جانباز ۲۵ درصد: در کمین افتادیم و به دست نیروهای عراقی اسیر شدم
جانباز و آزاده سرافراز محمد جایمند متولد سال 1345 در روستای عربشاه در منطقه چهار طاق است. به عنوان سرباز به منطقه عملیاتی غرب کشور اعزام شد و در جریان درگیریها در سال 1365 پس از مجروحیت از ناحیه دست به دست نیروهای عراقی به مدت چهار سال و شش ماه اسیر شد. ایشان جانباز 25 درصد می باشد. در ادامه گفتگوی نوید شاهد آذربایجان غربی با این جانباز را میخوانید:

معرفی
اینجانب محمد جایمند هستم و در سال 1345 در روستای عربشاه منطقه چهارطاق متولد شدم. اسم پدرم حسن و نام مادرم هم شوکت بود. اصالتا کرد زبان هستم و در سال 1370 به شهر تکاب نقل مکان کردم. پدرم کشاورز و دامدار بود. چهار برادر هستیم و من فرزند دوم خانوادهام. وضع مالی ما در آن زمان متوسط بود و هم زمین داشتیم و هم دام مثل گاو و گوسفند داشتیم. در زمان طاغوت تا مقطع سوم راهنمایی تحصیل کردم و به علت شروع جنگ چند سالی معلم نداشتیم، منطقه ما نزدیک مرز و درگیریها با گروه های معاند بود و معلمها به منطقه ما نمیآمدند. در سال 1365 به دست نیروهای بعثی عراق اسیر شدم و بیش از 4 سال در اسارت بودم.
انقلاب
انقلاب را به خاطر دارم، آن موقع در روستا بودم. واقعاً امکانات ارتباطی نبود، مثل حالا تلویزیون و برق نبود. سر کوچه مردم جمع میشدند و به اخبار گوش می دادند. بعد انقلاب شعار میدادند و همان انقلاب پیروز شد و شاه رفت و امام خمینی تشریف آورد. آن موقع در منطقه ما ارباب بود و خیلی به مردم فشار آورده بود. زمان خانه انصاف بود. ارباب قبل از ما بود. مردم برای آنها کار میکردند. پدرم خدابیامرز وقتی میرفت کار میکرد، وسط کار می آمدند میگفتند تو امروز باید بیایی برای من کار کنی، پسرتم باید امروز بیاد برای ما کار کنه! میگفتیم چرا آخه؟ میگفتند اینها برای ارباب هست و باید بیای برای ارباب کار کنی. اینها تموم شد حالا خوشحال بودیم. گفتیم الحمدالله از این به بعد دستمان در جیب خودمان هست.
جنگ
خبر جنگ را از رادیو شنیدم، برادرم سرباز و در جبهه بود. برادرم در نهایت به سلامت آمد اما پسر عمه من در جنگ شهید شد. در منطقه جنوب در چذابه و یکماه قبل از اینکه من به سربازی بروم. بعد مردم گفتند تو هم نرو. مادرم گریه کرد اما گفتم من می روم. من نمیخواهم بمانم. من باید وظیفه ام را انجام بدهم و سربازی رفتم. در هشت رود به عجب شیر به ارتش اعزام شدم. سه ماه آموزشی بودم بعد ۳ ماه به لشکر سی و هشت خرم آباد اعزام شدم.سپس به منطقه مهران رفتم. بعضی مواقع برای استراق سمع باید 300 متر جلوتر می رفتیم. دوساعت بروی و دو ساعت هم دوباره به عقب برگردی و سپس فقط 4 ساعت خواب داشتیم. جلو تا خط قدم می رفتیم و با عراقی ها 200 متر فاصله داشتیم. با دوربین نگاه میکردیم و با بیسیم تحرکات آنها را خبر می دادیم. مثلا عراقیها خواستند بیایند سمت ایران با بی سیم خبر میدادیم. 7 ماه آنجا ماندم. سپس برای یک دوره 20 روزه به عقب برگشتم که عراق اقدام به تک کرد. بچهها را زیاد شهید کردند و من آنجا مجروح شدم. شب ساعت ۲ با اصابت تیر مجروح شدم. آر پی جی میزدم که یک عراقی با تیربار به دستم زد. دوتا نارنجک و 4 تا گلوله و یکی هم سر آر پی جی بود.گفتم اینها را بزنم بروم.همان خدمهای که برایم گلوله می آورد تیر خورد.
اسارت
استخوان دستم شکست. صبح ماندیم. خواستیم عقب بیایم. در کمین افتادیم و به دست نیروهای عراقی اسیر شدم.بچهها دستم را بستند اما آنقدر خون آمده بود که دیگر نمیتوانستم راه بروم. شکنجه و اذیت خیلی زیاد دیدم. ۶۰ نفری در زمان اسارت شدیم. با لگد ، چوب و دست میزدند.نان خیلی کم بود. تا ۴۸ ساعت چیزی به ما ندادند.به بغداد که رسیدم دستم را باز کردند و من بیهوش شدم. میخواستند من را با شهدا ببرند. بعد به عراقی ها گفتند این زنده است. یک عراقی آمد گفت بلند شو،من با کمک بچهها بلند شدم ، بعد من را برای بازجویی بردند. پاسداری؟ سربازی؟ بسیجی؟ گفتم من سربازم. مدتی در بغداد در بیمارستان صحرایی ماندم. بعد به اردوگاه نعمانیه ما را بردندنزدیک 4 سال و شش ماه در اسارت بودم. وقتی گفتند قطعنامه امضا شده و امام قبول کرده ما خیلی خوشحال شدیم. بعد دو سال هم ماندیم. سخت بود. تا قبلش جنگ بود، میگفتیم جنگ تموم بشود میرویم. بعد جنگ که تموم شد نرفتیم ، دیگر داشتیم ناامید میشدیم.با شنیدن خبر فوت امام بچهها گریه میکردند. خیلیها که گریه میکردند را اذیت میکردند. در نهایت من از مرز خسروی آزاد و وارد ایران شدم. تقریباً ۱۱ ماه مفقود الاثر بودم. خانواده از آزادی من بسیار خوشحال شدند. بعد از برگشتن در جهاد کشاورزی مشغول کار شدم و ازدواج کردم. البته اکنون بازنشسته شدم.