خیاطی که قبای شهادت را بر تن کرد
به گزارش نوید شاهد البرز؛ در شانزدهمین روز از بهمنماه ۱۳۳۳، در شهر تاریخی همدان، شهری که خاکش بویِ عرفان و تاریخ میدهد، کودکی در یک خانوادهی متدین و مذهبی دیده به جهان گشود. نامش را «محمدرضا» گذاشتند. نامی که هم بویِ دین میداد و هم بویِ غیرت. او در آغوش گرم خانوادهای رشد کرد که نانِ حلال و لقمهی پاک، اساسِ زندگیشان بود.
دوران کودکی محمدرضا، مثل هر کودکِ همدانیِ دیگری، با بازیهایِ ساده و شیطنتهایِ کودکانه سپری شد. اما یک تفاوتِ بزرگ در نهادِ او وجود داشت؛ نگاهش به زندگی جدیتر از سنوسالش بود. وقتی هفتساله شد، با شوقِ تمام کیفوکتابش را برداشت و راهی مدرسه شد. او تا کلاس ششم ابتدایی درس خواند، اما سرنوشت برای او مسیرِ دیگری نوشته بود. فشارهای اقتصادی که سایهاش بر خانههایِ بسیاری از مردمِ آن زمان سنگینی میکرد، محمدرضا را بر آن داشت که قلم را زمین بگذارد و عصای دستِ خانواده شود.
خیاطی که قوارهیِ روحش را بلند دوخت
او که دیگر مردِ خانه شده بود، حرفهی «خیاطی» را انتخاب کرد. خیاطی در آن روزگار فقط یک شغل نبود؛ یک هنرِ ظریف و دقیق بود. محمدرضا با نشستن پشت چرخ خیاطی، نهتنها لباسِ مردم را میدوخت، بلکه در دلِ این کار، صبر، دقت و ظرافت را تمرین میکرد. شاید همانطور که سوزن را با دقت در پارچه فرو میبرد تا درزی ایجاد نشود، در زندگیاش هم مراقب بود که درزِ گناه و بیمبالاتی در زندگیاش ایجاد نشود.
او با کارِ شبانهروزی، سعی کرد سهمی در تأمینِ معیشت خانواده داشته باشد. این دوره از زندگیِ او، تمرینِ «مسئولیتپذیری» بود. کسی که میخواهد در میدانهایِ بزرگِ نبرد با دشمنِ بیرونی بجنگد، ابتدا باید در میدانِ نبرد با سختیهایِ زندگی پیروز شده باشد. محمدرضا در این سالها نشان داد که هم مردِ کار است و هم مردِ اخلاق.
عهدِ مقدس
در سال ۱۳۵۴، زمانی که محمدرضا جوانی ۲۱ ساله و برومند بود، تصمیم گرفت قدم در سنتِ نبوی بگذارد. او با دختری پاکدامن ازدواج کرد تا کانونِ گرمِ خانوادهاش را بر پایه ایمان بنا کند. ثمرهی این ازدواجِ مبارک، دو فرزند (یک دختر و یک پسر) بود. فرزندانی که نگاه کردن به چهرهشان، خستگیِ کارِ خیاطی را از تنِ او بیرون میکرد.
محمدرضا در کنارِ نقشِ خیاط، حالا نقشِ «پدر» و «همسر» را نیز با تمامِ وجود بازی میکرد. او میدانست که آیندهیِ فرزندانش فقط با نانِ حلال تأمین نمیشود، بلکه باید با «عزت» و «شرافت» نیز گره بخورد.
طنینِ فریاد
سال ۱۳۵۷ بود؛ سالی که ورقِ تاریخِ ایران برگشت. محمدرضا مثل هر ایرانیِ مسلمانی، تپشهایِ قلبِ انقلاب را حس کرد. او با حضور در صحنهها و تظاهرات، دینِ خود را به اسلام ادا کرد. اما وقتی جنگ تحمیلی آغاز شد، محمدرضا دانست که حالا دیگر نمیتواند پشتِ چرخِ خیاطی آرام بگیرد. دشمن، نه به پارچهها، که به حریمِ این سرزمینِ مقدس حمله کرده بود.
او از طریق «بسیج» که مدرسهیِ عشق بود، راهی جبههها شد. وقتی محمدرضا برایِ رفتن آماده میشد، میدانست که دارد از شیرینترین داشتههایش (فرزندانِ کوچکش) دل میکَنَد. اما او فهمیده بود که برایِ حفظِ فرزندانِ خودش، باید از فرزندانِ ایران دفاع کند. او به «لشکر ۱۰ سیدالشهدا» پیوست؛ لشکری که نامش لرزه بر تنِ دشمن میانداخت.
سرپلذهاب؛ جایی که خیاط، کَفنِ خودش را دوخت
جبهههایِ غرب، سرپلذهاب؛ نامی که با نامِ بسیاری از شهیدانِ سرافراز گره خورده است. محمدرضا در گرمایِ خردادماه ۱۳۶۰، در حالی که آفتابِ سوزانِ غرب، پوستِ رزمندگان را میگداخت، در خطِ مقدم بود. او که تا دیروز پشت چرخ خیاطی، ظرافتِ پارچه را میدید، حالا باید در برابرِ گلولههایِ سربیِ دشمن، صلابتِ فولاد را نشان میداد.
سرانجام در تاریخ ۱۶ خرداد ۱۳۶۰، یعنی درست در ماهی که تولدش در همدان بود و حالا گویی تولدی دیگر در سرپلذهاب انتظارش را میکشید، محمدرضا در اثر اصابتِ تیر، دعوت حق را لبیک گفت. او که همیشه لباسِ دیگران را به بهترین شکل میدوخت، در این نبرد، جامه شهادت را بر تن کرد. جامهای که نهتنها هرگز کهنه نمیشود، بلکه هرچه زمان میگذرد، درخشانتر میگردد.
میراثِ محمدرضا
شهید محمدرضا ارژنگیان، نمونهیِ بارزِ نسلی است که «وظیفه» را بر «خواسته» ترجیح دادند. او میتوانست به بهانهیِ داشتنِ دو فرزندِ کوچک و شغلِ خیاطی، در شهرِ امنِ خود بماند. اما او «امنیتِ واقعی» را در سایهیِ عزتِ ملی میدید.
امروز، مزارِ او در «بهشت زهرا» میعادگاهِ دلهایی است که میخواهند بدانند مردانِ خدا چگونه زیستند. او نرفت که فراموش شود؛ او رفت تا در تار و پودِ این انقلاب، نقشِ سربازیِ امامِ زمان (عج) را حک کند. یادش بخیر، خیاطی که بهترین مدلِ «ایثار» را برایِ نسلهایِ بعد دوخت و رفت.
انتهای پیام/