آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۱۸۲۷
۱۰:۵۴

۱۴۰۵/۰۳/۱۹

جانباز ده درصد: شهید دادیم و آن هم پیروزی بود

جانباز سرافراز محمد صالح زارعی بیان می‌کند: «یکی از بهترین خاطره‌هایم این بود که از حمد خدا هروقتی می رفتیم درگیری با گروهک‌ها موفق میشدیم، یک دفعه شکست نخوردیم، شهید دادیم، شهید هم که دادیم آن هم پیروزی بود.»


جانباز و آزاده سرافراز محمد صالح زارعی در سال 1342 در روستای داشبلاغ تکاب در خانواده‌ای مذهبی و کشاورز متولد شد. در سال 1359 به صورت داوطلبانه به سپاه پیوست و در مقابله با گروه‌های معاند فعال بود. در سال 1362 توسط گروهک معاند دموکرات ربوده و مورد شکنجه قرار گرفت. در سال 1364 به خدمت سربازی رفته و 24 ماه در جبهه‌های کردستان خدمت نمود. ایشان جانباز ده درصد می باشد. در ادامه گفتگوی نوید شاهد آذربایجان غربی با این جانباز را می‌خوانید:

جانباز ده درصد: شهید دادیم و آن هم پیروزی بود


معرفی

اینجانب خدمت گزار نظام محمدصالح زارعی داشبلاغ هستم، در سال 1342 در روستای داشبلاغ در ده کیلومتری تکاب متولد شدم. اسم پدرم محمد و نام مادرم خدیجه بود. چهار برادر و دو خواهر هستیم و من بزرگترین فرزند خانواده هستم. پدرمن کشاورز بود.

انقلاب

شاه که رفت ما در تکاب در مدرسه بودیم، برای راهپیمایی آمدیم و به حمد خدا انقلاب پیروز شد. امام را من به طریقی شناخته بودم در تلویزیون وقتی از هواپیما پایین آمد، اولین فرمایش ایشان این بود که ژاندارمری ظلم و ستم به مردم نکند و ما هم خدا را شکر کردیم و گفتیم پس این کسی هست که حتماً طرفدار مستضعفان و فقیران است. دوم اینکه درباره کمیته ی امداد فرمایش فرمود، من خودم قشنگ به این دوتا فرمایش گوش دادم، کسانی هستند که در شهر کشاورزی ندارند، در روستای خیلی کوچیک یا خیلی بزرگ دامداری ندارد، کاسب کاری ندارد، یک پیرمرد یا یک پیرزن است، از حمد خدا و برکت جمهوری اسلامی حالا کمیته به آنها کلی امکانات میدهد. من این فرمایشات امام رو شنیدم، خدا رحمتش کند و خودم با سن جوانی و بچگی و نادانی جذب شدم.

جنگ

من سال ۱۳۵۹ داوطلبی خودم سپاه رفتم. هروقت دموکرات‌ها می خواستند بیایند شهر حمله بکنند یا از مقر خودشان در می‌رفتند من با پای پیاده و با تراکتور خودم از روستای خودمان تا مرز عراق می رفتم خبر می آوردم. دموکرات هم مرا نمی نشناختند. مقر دموکرات ها در کل روستاها بود. در سال 1362 نیروهای معاند دموکرات، شب ساعت دو در خانه ی خودمان در روستا من را اسیر کرد.  دوزاده نفر از روستاهای دیگر هم بودند. می گفتند شما با نظام همکاری می کنید. سه ماه تحت شکنجه و کتک و اذیت و آزار بودیم. هیچ اعترافی نکردیم. در زندان ۸۰ نفر بودند و من که آمدم کم کم ۱۱۰نفر شدیم. آثار شکنجه هنوز روی بدنم هست. دستمان را از پشت می بستند و آنقدر میزدند طناب هم گره می خورد و دیگر باز نمی شد. چاقو می آوردند که طناب را باز کنند و دستمان را می بریدند. ده ما طول کشید تا آزاد شوم و سه ماه تحت شکنجه بودم که اعتراف به چیزی کنیم اما هیچ اعترافی نکردیم.در نهایت نیروهای معاند با دریافت پول از پدرم من را آزاد کردند. سال 1363 آزاد شدم و در سال 1364 به صورت داوطلب به خدمت مقدس سربازی رفتم. 24 ماه خدمت کردم و از تیپ بیت المقدس سنندج در عملیات بانه بودم. با آقای ابراهیمی بچه ی اصفهان بود و مسئول تیپ بود و سه چهار نفر با راننده در شب، جیپ را استتار کردیم و به پایگاه های عراق برای فیلمبرداری رفتیم. صبح هوا روشن شد  ما را به خمپاره بستند و ترکش خمپاره آمد زد سر آقای ابراهیمی و ایشان شهید شد. سومین شهید آن خانواده بود. در درگیری های زیادی بودم. خدارو شاهد می گیرم که حتی رفیق هایم بعضی ها ماندند و بعضی شهید شدند. زمستان برف تا اینجا بود، بین دیوان دره و سقز و مریوان با کوموله و دموکرات درگیر بودیم ،ما حتی ۲۴ساعت پوتین مان را درنمی آوردیم. روستا های آنجا هم کوه های سربه فلک کشیده است، هلیکوپتر دو دفعه ذخیره آورد و بعد از آن دیگر نیامد. حتی شده بود من سه روز هیچ چیز نخوردم. یکی از بهترین خاطرهایم این بود که از حمد خدا هروقتی می رفتیم درگیری با گروهک ها موفق میشدیم، یک دفعه شکست نخوردیم، شهید دادیم، شهید هم که دادیم آن هم پیروزی بود.


گزارش خطا

برچسب ها:
ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه