آری دختران باباییاند

به گزارش نوید شاهد زنجان، در ادامه یادداشتی را از دختران شهید سرزمینمان می خوانیم؛
دختران همیشه باباییاند؛ این یک مفهوم ساده نیست، یک پیوند عمیق و آسمانی است. شاید همین جمله وام گرفته از دختر ۳ ساله حضرت امام حسین(ع) است که داغ پدر را نتوانست ببیند و پر نکشد.
دختر، برای پدر تنها یک فرزند نیست؛ تکهای از جان اوست، روشنی خانهاش و امید چشمهایش.
پدر با نگاه دخترش نفس میکشد، با خندهاش آرام میشود و با حضورش احساس کاملبودن میکند و غم دنیا در دیدگانش کوچک میشود.
دختر، گاهی با دستهای کوچکش مادری میکند
برای پدری همچون نبی مکرم اسلام (ص)
اما چه دردناک است وقتی این پیوند لطیف، زیر آوار خواسته دنیا پرستان پاره میشود؛ وقتی پدر به جای آنکه دست کوچک زینب سادات را بگیرد، باید قاب عکسش را در آغوش بگیرد.
در این چند روز جنایت آمریکایی و صهیونیستی، فاطمه نورا، مهنیا، نور و زهرا را از ما گرفت؛ دخترانی که هنوز طعم زندگی را نچشیده بودند، هنوز قصههایشان به فصل خزان نرسیده بود، هنوز دفترهایشان پر از الفبای زندگی نشده بود و رؤیاهایشان شبیه به شکوفههای نارس بهار بود.
در میان نامها دخترانی هستند که هنوز نوزاد بودند؛
هشت ماهه!
آنقدر کوچک که جهان باید برایشان لالایی میخواند، نه آتش.
بعضیهایشان تنها یک نشان بودند در دل مادرانشان و سهمشان از این جهان یک عروسک صورتی بود آری سخت است جوانه امید در دل مادری بخشکد و دو پیکر در یک بدن دفن شوند هنوز آنقدر بیپناه که حتی نامی ندارند.
و چه تصویر پر افتخاری است این روزها، کنار هر تابوتِ شهیدِ پدر، دختری هم علمدار شده است؛
آری، بعضی گلها پیش از آنکه شکوفه کنند، چیده میشوند؛ اما عطرشان میماند.
فاطمه جان، اگرچه پر گشوده است، اما در کنار پدر شهیدش جاودانه است و در آسمانی که گویی این روزها، بیشتر از همیشه، مهمانِ دختران کوچک و بیپناه شده است.
هنوز در کوچههای این سرزمین نفس میکشد. این دختران، گرچه از میان ما رفتهاند، اما در حافظهی این روزهای تلخ، برای همیشه زنده خواهند ماند.
مهنیا دختری که دیگر قرار نیست پشت در بایستد و پدرش را صدا بزند، دیگر قرار نیست به آغوش او بدود، دیگر قرار نیست با یک نگاه، خستگیِ یک عمر را از دلش بیرون کند. انگار جنگ فقط جان نمیگیرد، بلکه مهر را هم زخمی میکند، خانهها را خاموش میکند و از هر خانواده، یک دنیا مهربانی را میگیرد.
نامشان در خبرها کوتاه میآید، اما در دلها بلند میماند؛
زینبِ دوماهه، که هنوز بوی شیر و خواب میداد؛ محدثهی هفتساله، که شوق مدرسه داشت؛ محدثهساداتِ کوچک، که رؤیایش هنوز به نیمه نرسیده بود؛
دخترکِ چهارماههای که جهان، بهجای گهواره، برایش خاک سرد گور آورد؛ و دخترِ هشتماههای که پیش از آنکه بایستد، به آسمان سپرده شد.
این نامها، فقط اسم نیستند؛
هر کدام تکهای از دلِ یک پدر و بغضِ یک مادرند و نشانهای از مظلومیت گلهایی است که پیش از شکفتن، زیر پای خشونت و دنیاپرستان صهیونیست و کودککش لگدمال شدند.
اما با همهی این تلخیها، نام دختران خاموش نمیشود. آنها میروند، اما در قلب پدرانشان در لالایی مادرانشان، در حافظهی مدرسهها، در کوچهها، در عکسها می مانند.
هر دخترِ شهید، قصهای ناتمام نیست؛ چراغی است که اگرچه جسمش خاموش شده، اما روشناییاش در دل همه مردم دنیا میماند.
یادداشت از : هاجر کشاورز