آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۲۴۱۶
۱۱:۴۶

۱۴۰۵/۰۳/۲۵
گفت‌و‌گو با پدر شهید علی حق‌شناس، نخستین شهید مردمی شیراز در «جنگ رمضان»

روایت یک پدر؛ از کلاس درس تا داغِ آسمانی شدن فرزند ۱۴ ساله‌اش

غلامرضا حق‌شناس، دبیر دبیرستان‌های شهرستان کنگان و پدر شهید علی حق‌شناس، در گفتگو با نوید شاهد فارس، از زندگی، امید‌ها و شبی می‌گوید که همه رؤیاهایش در یک چشم بر هم زدن فرو ریخت؛ شبی که پسر نوجوانش در حمله‌ای ناجوانمردانه، به عنوان نخستین شهید مردمی جنگ رمضان در شیراز، آسمانی شد. با ما همراه باشید.


نوید شاهد فارس: مراسم تجلیل از خانواده‌های معظم شهدا و مجروحان «جنگ رمضان» بود و همه‌ی خانواده‌ها در حرم مطهر حضرت احمدبن‌موسی‌الکاظم، شاهچراغ (ع)، گرد هم آمده بودند. کنار درِ ورودی ایستادم؛ هر خانواده با قاب عکس شهید خود وارد می‌شد و بغضی عجیب، تمام فضا را پر کرده بود. پس از چند دقیقه، میکروفن را برداشتم، چند قدمی راه رفتم و از شهدا مدد خواستم.
در میانه‌ی حرم، چشمم به پدر و مادری افتاد که بی‌اختیار به سمتشان کشیده شدم. کنار صندلی‌شان نشستم، خودم را معرفی کردم و پرسیدم: «نام شهیدتان چیست؟» گفت: «علی حق‌شناس؛ دانش‌آموز ۱۴ ساله.»
به‌سرعت ذهنم به روزی برگشت که خبر شهادتش را منتشر کرده و تصویری از تشییع پیکرش را به اشتراک گذاشته بودم. همان روزِ حادثه نیز با دوستانم تماس گرفتم تا از چگونگی شهادتش مطلع شوم، اما تا آن زمان، هیچ‌کس روایت دقیقی از ماجرا نداشت. ذهنم درگیر شده بود و اکنون، پس از ۸۰ روز، قسمت شده بود که در کنار پدر و مادرش بنشینم و روایت او را از زبان عزیزترین آدم‌های زندگی‌اش بشنوم؛ شهید مردمی‌ای که شاید هنوز خیلی‌ها او را آن‌گونه که باید، نشناخته باشند.

روایت یک پدر؛ از کلاس درس تا داغِ آسمانی شدنِ علیرضا

از آبادان تا کنگان؛ ریشه‌های یک زندگی

اینجانب غلامرضا حق‌شناس، دبیر دبیرستان‌های شهرستان کنگان و پدر شهید علی حق‌شناس هستم؛ نوجوانی که به عنوان نخستین شهید مردمی در جنگ رمضان در شهرستان شیراز شناخته می‌شود. سال ۱۳۵۷ در شهر آبادان به دنیا آمدم. تنها دو سال از زندگی‌ام گذشته بود که جنگ تحمیلی آغاز شد و خانواده‌ام ناچار به ترک آبادان شدند. مقصد ما شهر کنگان بود؛ شهری که در آن بزرگ شدم، درس خواندم و مسیر زندگی‌ام را ادامه دادم.

سال‌ها بعد، پس از پایان تحصیلات در سال ۱۳۸۶ ازدواج کردم. همسرم نیز معلم فیزیک بود و سال‌ها در عرصه تعلیم و تربیت فعالیت داشت. از آنجا که خانواده همسرم در شیراز زندگی می‌کردند، رفت‌وآمد ما به این شهر همواره ادامه داشت و بیشتر تابستان‌ها را در شیراز می‌گذراندیم. سرانجام در سال ۱۳۹۸ به لطف خداوند توانستیم یک واحد آپارتمان در شیراز خریداری کنیم تا رفت‌وآمدهایمان سامان بگیرد.

شهید علی حق شناس

انتقال به شیراز؛ آغاز فصلی تازه / علی؛ همه دنیای ما

در آن زمان هر دو در کنگان تدریس می‌کردیم. با اصرار پسرم، همسرم انتقالی گرفت و به شیراز آمد. علی را نیز در دبیرستان رشد ۲ ثبت‌نام کردیم. در همین‌جا لازم می‌دانم از مدیریت‌های محترم دبیرستان رشد ۲ در سال‌های تحصیلی ۱۴۰۳ تا ۱۴۰۵، جناب آقای احراری و جناب آقای زارع، صمیمانه قدردانی کنم که با دلسوزی و توجه، محیطی شایسته برای تحصیل دانش‌آموزان فراهم کردند. 

پسرم، علی حق‌شناس در ۲۵ مرداد ۱۳۹۰ به دنیا آمد. وقتی شش‌ساله شد، او را برای آموختن علم و دانش به مدرسه فرستادیم. سال‌ها یکی پس از دیگری گذشت و پسرمان آرام‌آرام بزرگ شد تا به 14 سالگی رسید. قرار بود مردادماه امسال (۱۴۰۵) جشن پانزده‌سالگی‌اش را بگیریم. مثل هر پدر و مادری، ما نیز برای آینده او آرزو‌ها و رؤیا‌های فراوانی در دل داشتیم؛ آینده‌ای روشن که در ذهن خود برایش ترسیم کرده بودیم. اما همه آن آرزوها در یک شب، ناگهان و به تلخی پایان یافت.

شهید علی حق شناس

خداحافظی آخر؛ بی‌خبر از فردا

خانه ما در خیابان سفیر شمالی شیراز قرار دارد؛ خیابانی که برای همیشه با خاطره‌ای تلخ و فراموش‌نشدنی در ذهن من و همسرم باقی خواهد ماند. ماه رمضان سال ۱۴۰۴ آغاز شد؛ ماه قرآن و عبادت. نهم رمضان، برابر با جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴، بعدازظهر آماده شدم تا برای تدریس راهی کنگان شوم. پیش از رفتن با علی خداحافظی کردم، او را بوسیدم و از خانه بیرون آمدم. هیچ‌کس نمی‌داند کدام دیدار، آخرین دیدار است. اگر می‌دانستم آن خداحافظی، آخرین دیدار من با پسرم خواهد بود، شاید او را محکم‌تر در آغوش می‌گرفتم و صورت زیبایش را بیشتر می‌بوسیدم. اما بی‌خبر از فردا، راهی کنگان شدم.

خبر حمله و اضطراب راه

صبح روز بعد، نهم اسفند در کلاس درس بودم که حدود ساعت ۹:۴۵ خبر رسید به میهن عزیزمان حمله شده است. در پی آن، همه مدارس کشور تعطیل شد. صبح روز دهم اسفند با من تماس گرفتند و گفتند پهباد انتحاری روبه‌روی خانه شما منفجر شده و علی از ناحیه پا مجروح شده و حال همسرت خوب است؛ هرچه زودتر خودت را به شیراز برسان. همراه برادرم و دامادم از کنگان حرکت کردیم. مسیر پنج تا شش ساعت طول می‌کشد. حوالی ساعت یک بعدازظهر به شیراز رسیدیم. اضطراب عجیبی در دلم بود و هرچه نزدیک‌تر می‌شدیم، بیشتر می‌شد. نزدیک پمپ‌بنزین عدالت جنوبی از صاحب دکه‌ای پرسیدم: «دیشب بین عدالت شمالی و سفیر شمالی انفجاری رخ نداده؟ کسی شهید نشده؟» او گفت: «نه، من چیزی نشنیده‌ام.» همین پاسخ اندکی دلم را آرام کرد. اما وقتی به خانه پدر همسرم رسیدیم و در حیاط باز شد، همه چیز برایم آشکار شد. دنیا دور سرم چرخید و چشمانم سیاهی رفت. آری، علی من به شهادت رسیده بود. 

شهید علی حق شناس

در میان اشک و آه از همسرم پرسیدم چه شد و او آن شب را چنین روایت کرد:

 «تا حدود ساعت یک بامداد بیدار بودیم. علی شب‌به‌خیر گفت و به اتاقش رفت. حدود ساعت سه‌ونیم بامداد، با صدای انفجاری مهیب از خواب پریدم. برق منطقه قطع شده بود و همه‌جا در تاریکی فرو رفته بود. با نگرانی به اتاق علی رفتم. در آن تاریکی صدایش زدم، اما پاسخی نداد. چشمانش بسته بود و چهره‌اش حالتی عجیب داشت؛ لبخندی آرام بر لبانش نشسته بود. تکانش دادم؛ دستم خیس شد. با خود گفتم شاید عرق کرده یا بالا آورده است. وقتی دست راستش را حرکت دادم، به شکلی غیرعادی افتاد. وحشت و دلشوره‌ای تمام وجودم را فرا گرفت. لحظه‌ای حتی باور شهادتش به ذهنم راه نمی‌یافت…

ساعت‌های بسیار سختی را گذراندم؛ اینکه بالای سر جگرگوشه‌ات باشی و واپسین لحظاتش را نظاره کنی… دنیا دور سرم می‌چرخید و حالم خوب نبود. سردرگم بودم.

با اورژانس تماس گرفتم. وقتی برق وصل شد، دیدم شیشه‌های اتاق خرد شده و ترکش بزرگی مستقیم به کتف راست علی اصابت کرده است. شدت ضربه آن‌قدر زیاد بود که دستش جدا شده و کمر جگر گوشه‌ام پر از ترکش شده بود. وقتی نیرو‌های اورژانس رسیدند، دیگر کار از کار گذشته بود… علی در همان لحظات نخستین آسمانی شده بود. تختش رو به قبله بود؛ چه رازی در این تقدیر نهفته است… پسرم، برایت هزاران آرزو در دل داشتم…، اما تو زودتر از آرزوهایم بال گشودی و به آسمان خدا پر کشیدی.»

روایت یک پدر؛ از کلاس درس تا داغِ آسمانی شدنِ علیرضا

داغی که واژه ندارد / آثار فاجعه؛ کوچه‌ای که هنوز زخمی است

داغ فرزند، داغی است که هیچ واژه‌ای توان توصیف سنگینی آن را ندارد؛ به‌ویژه برای ما که تنها همین یک فرزند را داشتیم. این اندوه جان‌سوز است و از خدا می‌خواهم هیچ پدر و مادری چنین دردی را تجربه نکند. حالا نود روز است که من علی را ندیده‌ام. پسرم در راه وطن و برای مردم سرزمینش، جان پاک خود را فدا کرد.

وقتی به خانه بازگشتم، آثار انفجار را با چشم خود دیدم. شدت انفجار به حدی بود که هنوز رد ویرانی در کوچه باقی است. پهپادی انتحاری در طبقه چهارم ساختمان منفجر شده بود و ترکش‌هایش در بیش از صد نقطه از دیوار‌ها و آسفالت کوچه، فرورفتگی‌هایی با عمق سه سانت و پهنای هفت سانت ایجاد کرده بود. وقتی قطعات فلزی تیز با آن شتاب و داغی حرکت می‌کنند، بدن انسان چگونه می‌تواند تاب بیاورد؟ تحمل این حقیقت چقدر دشوار است که بدانی همین ترکش‌ها به تن جگرگوشه‌ات اصابت کرده‌اند.

پیکر جگرگوشه‌مان را بر دوش گرفتیم، با اشک و اندوه بدرقه کردیم و امروز علی در گلزار شهدای شیراز، قطعه یک، آرام گرفته است.

تهیه و تنظیم گفتگو: صدیقه هادی‌خواه


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه