آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۲۲۴۲
۱۰:۱۶

۱۴۰۵/۰۳/۲۳
به مناسبت اولین سالگرد شهادت منتشر می‌شود؛

گفت‌و‌گو با همسر سردار سرلشکر «غلامعلی رشید»/ شهادت؛ شایسته‌ترین پاداش برای سردار مجاهد و الگوی اخلاق

همسر سردار سرلشکر «غلامعلی رشید» برایمان می‌گوید: «برای کسی که بیش از نیم قرن در مبارزه و زندان سپری کرده بود، هیچ پایانی برازنده‌تر از شهادت نبود.»


به گزارش نوید شاهد خوزستان، سردار سرلشکر شهید «غلامعلی رشید» در سال ۱۳۳۲ در شهر دزفول، در خانواده‌ای انقلابی و با گرایش مذهبی، چشم به جهان گشود. سردار رشید پس از پیروزی انقلاب اسلامی به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی دزفول پیوست و در طول جنگ از فرماندهان کلیدی سپاه بود، وی فرماندهی قرارگاه خاتم را بر عهده داشت.

شهادت؛ شایسته‌ترین پاداش برای سردار مجاهد و الگوی اخلاق

در سحرگاه بیست‌وسوم خرداد سال ۱۴۰۴، سردار رشید، فرمانده‌ی قرارگاه مرکزی خاتم‌الانبیا، در پی حمله رژیم صهیونیستی به خاک ایران، به درجه رفیع شهادت نائل آمد. بدن پاک و مطهر شهید در حرم سبز قبای دزفول به خاک سپرده شده است.

نام «سردار رشید» برای بسیاری از مردم خوزستان فقط یک نام نبود؛ یادآور مردی بود که سال‌های عمرش را بی‌هیاهو در مسیر دفاع از میهن و آرمان‌های انقلاب گذراند، مردی از تبار ایمان و غیرت که در سخت‌ترین روز‌های این سرزمین، قامتش را چونان سدی استوار در برابر دشمنان برافراشت.

او از نسل فرماندهانی بود که جنگ را نه برای نام و نشان، که برای پاسداری از خاک وطن و عزت مردم پذیرفتند. سال‌های دفاع مقدس برای او فقط میدان نبرد نبود؛ مدرسه‌ای بود برای ایثار، صبر و مسئولیت در آن روز‌های پرالتهاب، وقتی آسمان خوزستان زیر آتش دشمن می‌سوخت، مردانی، چون سردار رشید بودند که با تدبیر شجاعت و توکل به خدا امید را در دل رزمندگان زنده نگه می‌داشتند.

سردار رشید از آن فرماندهانی بود که بیشتر از آنکه سخن بگوید عمل می‌کرد. سکوتش از جنس وقار بود و نگاهش از جنس اطمینان، او سال‌ها در سنگر‌های دفاعی خدمت کرد تا امنیت و آرامش امروز برای مردم این سرزمین رقم بخورد.

اکنون اگرچه جسم او در میان ما نیست، اما نام و راهش در حافظه تاریخ این سرزمین باقی خواهد ماند مردان بزرگی، چون او هرگز از یاد نمی‌روند؛ چرا که زندگی‌شان با ایمان، فداکاری و عشق به وطن گره خورده است.

سردار رشید رفت، اما روایت رشادت‌هایش همچنان در دل این خاک جاری است؛ روایتی از مردی که تمام عمرش را وقف دفاع از ایران کرد و سرانجام نیز نامش در شمار سربازان صادق این سرزمین جاودانه شد.

به مناسبت نخستین سالگرد شهادت سردار سرلشکر غلامعلی رشید، به سراغ «سارا ترابی کیا» همسر این شهید والامقام رفتیم تا از ناگفته‌های زندگی و سال‌های همراهی با این فرمانده بزرگ سخن بگوید؛ مردی که عمر خود را بی‌وقفه در مسیر دفاع از اسلام، انقلاب و امنیت این سرزمین سپری کرد و سرانجام نیز مزد سال‌ها مجاهدت خود را با شهادت گرفت.

شهادت؛ شایسته‌ترین پاداش برای سردار مجاهد و الگوی اخلاق

از معرفی ساده تا پیوندی سرنوشت‌ساز در سایه جبهه

ما آشنایی شخصی نداشتیم بلکه به واسطه ازدواج خواهر بزرگم با خواهر شوهرم آشنا شدم آن زمان من کلاس دوم دبیرستان بودم، ایشان پیوسته می‌گفت: «من برادری دارم با این ویژگی قصد ازدواج دارد.» من هم، چون سنمم پایین بود، به او می‌گفتم: «اصلا من قصد ازدواج ندارم.» حتی کاهی دختر‌هایی را به او معرفی می‌کردم و برایش می‌نوشتم که فلان دختر این ویژگی دارد و به خواهر شوهرم میدادم و به او می‌گفتم:« این را به برادرت بده» بعد‌ها که ازدواج کردیم دست خط‌های من هنوز دست حاج آقا بود این پروسه دو سال طول کشید.

سالی که دیپلم گرفتم به واسطه خواهر شوهرم که عروس خانواده آقای عطاریان بود که آن زمان خانم هما عطاریان فرمانده بسیج وقت دزفول بود، من نیز چون از زمان انقلاب امدادگر بود در زمان جنگ از طرف سپاه به منطقه اعزام می‌شدم با منطقه آشنا بودم.

روز‌هایی که مدارس به خاطر جنگ تعطیل شده بود، با دوستم جایی قرار گذاشته بودیم تا برای امتحانات درس بخوانیم؛ چون کلاس درسی وجود نداشت و ما تنها برای امتحان حاضر می‌شدیم، همان روز بود که خواهر شوهرم سر صحبت را باز کرد و گفت: «که می‌خواهد اتمام حجت کند.» تا پیش از آن، هر چه گفته می‌شد از زبان خواهر شوهرم بود، اما این بار آن حرف‌ها را از طرف برادرش بازگو کرد.

قصه خیلی عجیب پیش رفت رشید برای یکی از دوستانش تعریف کرد که آقای رضایی به من گفت: «برو زن بگیر بیا منم اومدم در عرض یه هفته زن بگیرم و به منطقه برگردم.»

دوستانش توسط یکی از بچه‌های دزفول که پدر منو می‌شناختند بنده را به رشید معرفی می‌کنند او نیز اطلاعاتی از خانواده‌ام پیدا می‌کند و میگه: «این مورد خیلی خوبی است» وقتی به خواهرش میگوید یک مورد برای ازدواج پیدا کردم برو باهاش حرف بزن خواهرش خندید و گفت: «این همانی است که قبلا گفتم» از قبل که مرا به او پیشنهاد دادند، چون ما ۱۰ سال تفاوت سنی داشتیم، رشید می‌گفت: «این خانم سنش کم است و این پیشنهاد را رد کرد» ولی این بار ماجرا متفاوت بود.

همه‌ی بچه‌های سپاه می‌گفتند رشید اخلاق خشکی دارد و آدم تند اخلاقی است، ولی گفتم: «باید شخصا با خود او حرف بزنم» وقتی جلسه خواستگاری برگزار شد و من با او حرف زدم من راضی شدم چراکه قدرت تحلیل و استدلالش به قدری بالا بود که در را در همان یک ساعت اول کاملاً مجذوب او کرد، چیزی که تا آن زمان در هیچ‌کس ندیده بودم.

وقتی داستان زندگی‌اش را شنیدم، نگاهم به او کاملاً تغییر کرد چراکه از هفده سالگی که سر کلاس درس دستگیر شد، و تمام روز‌های جوانی‌اش را در زندان و زیر شکنجه‌های ساواک گذرانده بود و متوجه شدم که دوازده سال است که مدام در حال مبارزه و گریز است، آن دو روز حضورش در شهر کافی بود تا ابعاد تازه‌ای از اخلاق و منش او بر من آشکار شود و نگاهم به تمام آنچه تا امروز تصور می‌کردم، دگرگون گردد.

با همان چند ساعت که با ایشان حرف زدم آدمی را روبه روی خودم دیدم که کاملا با آدم‌های دور و برم متفاوت بود، یک موجود ناشناخته و عمیق که وجودش دعوتم می‌کرد به کشف کردن، به او گفتم: «من به شما بله گفتم که دنیای تو را بشناسم» برایم یک موجودی ناشناخته بود و در چند ساعت حرف زدن به نظرام که ارزش دارد نزدیکش شوی و او را بشناسنی، همیشه به او می‌گفتم: «تو آن‌قدر خاصی که باید تو را قاب گرفت و زد به دیوار تا همیشه پیش چشمم باشی»

تصویری که خواهرش از او در ذهن من ساخته بود با حقیقتی که بعد‌ها کشف کردم  بسیار متفاوت بود او از برادری می‌گفت که شش ماه یک بار به خانه می‌آید و چندان نسبتی با دنیای کتاب و مطالعه ندارد، تصویری که هیچ شباهتی به آن مردی که من شناختم نداشت، اما اولین بار که دیدمش، کتاب در دست داشت و تا لحظه‌ی شهادت کتاب همچون همدمی جدایی‌ناپذیر در کنارش بود، او شیفته‌ی مطالعه بود همان زمان به او گفتم: «تو هم مظلومی و هم انسانی ناشناخته به قدری که حتی خواهرت هم آن طور که باید تو را نمی‌شناسد.» 

قراری برای عقد، غیبتی برای وطن

قرار شد یک هفته بعد آیت الله قاضی خطبه عقدمان را جاری کند، درست روزی بود که من امتحان فلسفه داشتم، روز عقد فرا رسید من چادرم را زدم آماده شدم که بین ساعت ۱۰ تا ۱۱ صبح بیایند ولی تا شب خبری ازش نبود، چون جبهه بود استرس به ما وارد شد که حتما اتفاقی برایش افتاده است.

روز بعد برادرم همراه با شوهر خواهرش آقای عطاریان به سمت منطقه و قرارگاه خرمشهر رفتند تا پیدایش کنند وقتی به قرارگاه رسیدند، دیدند حاجی نشسته، به او گفتند: «پس چرا نیومدی» گفت: «کجا باید میامدم» بهش گفتند: «تو دیروز قرار عقد داشتی» گفت: «ای وای من یادم رفته» که حتی بعد‌ها حتی من یک بار هم نپرسیدم: «که چرا نیومدی»

پیمان عقد و شروع زندگی بی آلایش 

ازدواج رشید برای خانواده‌اش که سال‌ها زیر سایه‌ی حکم اعدام و شکنجه بود بسیار شادی بخش بود، چون زمان عقدمان دوتا همسایه هایمان شهید شده بودند مراسمی هم نداشتیم به طوری که مادرم می‌گفت: «عقد که کردید اصلا خونه هم نیاید» بخاطر همین بعد از عقد به خانه عمویم رفتیم.

همه چیز ساده و بی‌آلایش پیش رفت حتی وقتی به محضر آیت الله قاضی رفتیم آن قدر درگیر سادگی و شتاب بودیم که فراموش کردیم شیرینی ببریم که حتی همسرش گفت: «یک جعبه شیرینی می‌آوردید دهنتون رو شیرین میکردید.» 

بیست و سه خرداد ۱۳۶۱ پیمان عقد بستیم یک هفته بعد از عقدمان نامه‌ای از او رسید که نوشت بود: «که دوست دارم خیلی سریع بریم سر خونه زندگیمون چون معلوم نیست عمر من چقدر است، دوست دارم قبل از شهادتم ازدواج کرده باشیم.» 

پانزدهم مرداد ماه زندگی مشترکمان را با همان سادگی آغاز کردیم. من با لباس‌های خودم و چادرم راهی شدم او عجله داشت و من که متشرع بودم، دوست داشتم دیگران باخبر شوند و می‌گفتم: «باید دیگران خبردار شوند که ازدواج کرده ام» ولی حاج آقا می‌گفت: «فرصت نیست» با این حال همان سه روز اول که دزفول بودیم، خانه‌ی ما پاتوق بچه‌های سپاه شد. مغازه‌ای که رو به روی ما بستنی فروشی داشت بچه‌های سپاه دزفول گروه‌های پنجاه نفری می‌آمدند بستنی می‌خوردند و به شوخی می‌گفتند: «آقا ما شام می‌خواهیم»  و ما بعد از سه روز به اهواز رفتیم.

وابستگی عمیق شهید رشید به شهید حسن باقری

بهمن سال ۱۳۶۱ بود که متوجه شدم  باردار هستم که درست مصادف بود با شهادت شهید حسن باقری، علاقه شدید رشید به شهید باقری طوری بود که تنها توصیفی که می‌توانم بکنم این است که بگویم رشید بیشتر از جان خودش حسن باقری را دوست داشت و عجیب به او وابسته بود.

زمانی که متوجه شد حسن شهید شد منم شش ماه بود ازدواج کرده بودم نمی‌دانستم چطور باید تسکینش بدم حتی نمیدانستم چطور با ایشان رو‌به‌رو شوم، چون می‌دانستم چقدر دوستش دارد اصلا جرات اینکه از نزدیک رشید را ببینم و او تسلی بدهم را نداشتم.

حاج آقا بلافاصله وقتی حسن باقری شهید شد خود را به  دزفول جایی که او بود رساند و بالا سرش حاضر شد ، چون دچار موج انفجار شده بود و چند ساعت هم زنده بود پس از آنکه باقری به شهادت رسید حاجی در خانه‌ای که باقری با همسرش در دزفول مستقر بودند خودش را در خانه آنها حبس کرده بود.

شب شد من جرات پیدا کردم از اهواز به سمت دزفول حرکت کنم در مسیر احساس میکردم به جای ترسناکی  میرم، چون از رو‌به‌رو شدن با حاج آقا خیلی ترس داشتم وقتی وارد اتاق شدم دیدم حاجی آقا عرض اتاق شهید باقری را فقط قدم می‌زند و ذکر می‌گوید، تاثری که تو وجودش دیدم فقط بعد‌ها پس از شهادت شهید احمد کاظمی را اینگونه بود ، چون وابستگی این چنینی هم به وی داشت.

ایشان شب را در خانه شهید باقری گذراند و گفت: «من شب را اینجا میمانم می‌خواهم امشب را در اتاقی که حسن نفس کشیده بود باشم.»

شهادت؛ شایسته‌ترین پاداش برای سردار مجاهد و الگوی اخلاق

تولد نخستین فرزند در روز‌های فاجعه دزفول

پیش از ازدواج و بارداری‌ام، چون به عنوان امدادگر در سپاه خدمت می‌کردم شرایط سخت جبهه و تغذیه نامناسب دست به دست هم داد تا دچار کم‌خونی شدیدی شوم که متأسفانه پزشکان متوجه وخامت حالم نشدند و سطح هموگلوبین خونم تا عدد ۶ پایین آمد.

در ماه هشتم بارداری، وقتی انفجار زاغه مهمات در دزفول رخ داد و فضای منطقه به مواد شیمیایی آلوده شد، فاجعه‌ای رقم خورد که آن روز حدود ۸۹ جنین از یک تا ۹ ماهه سقط شدند که من نیز در همان وضعیت بحرانی دچار زایمان زودرس شدم و فرزند اولم در هشت ماهگی به دنیا آمد.

لحظات سخت پس از زایمان؛ غفلت و آسیب به نوزاد

چون زایمانم صبح زود انجام شده بود و ظاهراً همان زمان شیفت پرستاران عوض می‌شد، نوزاد تازه متولد شده‌ام را به جای آنکه در جای مناسب نگهداری شود یا در دستگاه بگذارند و به او اکسیژن وصل کنند را در رو به روی کولر قرار داده بودند به طوری که حتی فراموش کرده بودند پارچه‌ای دورش بپیچند وقتی نوزاد را آوردند تا ببینمش، متوجه شدم بدنش خشک و بی‌حال است با تعجب پرسیدم: «چرا این طور شده؟» گفتند: «یادشان رفته و جلوی کولر مانده است.» بعد‌ها فهمیدیم که همین اتفاق باعث شده بود به او آسیب برسد.

شباهت به پدر، زیبایی حوری گونه و سرنوشت تلخ فاطمه

به احترام حضرت فاطمه (س)، حاج آقا نام دخترمان را فاطمه انتخاب کرد، او شباهت زیادی به پدرش داشت؛ پوستی روشن، چشمانی میشی و مو‌هایی بور داشت.

در چهار ماهگی متوجه وخامت حال او شدیم و برای درمان به تهران مراجعه کردیم، اما متأسفانه تشخیص پزشکان دوباره اشتباه بود.

پس از آن که مرتب حالش بد میشد برای معالجه به آلمان رفتیم و آنجام به ما گفتند: «که با کمال تاسف ریه هاش آسیب شدید دیده‌اند» حتی عکسی که از ریه هایش گرفتند ریه‌های او رنگی بودند و به ما گفتند باید برای معالجه در آلمان بمانید ولی حاجی به شوخی میگفت: «صدام که نیومده آلمان» با وجود اصرار دوستان برای ماندن و پیشنهاد کمکشان حاج آقا چندان راضی نبود که من تنها در آلمان بمانم.

 پس از مدتی متوجه شدیم که فلج شده است و در سن شش سالگی از دنیا رفت و به قول آقای شمخانی که گفت: «شهید گونه پر کشید.»، زیباییش به حدی بود که هرگز آثار فلج بودن در ظاهرش نمایان نبود و هرکس او را می‌دید متوجه نمیشد که او فلج است، پدرش آنقدر به او علاقه داشت که تنها یادگاری که همیشه در جبهه و در لباس رزمش داشت عکس فاطمه بود.

وقتی در بهشت زهرا با بلندگو اسم ما را اعلام می‌کنند و  داخل غسالخانه شدیم مرده شوره مانده بود، از ظاهرش معلوم نبود فلج است، چشمان درشت میشی و مژه‌های بلندش که وقتی آب می‌ریخت مژه‌های بلندش نمایان می‌شود خانمی که دخترم را غسل میداد، گفت: «این بچه کیست» و می‌گشت دنبال من از پشت شیشه بهش گفتم: «این شبیه ما نیست شبیه جاییه که داره میره این از حوری‌های بهشتیه» 

خانم یکی از دوستانمان گفت: «وقتی اسم شما را اعلام کردند، حاج آقا وقتی می‌خواستند جنازه را تحویل بگیرد مو‌های پشت گردنش سیخ شده بود.» بعد‌ها ازش پرسیدم گفتم: «خانم فلانی اینجوری گفته واقعا صحت دارد» گفت: «تو اون لحظه یاد خودم افتادم وقتی پدرم آمد ساواک اهواز دیدنم می‌خواست بغلم کند او هل دادم و به او گفتم پدر جلو دشمن عجز نداشته باش اشکی برایم نریزرناله نکن و اجازه ندادم من را بغل کند الان که اولادم دارد میرود یاد پدرم افتادم لحظه‌ای که داشت از من جدا می‌شد حس آنها لحظه پدرم داشتم برای همین حالم بد شده بود»

تولد فرزندان در روز‌های دشوار

حاج آقا همیشه مخالف داشتن فرزند دیگر بودند مخصوصاً با توجه به شرایط فاطمه و سختی‌های جنگ، ایشان معتقد بودند که تمام تمرکزمان باید برای سلامتی فاطمه بزاریم، اما من با دیدن وضعیت روحی نه چندان خوب ایشان، بار‌ها به ایشان اصرار می‌کردم که اجازه بدهید دوباره بچه‌دار شویم و به او می‌گفتم: «من می‌خواهم بچه دیگری داشته باشم» حاج آقا می‌گفت: «نه تو نمی‌توانی» به او میگفتم «تو چیکار داری من میخام دو فرزندم را همزمان بغل کنم» او می‌گفت: «چطور میتوانی همزمان یک فرزند کوچک با یک بچه فلج فلج را بغل کنی؟» از من اصرار و از او انکار و در نهایت برنده این ماجرا من شده بودم.

سرانجام در بهمن ۱۳۶۶ یعنی پیش از فوت فاطمه در سال ۱۳۶۷ دختر دوم ما به دنیا آمد، چون حاج آقا نام نرگس را بسیار دوست داشتند، اما از آنجایی که نرجس نام مادر امام زمان (عج) بود نام او را در شناسنامه «نرجس» ثبت کردیم پدرش او را «نرگس» صدا می‌کردند، ولی من همیشه او را «نرجس» می نامیدم ، دختر دیگرم زهرا خانم در آذر ۱۳۶۹ به دنیا آمد و عباس آقا نیز در مرداد ۱۳۷۴ متولد شد.

 «غلام سیاه امام در عالم ذر»؛ جمله‌ای که نگاه مادر به عباس را دگرگون کرد

پس از شهادت عباس دخترانم به من گفتند: «قبلاً می‌گفتی عباس متفاوت است، حالا اکنون اگر دوباره بگویی ما دیگر ناراحت نمی‌شویم.»

من چون مدرس ام، خانه‌ی ما خیلی نزدیک به محل درس دادنم بود. عباس که هنوز به مدرسه نرفته بود خیلی به دنبال من می‌آمد گاهی پیش می‌آمد که او با پیژامه به سر کلاس درس می‌آمد، من گاهی در را قفل می‌کردم تا نیاید، چون خواهرانش هم نیز مدرسه بودند از تنهایی می‌ترسید بخاطر همین به محضی که بیدار می‌شد و من را نمی‌دید از ترس به بیرون می‌دوید.

یک روز در را نبسته بودم و من مشغول تدریس درباره حضرت امام بودم که عباس با همان پیژامه وارد کلاس شد و با لحنی خطاب به شاگردانم که دختر بودند، گفت: «خجالت نمی‌کشید؟ دختر به این بزرگی، باید کسی درباره امام برای شما توضیح بدهد، آیا او را نمی‌شناسید؟» دختران در جواب، به شوخی گفتند: «مگر تو امام را می‌شناسی؟» عباس پاسخ داد: «بله که می‌شناسم.» آنها بیشتر کل کل کردند و پرسیدند: «تو هنوز به دنیا نیامده بودی که امام فوت کرده، مگر او را دیدی؟ و او را می شناسی؟» عباس با قاطعیت گفت: «بله، دیدمش.» دختران با کنجکاوی بیشتر پرسیدند: «کجا دیدیش؟»  عباس پاسخ داد: «من در عالم  دیدم دیدم غلام سیاهش بودم.»

از همان لحظه، عباس برای من معنای دیگری پیدا کرد به او گفتم: «مامان اصلا می‌دانی عالم ذر چیست؟» همینجوری ساکت ایستاد، اما جمله‌ای که گفت باعث شد ذات و باطن وجودی اش برای من آشکار کرد.

شهادت؛ شایسته‌ترین پاداش برای سردار مجاهد و الگوی اخلاق

شخصیت ممتاز در محیط خانه 

توصیف شخصیت حاج آقا کار ساده‌ای نیست او موجودی عجیب و متفاوت بود. هنوز وقتی آقای لاریجانی شهید نشده بودند در خانه ما مهمان بودند داشتند هر چی از رشیذ تعریف می‌کردم همسر آقای لاریجانی می‌گفت «مثل علی؛ علی هم همین‌طور، دقیقاً همین‌طور...»

حاج آقا در عین دغدغه‌های بزرگی که داشت نسبت به جزئیات زندگی بی تفاوت نبود. وقتی من صبح‌ها برای تدریس به مدرسه می‌رفتم اگر ایشان در خانه بود، خودش برای بچه‌ها لقمه می‌گرفت و در بشقاب می‌چید تا لقمه های آماده باشد و دخترمان بخورند عباس به شوخی می‌گفت: «انگار من اصلاً وجود ندارم؛ این‌قدر که حاج‌آقا هوای دخترهاا را دارد» حتی در آخرین سفرمان به دزفول، در کمال سادگی و مهربانی خودش سیب پوست می‌گرفت و به همه تعارف می‌کرد. لطفی که گاهی از سر فروتنی بیش از حدش من را شرمنده می‌کرد به او می‌گفتم: « حاجی دیگر بس است، این‌قدر خودت را به زحمت نینداز»

نظم ممتاز در محیط خانه 

نظم حاج‌آقا در زندگی زبانزد بود، چون ناهار نمی‌خورد هر ساعتی که به خانه می‌آمد غذا می‌خواست؛ اما قانون سفت و سختی داشت، بعد از ساعت هشت و نیم شب لب به غذا نمی‌زد و می‌گفت: «دیگر دیر است» اگر هم شام آماده نبود هرگز گله نمی‌کرد؛ تنها یک‌بار با آرامش گفت: «چون ناهار نمی‌خورم، انتظار دارم هر ساعتی آمدم غذا باشد.» به او گفتم: «کافی است زمان آمدنت را خبر بدهی تا همان موقع برایت آماده کنم.»

محبتی که آمیخته به عقلانیت بود

محبت او به فرزندان و نوه‌ها عجیب و آمیخته به عقلانیت بود، برخلاف خیلی‌ها که وقتشان را با بچه‌ها فقط به بازی کردن‌های بی‌هدف می‌گذرانند، وقت گذرانی حاج آقا با بچه‌ها بسیار حساب شده و سازنده بود به طوری که هر نیم ساعت هم نشینی با او اثربخشی ۲۴ ساعت آموزش را داشت.

از شاهنامه تا یاسین؛ میراث ماندگار حاج‌آقا برای نسل بعد

او با ادبیات فارسی مانوس بود و حافظه‌ی شگفت‌انگیزی داشت شب‌ها که در خانه بود قصه‌ی انبیا را از حضرت آدم تا خاتمه المرسلین برای بچه‌ها می‌گفت انگار تمام تاریخ در ذهن او ثبت شده بود این محبتش تنها به کلام نبود؛ برای نوه آخرم، قبل از شهادتش، ۱۰ بار سوره یاسین خوانده بود؛ حتی وقتی کودک فقط دو سه ماهه بود کنارش می‌نشست و با آرامش برایش یاسین می‌خواند.

او برای نوه‌ها شاهنامه، گلستان و بوستان سعدی می‌خواند، عباس هم چون هوش و حافظه‌ی سرشار پدر را به ارث برده بود، تمام اینها را جذب می‌کرد یادم هست وقتی عباس چهار ساله بود در مهدکودک با تسلط کامل حکایت «دید موسی یک شبانی را به راه» را خواند و همه با تعجب نگاهش می‌کردند وقتی به خانه برگشت با سادگی گفت: «مامان، من این شعر را خواندم، ولی سر کلاس هیچ‌کس نفهمید چه خواندم.»

تربیت هدفمند در فرصت‌های کوتاه

روش‌های تربیتی اش هم پیش‌رو بود، اخیراً که درباره‌ی این روش‌ها تحقیق می‌کردم متوجه شدم خیلی از کار‌هایی که او سال‌ها پیش با بچه‌ها انجام می‌داد امروز به عنوان جدیدترین متد‌های آموزشی اندیشمندان غربی مطرح می‌شود او از دو سالگی به بچه‌ها خواندن و نوشتن یاد می‌داد، به جای روش‌های مرسوم، خودش کارت‌های تصویری درست کرده بود؛ یک طرف تصویر خانه و طرف دیگر کلمه‌ی خانه را می‌نوشت. بچه‌ها با آن هوش و نگاه حاج‌آقا الفبا را خیلی زود در ذهنشان نقش می‌بستند.

وقتی دیگران با تعجب می‌پرسیدند: «حاج‌آقا که همیشه خانه نبود، چطور برای این همه کار‌ وقت می‌کرد؟» پاسخ من این بود: «او از همان فرصت‌های حداقلی که در خانه بود، حداکثر استفاده را برای ارتباط عمیق و سازنده با بچه‌ها می‌برد.» من تنها محیط را آماده می‌کردم؛ تمام آن شکوفایی و خلاقیت حاصل همت و عشق بی‌دریغ خود حاج‌آقا بود.

قدرت تبیین در کانون خانواده

دخترانم اصلاً به خاطر ندارند که پدرشان هرگز بر سرشان فریاد زده باشد البته او هم یک انسان بود و طبعاً خشمگین می‌شد اما آستانه‌ی تحمل او با ما متفاوت بود؛ او برای مسائلی که ما را از کوره در می‌برد خشمگین نمی‌شد.

یک‌ بار که کمی ناراحت شده بودم را از دست داده بودم و سر یکی از بچه‌ها داد می‌زدم، حاج‌آقا با آرامش و نگاهی عمیق رو به من کرد و گفت: «کمی آرامتر داد بزن یک اندازه هم برایش بگذار یعنی اگر خدای نکرده امام شهید شود آیا همین قدر فریاد می‌زنی؟»

سپس درسی به من داد که هنوز هم در کلاس‌های درسم برای شاگردانم بازگو می‌کنم او گفت: «الان این کودک ۹۰ سانتی‌متر قد دارد و تو ۱۷۰ سانتی‌متر او تو را یک متر بلندتر از خود می‌بیند. حالا فکر کن آدمی که یک متر از تو بزرگتر است، بالای سرت بایستد و فریاد بزند؛ چه حسی داری؟ چقدر می‌ترسی؟» این تحلیل زیبا و در عین حال تکان‌دهنده، چنان در جانم نشست که دیگر هرگاه می‌خواستم بر سر بچه‌ها داد بزنم، چهره‌ی آن کودک ترسان در ذهنم مجسم می‌شد و خودم را کنترل می‌کردم این‌گونه بود که او با روشمندی تمام نه تنها رفتار من، بلکه نگاه من به تربیت را تغییر داد.

قدرت تبیین و توجیه او هم در مسائل سیاسی و اجتماعی و حتی در گفت‌و‌گو‌های مادر و فرزندی بی‌نظیر بود او چنان با استدلال و منطق حرف می‌زد که بی‌اختیار می‌پذیرفتی که حق با اوست این نبود که بخواهد عقیده‌ای را تحمیل کند؛ او با کلامش چنان ذهن آدم را روشن می‌کرد که با جان و دل آن را می‌پذیرفتی و در واقع تمام این ارتباطات حساب شده و مبتنی بر یک نگاه عمیق تربیتی بود.

شامی کوتاه، عشقی بی‌پایان

حتی در روز‌هایی که بار سنگین مسئولیت‌ها رمقی برایش باقی نمی‌گذاشت، پیوندش با بچه‌ها هرگز سست نمی‌شد، در آخرین نامه‌اش برای دخترم هم اشاره کرده بود: «که زمان چقدر محدود است»، به ویژه در این یک سال و نیم آخر، و پس از شهادت سید حسن، فشار کار به قدری بود که حضورش در خانه گاهی تنها به اندازه‌ی صرف یک شام کوتاه بود؛ گاهی حتی فرصت نمی‌شد که نیم‌ساعت در کنار ما بنشیند، اما با وجود این وقت اندک و دغدغه‌های بی‌پایان، ارتباط عمیق و عاشقانه اش با فرزندان همیشه برقرار بود.

هنر‌های خاص و کم نظیر

یکی از هنر‌های خاص حاج‌آقا که متأسفانه از بین رفت که ایشان برای خودشان صد‌ها دفترچه داشتند و اهل روز نگاری بودند، اما این عادت را فقط برای خودشان نگه نداشته بودند و برای بچه‌ها هم می‌نوشتند، آن هم به شیوه‌ای بسیار خاص و خلاقانه.

وقتی من باردار می‌شدم، از همان روز‌های اول، از زبان بچه می‌نوشتند؛ انگار خود آن کودک دارد با پدر و مادرش حرف می‌زند. مثلاً می‌نوشت: «من الان چند روزه‌ام»، «حالم چطور است»، «امروز مادرم چه احساسی داشت»، و حتی از من سؤال می‌کردند تا پاسخ‌ها را در همان دفتر ثبت کنند. این نوشتن ادامه پیدا می‌کرد تا روز تولد کودک؛ آن‌جا هم از زبان نوزاد می‌نوشتند: «امروز من به دنیا آمدم»، «الان بابام آمد»، و به همین شکل، لحظه به لحظه‌ی ورود آن کودک به زندگی را ثبت می‌کردند.

این فقط مربوط به فرزندان نبود؛ برای نوه‌ام هم این کار را ادامه دادند. تا ده سالگی اش از زبان او نوشتند با همان دقت، همان احساس، و همان نگاه خاص. وقتی نوه‌ام به ده‌سالگی رسید، حاج‌آقا آن نوشته‌ها را جمع‌آوری و چاپ کرد؛ دست‌نوشته‌هایی که سال‌ها از زبان او نوشته بود، با نام خودش، «سید صالح»، جلد شد و به شکل کتاب درآمد.

اراده‌ای که تا آخرین لحظه همراهش بود

حاج‌ آقا در تمام این چهل و اندی سال، اراده‌ای پولادین داشت که هیچ‌گاه حتی در سخت‌ترین شرایط سست نشد. یکی از ارکان زندگی‌اش اهتمام به سلامت جسم بود به طوری که هفته‌ای سه روز بی‌وقفه ورزش می‌کرد و همیشه حداقل ده کیلومتر پیاده‌روی داشت.

پنجشنبه‌ها هم که معمولاً زمان همراهی با خانواده بود، اگر شرایط مهیا بود، ما را با خودش می‌برد، هرچند که در حین این پیاده روی‌ها گویی جلسه‌ای هم برقرار بود و از فرصت استفاده می‌کرد.

برای او ورزش یک تفریح گذرا نبود؛ تعهدی بود که همه جا همراهش داشت هر کجا که می‌رفتیم، اولین چیزی که در ساکش می‌گذاشت، لباس و کفش ورزشی اش بود حتی در سفر مکه، با تعجب پرسیدم: «آخه اینجا دیگر چرا این وسایل را آورده‌ آورده‌ای؟» با همان آرامش همیشگی گفت: «شاید فرصتی شد و جایی برای پیاده‌روی پیدا کردیم تا ورزشمان را انجام دهیم.»

وسواس در وعده‌های غذایی

کدوی پخته، هویج و سیب‌زمینی؛ این تمام وعده‌های غذایی اش بود هر روز هفته اگر از او می‌پرسیدم غذا چی میخوری پاسخش همین سه قلم بود، همه چیز را با آب می‌پخت، ۱۰ دقیقه که می‌گذشت غذا آمادشه می‌شود حتی گاهی ادویه‌ای هم به آن نمی‌زد، اما من هر بار معترض می‌شدم: «این چطور خوردنی است؟ این که اسمش غذا نیست» دعوا‌های ما هم همین جا شروع می‌شد صدایم بلند می‌شد و با نگرانی می‌گفتم: «بدنت ضعیف شده»، اما او با خونسردی جواب می‌داد: «نه، مراقب هستم.»

عجیب‌تر از رژیم غذایی اش، وسواس محاسبه‌ی کالری‌ها بود هر چیزی را که می‌خورد با دقت سبک سنگین می‌کرد انگار ذهنش یک ماشین حساب دقیق بود بی‌آنکه به ترازو نیاز داشته باشد با یک نگاه به خرما یا کدو وزن و کالری اش را تخمین می‌زد و از من می‌پرسید: «امروز چه خوردی؟ چند کالری گرفتی؟» و من، مستاصل از این همه عدد و رقم می‌گفتم: «حاج آقا من که از این کالری‌ها سر در نمی‌آورم فقط می‌دانم که باید کم بخورم.»

جمعه قبل از حمله 

جمعه‌ی قبل از حمله مراسم عروسی پسر شهید امیر عبداللهیان بود با اینکه به خاطر شهادت شهید عزیزمان امیر عبداللهیان اصرار داشتم حتماً در مراسم حاضر باشم، اما حاج آقا از هفته‌ی قبل به سمت نطنز رفته بود پس از شهادت سیدحسن و اتفاقات اخیر حاج آقا به سکوت مطلق فرو رفته بود و در نهایت عباس آقا من را به مراسم رساند.

وقتی به عروسی رسیدیم جای خالی آقایان کاملاً مشهود بود تنها خانم‌ها حضور داشتند، وقتی همسر امیر عبداللهیان را در آغوش گرفتم و با نگرانی گفت: «خدا به خیر کند» حتی روی میزی که نشستیم مهمانانش همگی یا خودشان شهید شده بودند و یا همسران شان.

پنجشنبه‌ی آخر 

پنجشنبه بیست و دوم خرداد من و عباس آقا قرار بود به شاهرود برویم، حاج آقا گفتند: «اتفاقاً من هم می‌خواهم به سایت شاهرود بروم.» ظاهراً قرار بود آنجا پاکسازی‌هایی انجام دهند تا اگر حمله‌ای صورت گرفت آسیب‌ها کمتر شود.

من خیلی اصرار کردم که حاج آقا همان پنجشنبه همراه ما بیاید؛ گفتم: «شما تازه آمده‌اید، خسته‌اید یک استراحتی پیش ما بکنید بعد بروید دنبال کارتان.»، اما گفتند: «نه بابا.» همان موقع برای عباس‌آقا هم کاری پیش آمد و در نهایت تصمیم گرفتیم سفر را به جمعه بیست و سوم خرداد موکول کنیم.

آن روز عباس آقا بیش از ۱۰ بار از من پرسید: «مامان، ناراحت نشدی که نرفتیم؟»، چون من همه چیز را آماده کرده بودم ساک‌ها بسته بود حتی میوه‌ها را هم برای مسیر شسته بودم خواهر‌ها و برادر هایم در شاهرود بودند و قرار بود بعد از آن به خانه‌ی ما بیایند عباس آقا مدام می‌گفت: «ناراحت نیستی؟» و من می‌گفتم: «نه، اتفاقاً خوب شد یک روز فرصت دارم خانه را آماده کنم، چون دایی‌ها و خاله‌هایت قرار است بیایند خانه‌ی ما.» همان شب تا حدود ساعت یک و خرده‌ای بیدار بودم و کار می‌کردم.

قرار بود صبح من و عباس آقا همراه حاج آقا و محافظ هایشان هم زمان به سمت شاهرود حرکت کنیم ساعت ۱۰ و بیست دقیقه شب عباس آقا برای آخرین بار عذرخواهی کرد و گفت: «مادر، ناراحت نشدی که نبردمت؟» گفتم: «مادر من چرا این‌قدر می‌گویی ناراحت نشدی؟ من خودم هم کار داشتم هیچ عیبی ندارد.»

همان جا آخرین گفت و گوی جدیمان را هم داشتیم گفت و گویی که در آن دیدم چقدر شبیه پدرش شده است درباره‌ی ازدواج صحبت کردیم، گفت: «بگذارید خودم تصمیم بگیرم، الان مگر نمی‌گویید ازدواج کنم؟ من هم قبول کردم، باید ازدواج کنم ولی اجازه بدهید گزینه را آن طور که خودم می‌خواهم انتخاب کنم، شما انتخاب نکنید.» گفتم: «مادر من اصلاً من چه کاره‌ام که انتخاب کنم؟ من فقط می‌گویم برو ازدواج کن حتی اگر همسرت را بیاوری و بگویی این زن من است من قبول دارم من فقط می‌گویم ازدواج کن.»

آن مکالمه آخرین گفت و گوی ما بود؛ گفت و گویی که در آن عباس آقا پذیرفت برای ازدواج اقدام کند و قول داد این کار را انجام بدهد.

 آن شب بچه‌های مسجد که مثل هر سال برای عید غدیر در محله غذا آماده می‌کردند، عباس آقا گفت: «بچه‌ها دارند در مسجد کار می‌کنند بروم کمکشان.» گفتم: «نمانی.»، چون عباس آقا معمولاً شب‌های جمعه به شاه عبدالعظیم می‌رفت و تا صبح می‌ماند، اما آن شب، چون قرار بود صبح رانندگی کند شاه عبدالعظیم نرفت و گفت: «می‌روم مسجد محل» گفتم: «پس زود بیا.» گفت: «چشم، زود می‌آیم.»، اما ظاهراً تا سحر در مسجد مانده بود.

عباس آقا هیچ وقت در خانه نماز نمی‌خواند مگر خیلی به ندرت حتی اگر دیر می‌شد، باز هم خودش را به مسجد می‌رساند و آنجا نماز می‌خواند؛ نه فقط برای جماعت بلکه می‌گفت: «باید نماز بخوانم.»، اما آن شب، تنها شبی بود که برای نماز به خانه آمد؛ شبی که باید می‌آمد.

شب حادثه 

حاج آقا آن شب پایین در کتابخانه مشغول کارهایشان بودند نمی‌دانم بیدار بودند یا نماز را خوانده بودند، منتظر اذان بودم با خودم گفتم: «چرا صدای اذان نمی‌آید.» دستم را به سمت گوشی که کنارم روی پاتختی بود بردم تا ببینم ساعت چند است که همان لحظه گوشی زنگ خورد.

هنوز چند لحظه‌ای از آن نگذشته بود که ناگهان انفجار مهیبی رخ داد، انفجاری شبیه طوفانی سهمگینی گویی گردبادی عظیم همه چیز را در خود کشید، دود غلیظی فضا را پر کرد و انگار همه چیز در یک لحظه پودر شد بعد‌ها شهید شمخانی درباره نخستین اصابت گفته بود: «فکر کردم زلزله است.»، اما من، چون همان لحظه در خانه بودم و صدای آن را شنیدم فهمیدم که حمله شده است.

وقتی انفجار رخ داد از جا بلند شدم و شروع کردم به گفتن شهادتین با صدای بلند می‌گفتم: «اشهد ان لا اله الا الله.» فکر می‌کردم لحظه رفتن رسیده است چند ثانیه‌ای گذشت ناگهان دیدم هنوز زنده‌ام، با خودم گفتم یعنی عباس از مسجد همسایه برگشته است؟

در همان لحظات صدای همسایه مان را شنیدم پسرشان در حیاط بود و در آن انفجار اربا اربا شده بود، مادرش را صدا زد و گفت: «مامان، حامد تو حیاط بود.» وقتی صدایشان را شنیدم، من هم عباس را صدا زدم. گفتم: «عباس» از دور صدای ضعیفی آمد، گفت: «بله»

با اینکه بعد‌ها فیلم انفجار را دیدم هنوز هم نمی‌دانم فاصله انفجار اول و دوم چند ثانیه بود، اما در همان فاصله کوتاه، عباس هنوز زنده بود. لحظه‌ای بعد با انفجار دوم، دیگر اثری از او نماند و محو شد نخستین انفجار به حاج آقا اصابت کرده بود و حدود یک ساعت طول کشید تا پیکر‌ها را پیدا کنند.

آمبولانس آمده بود که مرا به بیمارستان ببرد، اما گفتم: «نمیروم، میمانم تا پیکر‌ها پیدا شوند.» هنوز امید داشتم که شاید زنده باشند.

حاج آقا زیر آوار مانده بودند، یک دست و یک پایشان زیر آوار بود و نیم تنه اش تا داخل جنگل پرت شده بود، عباس هم زیر آوار مانده بود.

نزدیک ساعت چهار صبح، جمعیت زیادی جمع شده بودند همه گریه می‌کردند، فریاد می‌زدند و بر سر و صورت خود می‌زدند درست بیست و هشت دقیقه بعد از آن، انفجار سوم رخ داد دامادم که خانه یشان نزدیک بود آمده بودند کمک کنند و سراغ من را بگیرند اگر آن لحظه پیش من نبودند، شاید او هم از دست رفته بود.

همسایه مان آقای ربانی با موشک سوم به همراه همسر و پسرش که درست در مرکز اصابت قرار گرفتند، موشک دقیقا بر سر هر سه نفرشان فرود آمد تا دو ماه بعد، همه دنبال پیکر‌ها یشان می‌گشتند، از پسرشان چیزی پیدا نشد شهید ربانی که از قبل هم جانباز بودند، تنها جمجمه شان در انتهای جنگل حدود صد متر دورتر از محل پیکر حاج آقا پیدا شد.

شهادت؛ شایسته‌ترین پایان برای نیم‌قرن مجاهدت

آن لحظه با خودم می‌گفتم: «وقتی عباس آن شب برای نماز به خانه برگشت حتماً اراده الهی بود، وگرنه می‌توانست در مسجد باشد و اگر آنجا نماز می‌خواند الان سالم بود. نمی‌دانم چه حکمتی بود که بعد از سال‌ها که هیچ وقت در خانه نماز نمی‌خواند و درست همان شب به خانه آمد.»

حاج آقا هم زندگی پرفراز و نشیبی داشت، از محکومیت به اعدام در دوران ستم شاهی گرفته تا هشت سال حضور در جنگ و دو بار مجروحیت، می‌شد که رفتن او هم جور دیگری باشد، می‌شد مثل همه با یک تصادف یا بیماری ساده از دنیا برود، اما خدا اراده کرد که به بهترین شکل ممکن، یعنی با شهادت، با این دنیا وداع کند خداوند بستر را فراهم کرد و آنها نیز قابلیت آن را یافتند که تاج افتخار شهادت نصیبشان شود.

تحمل این فقدان اگرچه سخت و در بُعد انسانی طبیعی است، اما می‌دانم برای کسی که بیش از نیم قرن در مبارزه و زندان سپری کرده بود، هیچ پایان دیگری برازنده نبود، خداوند همان چیزی را برای بندگان خاصش می‌پسندد که بهترین است، درست است که انسان دلبستگی دارد؛ همان طور که رسول الله (ص) در فراق ابراهیم گریستند و فرمودند که این وجه احساسی و عاطفی است و قابل چشم پوشی نیست، اما حقیقتاً آن‌ها به زیباترین شکلی که شایسته شان بود رفتند.

همان لحظه که به معراج شهدا رفتم، به او تبریک گفتم و زمزمه کردم: «سفر خوبی داشته باشی.»، چون این دنیا جز سفری کوتاه نیست و ما همه مسافریم آنها دست پر رفتند خوشا به حالشان و سعادتشان.

داغ رهبر شهیدمان بلا تشبیه، چون داغ حضرت اباعبدالله (ع)

پذیرش خبر شهادت آقا، بسیار سخت و سنگین بود، اما شاید اولین کلماتی که بر زبان آوردم و به شهدا گفتم این بود: «خوشا به حالتان که نیستید، شما نبودید که این رنج را ببینید الحمدلله که این فقدان آزاردهنده را درک نکردید.»

ضایعه سنگینی بود، اما برای خود آقا هم همین را گفتم: «خونش بسیار بیش از حضورش، انقلاب را آبیاری خواهد کرد.» داغ او، اما سردشدنی نیست؛ داغی که همه دوستداران و شیعیان در اقصی نقاط دنیا تجربه کردند.

داغ ایشان بلا تشبیه، چون داغ حضرت اباعبدالله (ع) انگار هرگز سرد نمی‌شود، خدا برکتی در خونشان نهاده که ان‌شاءالله این خون سیلابی خواهد شد و دشمن را به‌زودی با خود خواهد برد.

سخنی با مادر شهدا 

حس فقدان و دلتنگی همواره با قلب مادران شهدا همراه است، اما آنچه این داغ را به آرامشی عمیق پیوند می‌زند، درک جایگاه رفیع فرزندانشان در حریم کبریاست، اگر حقیقت والای عاقبت به خیری را برای جگر گوشه هایمان می‌خواهیم هیچ مقامی بالاتر از شهادت نیست.

در گفت و گویی که با مادر یکی از شهدا داشتم به وی گفتم: «مگر مادری هست که از بهشتی شدن فرزندش ناراضی باشد؟ من اکنون دو نفر بهشتی دارم، شاید ندانم عاقبت دو دختر دیگرم چه خواهد شد، اما درباره این دو که با شهادت رفته‌اند یقین دارم که جایگاهشان در آغوش رحمت الهی امن و بسیار خوب است.»

حقیقت این است که اگر بتوانیم حقیقت جهان آخرت را ادراک کنیم، غصه‌های دنیوی رنگ می‌بازند بیشترین رنجی که قلب یک مادر را می‌فشارد، همان حس فقدان است نجوا‌های مادرانه‌ای که دائم با خود می‌گویند اگر امروز بود دامادش می‌کردم، اگر بود اکنون فرزندانی داشت و، اما وقتی با چشم دل بنگریم و بدانیم که خداوند متعال جایگاهی بسیار زیباتر و با شکوه‌تر از آنچه ما در دنیا می‌توانستیم برایشان فراهم کنیم مهیا کرده است به آرامشی الهی دست می‌یابیم.

سخن پایانی 

تنها یدک کشیدن نام خانواده، مادر یا همسر شهید کافی نیست شفاعت این لاله‌های بهشتی تنها در صورتی شامل حال ما خواهد شد که در مسیر نورانی آنها استوار بمانیم و ثبات قدم داشته باشیم؛ مسیری که امتداد راه مکتب رسول الله (ص)، امیرالمؤمنین (ع)، صدیقه طاهره (س) و اباعبدالله الحسین (ع) است داشتن ثبات قدم در این صراط مستقیم همان توشه‌ای است که در جهان آخرت دستان ما را پر خواهد کرد، امید که با ایستادگی در این راه، مشمول شفاعت شهدا قرار گیریم و در پیشگاهشان شرمنده نباشیم.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه