«حبّالحسین»

به گزارش نوید شاهد زنجان، در ادامه یادداشتی را حمله به حسینیه اعظم زنجان می خوانیم؛
حوالی پنجِ صبح از یازدهمین روزِ عید بود.
جایی میان خواب و بیداری شناور بودم که صدای انفجاری دور، مثل دستی که ناگهان پرده را کنار بزند، مرا در رختخواب نیمخیز کرد.
گوشی را برداشتم و بیقرار، کانالهای خبری را بالا و پایین کردم:
حسینیه اعظم زنجان در اثر حمله دشمن آسیب دیده بود.
ترس و خشم جانداری با هم در دلم چنگ انداخت.
ما در حسینیه قد کشیده و جاودانه بودن عشق اباعبدالله در سینه را آموخته بودیم.
چشمهایم را بستم و به ضرب و زور خیال، تلاش کردم همهچیز را مثل قبل از فرو ریختن ساختمانها تصور کنم.
دارالشفا…
جایی که خدا میداند چند نفر با التماس و نذر از درهایش گذشته بودند، حاجت گرفته و بعد در مسیرِ برگشت، برای دیگران شیرینی پخش کرده بودند؛ شیرینیهایی که همیشه بوی امید میداد.
کتابخانه…
همان پناهِ امن و خلوت روزهای نوجوانیام. قفسههایی که میانشان قدم میزدم و روح تشنه یادگیریام را با کتابهایش سیراب میکردم؛ همان کتابهایی که حالا تلی از خاکستر ازشان به جا مانده بود. همانجا بود که چند بار در پویشها برنده شدم و با ذوق جایزههایم را گرفتم.
سنگفرشهای حیاط…
همانجا که هر محرم شمع خریده بودم از بساط پسرکهای شمع فروشش. شمعهایی که وقتی روشنشان میکردم، حس میکردم دعاهایم راه پیدا میکنند به جایی که دست ما نمیرسید.
مهمانسرا…
جایی که همین چند هفته پیش، همراه بچههای نویسنده دعوت شده بودیم برای افطار. برایمان غذای حضرتی آوردند و من در دل فکر کرده بودم چقدر خوب است که این افتخار نصیبم شد تا این ماه رمضان را سر سفره آقا افطار کنم.
دکانهای اطراف را میبینم که صاحبانشان هر صبح با «یاالله» کرکرهها را بالا میدادند. از همان «یاالله»هایی که بوی رزق حلال میدهد.
نمیدانم هر بار که چشمشان به گنبد طلا میافتاد چه میگفتند یا چه میخواستند؛ فقط میدانم که نگاهشان همیشه لحظهای روی آن میماند.
انگار با امام حسین آهسته گفتوگو میکردند.
اذان ظهر اقامه میشود.
گروههای امدادی در رفت و آمدند. خاک بلند میشود. صدای بیلها و همهمه آدمها در هم میپیچد. در دلِ همان آشفتگی، میان آوارهای تازه، نماز جماعتی باشکوه برپا میشود؛ مثل درختی که از دل یک کویر، ناگهان قد بکشد.
ما امام حسین را تنها نمیگذاریم.
این جمله نه شعار است و نه هیجان؛ بیشتر شبیه تپش یک رگ است که آرام و بیتظاهر، زیر پوست میزند.
شکر که حبّالحسین هنوز میان جان ماست؛
همان چیزی که اگر هزار بار هم زمین بلرزد و دیوارها خم شوند، باز از میان دل مردم دوباره سبز میشود و همه جا را نورانی میکند.
یادداشت از : حدیث محمودی