احمد با آرپیجیاش تا خرمشهر رفت و سقاوار برگشت
به گزارش نوید شاهد البرز؛ تاریخ پرفراز و نشیب انقلاب اسلامی و دوران دفاع مقدس، مشحون از ایثارگریِ جوانانی است که برای پاسداری از کیان این مرز و بوم و اعتلا و برافراشته ماندن پرچم حق، از عزیزترین دارایی خویش گذشتند. در میان این ستارگان درخشان، نام شهید والامقام احمد فرهادی، از حماسهسازان عملیات غرورآفرین فتح خرمشهر و مربیان مخلص رزمندگان، چون نگینی میدرخشد؛ مردی که سیره زندگیاش آمیزهای از هنر، اخلاق و فداکاری بیمرز بود.
در این مجال، فرصتی ارزشمند دست داد تا در محضر پدر بزرگوار و صبورش، جناب آقای محمد فرهادی، به بازخوانی ابعاد وجودی و خاطرات شنیدنی این شهید بزرگوار بنشینیم. او با کلامی نافذ و لبریز از صداقت، روایتگر زیست مؤمنانه فرزندی هستند که از سقایی در تکیههای تهران تا جانفشانی در میدانهای نبرد، همواره در مسیر ولایت گام برداشت.
از شما مخاطبان گرامی دعوت میشود خوانندهی این گفتگوی صمیمی و روایتی ماندگار از زبان پدری باشید که با افتخار، قصهی عروج «ابوالفضلگونهی» فرزندش را بازگو میکند؛ روایتی که نهتنها واگویه یک خاطره، بلکه درسی است از ایثار و پایمردی برای نسلهای است.
سقاوار تا ملکوت: روایت زندگانی شهید احمد فرهادی از زبان پدر
بسم الله الرحمن الرحیم. درود فراوان بر بنیانگذار کبیر جمهوری اسلامی، امام خمینی (ره) و شهدای والامقام که مسیر عزت را به ما آموختند. اینجانب محمد فرهادی، ۷۴ ساله و فرزند اصیل تهران، امروز ایستادهام تا از پاره تنم، از پسرم احمد بگویم؛ جوانی که نه تنها برای من یک فرزند، که معلم اخلاق و نمونهای از اخلاص بود. احمد من، متولد سال ۱۳۳۹ در قلب تهران بود و سرانجام در ۲۱ رمضان سال ۱۳۶۸، در حالی که ردای مربیگری و تخریبچی پادگان خاتمالانبیاء را بر تن داشت، به سوی معبود پر کشید.
کودکی؛ سقاوار زیستن در سایه ولایت
احمد از همان بدو تولد با سختیها عجین شد. گویی تقدیر او را برای روزهای سخت نبرد آماده میکرد. او در خانوادهای بزرگ شد که هیئت و روضه، بخشی از هویت آن بود. از ۱۲ سالگی برایش مشکی خریدم و او سقا شد؛ سقای هیئت جوانان حسنی در امامزاده حسن. همانجا بود که عشق به ابوالفضل العباس (ع) در جانش ریشه کرد. همیشه میگفت دوست دارد مثل مولایش برود. سالها بعد، وقتی پیکرش را برایم آوردند، دیدم که دعایش مستجاب شده؛ او واقعاً ابوالفضلوار، با چشمانی آسیبدیده و دستانی که نشان از فداکاری داشت، به دیدار حق رفته بود.
هنر و اخلاق؛ آمیزهای از ظرافت و صلابت
پسرم تا مقطع دیپلم درس خواند، اما هنرمندی او فراتر از مدارک تحصیلی بود. او روحی صیقلی داشت که در نقاشیهایش تجلی مییافت. احمد چهره شهدا را با عشقی وصفناپذیر ترسیم میکرد. هنوز هم یادگاریهایش، از کارهای ظریف چوبی با چوب بستنی گرفته تا فرشبافیهایش، گواه ذوق سرشار اوست. جالب است که امروز دخترش، زهرا خانم، راه پدر را در مسیر هنر و گرافیک ادامه میدهد و میراثدار آن نگاه زیباست. در کنار این ظرافت هنری، احمد در کار و تلاش یدی نیز بینظیر بود. پیش از پیوستن به سپاه، در شرکت «پارس کمپرسور» با من همراه بود. به یاد دارم در گرمای تابستان، با دهان روزه، درون منبعهای آب میرفت و سنباده میزد. هر چه دوستانش اصرار میکردند که به خاطر سختی کار روزهات را باز کن، او با لبخندی متین، سختی را به جان میخرید اما حریم بندگی را نمیشکست.
گمنامی در خدمت و غیرت بر بیتالمال
یکی از ابعاد شخصیت احمد که حتی برای منِ پدر هم تا مدتی مکتوم مانده بود، دستگیری او از مستمندان بود. بعد از شهادتش، متوجه شدیم که او هفتهای دو بار مرغ و اقلام اساسی تهیه میکرد و شبانه، ناشناس به درب منزل نیازمندان میبرد. او پاسدار بود، اما هرگز از موقعیتش برای خود چیزی نخواست. حساسیت او بر بیتالمال و حقالناس زبانزد بود. در اوایل انقلاب، با کسانی که به بیتالمال دستاندازی میکردند، حتی اگر در مناصب قدرت بودند، سر سازش نداشت. او معتقد بود مستضعفین صاحبان اصلی این انقلاب هستند و برای احقاق حق آنها از هیچ تلاشی، حتی ایستادن در برابر مسئولین خاطی، ابایی نداشت. همین روحیه بود که او را به جبههها کشاند؛ نه برای نام و نان، بلکه برای دفاع از آرمانی که به آن ایمان داشت.
پیوند آسمانی؛ ازدواجی ساده و پربرکت
وقتی بحث ازدواجش مطرح شد، ۲۴ سال داشت. با اینکه گزینههای متعددی وجود داشت، او خود انتخاب کرد. تاکید داشت که همسرش از سلاله سادات باشد. مراسم ازدواج او درس بزرگی از سادگی بود. در مسیری که عروس را به خانه میآوردیم، اجازه نداد حتی یک بوق زده شود. میگفت شاید همسایهای عزادار باشد یا بیماری در استراحت. آنقدر ساکت و بیصدا عروس به خانه آورد که همسایهها صبح روز بعد با تعجب متوجه ماجرا شدند. خطبه عقدشان را نیز حضرت آیتالله خامنهای جاری کردند که افتخاری بزرگ برای خانواده ما بود. او همواره به همسرش میگفت: «من جبهه را تا پایان جنگ ادامه میدهم.» و همسر فداکارش نیز پا به پای او در این مسیر ایثار کرد. احمد به دخترش، زهرا، و پسرش، مهدی، عشق میورزید. آنها را به کول میگرفت و با آنها بازی میکرد، اما هرگز اجازه نداد دلبستگی به فرزندان، او را از وظیفه بزرگترش بازدارد.
حماسه در جبههها؛ از خرمشهر تا مجنون
احمد من یک رزمنده عادی نبود؛ او آرپیجیزن و تخریبچی بود. در عملیاتهای بزرگی چون فتح خرمشهر (بیتالمقدس)، والفجر ۸ و مجنون حضور داشت. در جزیره مجنون، بر اثر انفجار خمپاره دچار آسیب شدید از ناحیه سینه و زانو شد و با ۴۵ درصد جانبازی بازگشت. اما روح بزرگ او در قفس تن نمیگنجید. با همان وضعیت دوباره راهی میشد. او در پادگان خاتمالانبیاء مربی بود و تخصصش را به جوانان آموزش میداد. او حتی در پادگان هم متواضع بود؛ کسی باور نمیکرد او مسئول باشد، چرا که گاهی پنهانی کفش رزمندگان را واکس میزد.
۲۱ رمضان؛ آخرین دیدار و عروج سقا
نحوه شهادت احمد، داستانی است که هر بار مرورش میکنم، پشتم میلرزد. شب ۲۱ ماه مبارک رمضان بود. احمد با خانوادهاش به دیدار ما آمد. انگار میدانست این آخرین دیدار است. سه بار موقع رفتن برگشت و به من نگاه کرد؛ نگاهی که هنوز گرمایش را حس میکنم. فردای آن روز در پادگان، در حین آموزش تلههای انفجاری، حادثهای رخ داد. احمد برای اینکه جان ۱۴ نفر از شاگردانش را که دور خاکریز بودند نجات دهد، نارنجک فعال شده را به میان نگرفت، بلکه خود را سپر کرد. او در این حادثه، دقیقاً همانگونه که آرزو داشت، با جراحاتی در چشم و پیشانی و قطع دستها، در21 فروردین ماه 1368، به مقام رفیع شهادت رسید.
تشییع باشکوه و میراثی ماندگار
مراسم تشییع او در مسجد جامع سمنگانِ نارمک، یکی از شلوغترین مراسمهایی بود که به چشم دیدم. پیکر پاکش طبق وصیت خودش در قطعه ۲۸ بهشت زهرا، در کنار همرزمانش آرام گرفت.پس از شهادتش، طبق توصیهای که در وصیتنامهاش داشت، پسر کوچکم علی آقا که خود پزشکیار متعهدی است، مسئولیت سرپرستی خانواده احمد را بر عهده گرفت و با همسر شهید ازدواج کرد تا فرزندان احمد، مهدی و زهرا، زیر سایه عموی خود که بوی پدر را میداد بزرگ شوند. امروز علی آقا برای آن بچهها سنگ تمام گذاشته و من از او و عروسم بسیار راضی هستم.
سخن پایانی
من به عنوان پدر شهید، تنها یک خواسته دارم: انشاءالله که خون این جوانان، که با عشق و گذشتن از زن و فرزند به جبهه رفتند، پایمال نشود. ما پیرو رهبریم و تا آخرین نفس برای اعتلای این نظام ایستادهایم. احمد من رفت، اما راه او و مرام سقایی او در رگهای این سرزمین جاری است.
انتهای پیام/