به مشعلهای فروزانی تبدیل شدهاند که راه آینده را روشن میسازند.
زندگی شهید اکبر عزیزی یکی از شهدای 12 دفاع مقدس روزه، نمونهای از ایمان، اخلاق و مسئولیتپذیری در برابر خانواده و کشور بود. همسر شهید در این مصاحبه، از ویژگیهای اخلاقی، روحیه انقلابی و نحوه تعامل او با خانواده و جامعه میگوید، تا تصویر روشنی از مردی متعهد و الهامبخش ارائه شود.
مختصری از زندگینامه شهید را بیان کنید؟
شهید اکبر عزیزی، متولد ۲۰ آذر ۱۳۶۴ بود و کارشناسی الکترونیک از دانشگاه روزبه داشت. او نظامی بود و در بخش هوافضای سپاه خدمت میکرد.
نحوه آشنایی شما با شهید چگونه بود؟
ما به صورت کاملاً سنتی آشنا شدیم. دوست من با خواهر شهید روابط صمیمانهای داشت و تا زمانی که به هم معرفی شدیم، ایشان را ندیده بودم.
آیا روحیه انقلابی و ایمانی خاصی داشتند؟ چگونه این روحیه را در زندگی نشان میدادند؟
شهید اکبر علاقه و ارادت زیادی به حضرت آقا داشتند و سخنرانیهای امام و حاج قاسم سلیمانی را بارها گوش میکردند.
مهمترین دغدغه او ایران بود و همواره تلاش داشت خودش را به حضرت امام ثابت کند.
کدام ویژگی اخلاقی و رفتاری در شهید برای شما متمایز و قابل توجه بود؟
نماز اول وقت بزرگترین شاخصه او بود. اعتقاد داشت نماز اول وقت انسان را از لغزشها حفظ میکند.
یکبار که هوا بسیار سرد بود، پس از پایان اذان رادیو، گفت تا به زنجان برسیم نمازمان قضا میشود.
در آن هوای سرد کنار جاده وضو گرفت و نمازش را خواند. به کمک او من هم توانستم نمازم را اول وقت بخوانم.
در مورد روابط خانوادگی و دوستان شهید بگویید؟
او نه تنها فرزندان خود بلکه تمام کودکان فامیل و آشنایان را دوست داشت. از نماز صبح تا غروب سرکار میرفت و با چهرهای برافروخته از گرما به خانه میآمد، اما خستگی را فراموش میکرد و با بچهها بازی میکرد. با من نیز همیشه خوشبرخورد و مهربان بود و حواسش به اهل محله و دوستان بود. از جمعهایی که غیبت و بدگویی در آن بود، دوری میکرد.
در چه زمینه علمی، فرهنگی، هنری و ورزشی فعالیت داشتند؟
شهید اکبر در تکواندو، وزنهبرداری، طناب زنی و تیراندازی فعال بود و جزو مدالآورهای زنجان محسوب میشد.
با مشکلات و چالشهای زندگی چگونه برخورد میکردند؟
هر مشکل و چالشی برایش پیش میآمد، با توکل، تفکر و برنامهریزی آن را مدیریت میکرد. هیچگاه اجازه نمیداد به من و بچهها سخت بگذرد. یک سال تصمیم گرفتیم در پیادهروی اربعین شرکت کنیم؛ من نگران بچهها بودم، اما در کنار اکبر، این سفر به یک زیارت به یاد ماندنی تبدیل شد. او با شوخطبعی بر سختیها غلبه میکرد.
آخرین بار که شهید را دیدید چه حال و هوایی داشتند؟
هر شب عادت داشت میرفت و چرخی در بیرون میزد. اما آن شب بااینکه من هم گفتم، اما نرفت و گفت: میخواهم اینجا پیش شما باشم. آن شب من سرماخوردگی داشتم و حالم مساعد نبود و داروها خوابم را سنگینتر کرده بودند؛ حدودا ساعت ۲:۳۰ یا ۳ نیمه شب بود وقتی بیدار شدم دیدم اکبر نیست! صدایش کردم جوابی نیامد. با دقت گوش کردم انگار کسی در پذیرایی خانه در حال نماز خواندن بود. پرسیدم مگر اذان گفته؟ گفت: نه هنوز. بخواب برای نماز بیدارت میکنم. صبر کرده بود تا من دوباره خوابم ببرد. لباسهایش را پوشیده بود و بدون اینکه حتی حرز و پلاکش را همراهش ببرد رفته بود. صبح که بیدار شدم دیدم نیست گفتم حتما رفته نان بخرد. اما هر چه منتظر ماندم او نیامد.

بار آخر که رفتند صحبت یا وصیت خاصی برای شما نداشت؟
آخرین بار که تماس گرفت گفتم بچهها دلتنگ تو هستند. با هر کدامشان صحبت کرد و به پسرم گفت: بعد از این تو مرد خانه هستی و باید مواظب خواهر و مادرت باشی چندین بار سپرده بود که بعد از شهادتم فاطمی باشم و در جمع برایش گریه نکنم.
آیا بعد از شهادت ایشان چیزی در زندگی شما تغییر کرد؟
روزهای اول برای بچهها خیلی سخت بود. تلاش میکنم در مسیر ارزشها و عقاید او حرکت کنم. یک بار سلما دخترم پرسید: مامان بابا دیگه برنمیگرده؟ من چطور باور کنم؟ آن روزها سلما چند سوره مانده بود تا جز ۳۰ قرآن را حفظ کند. گفتم عزیزم قرآن را حفظ کن. مطمئنم بابا با امام زمان برمیگردد. حتی شهید به خواب خواهرش رفته بود و تاکید کرده بود که صبور باشید، من برمیگردم و این بار به جنگ بزرگتری خواهم رفت.