آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۰۸۱۲
۱۲:۵۳

۱۴۰۵/۰۳/۰۴
گفت‌وگو با پدر شهید فاتح خرمشهر؛

از خارک تا خرمشهر؛ یونس فتح را دید و رفت

«آخرین نامه‌اش را که می‌خوانم، می‌فهمم که او برای رفتن آماده بود. نوشته بود در عملیات فتح خرمشهر بوده و حالا قرار است در عملیاتی دیگر شرکت کند.» کریم غلام‌کاظمی، پدر شهید «یونس غلام‌کاظمی» می‌گوید: پسرم از جزیره خارک راهی جبهه شد، فتح خرمشهر را با چشمان خود دید و چهل روز بعد در عملیات رمضان به خیل شهدا پیوست. «آقا داداشی» که فاتح بود و فدا.


به گزارش نوید شاهد البرز؛ سوم خرداد ۱۳۶۱، فتح‌الفتوح؛ خرمشهر پس از ۵۷۸ روز اشغال، آزاد شد. مردانی که این حماسه را آفریدند، از خاک و نفت و کویر و کوه آمده بودند؛ کارگران ساده شرکت نفت، نوجوانانی که هنوز موهای صورتشان درنیامده بود، پدرانی که چندین پسر را روانهٔ جبهه کرده بودند. عملیات بیت‌المقدس فقط یک پیروزی نظامی نبود؛ تجلیِ ایمان، ایثار و عجیبترین دلدادگیِ یک ملت بود. یکی از این فاتحان، نوجوانی ۱۷ ساله از کرج بود به نام «یونس غلام‌کاظمی»؛ همان که در خانواده همه صدایش می‌زدند «آقا داداش».

یونس فتح خرمشهر را با چشمان خود دید، نامه نوشت که «خرمشهر آزاد شد» و چهل روز بعد، در عملیات رمضان، آسمانی شد. حالا سال‌ها از آن روزها می‌گذرد، اما پدرش «کریم غلام‌کاظمی» -مردی که تمام عمر در صنعت نفت کار کرد- هنوز منتظر است؛ هنوز با شنیدن صدای زنگ در، دلش می‌لرزد. او روایت کرده که پسرش چگونه از «خارک تا خرمشهر» رفت و چطور یک نوجوان ۱۷ ساله، معلم اخلاقِ خانواده‌ای شد که پدرش ۴۶ سال تجربهٔ کاری داشت.

از خارک تا خرمشهر؛ یونس فتح را دید و رفت

در ادامه، متن این مصاحبهٔ شنیدنی را بخوانید؛ روایتی از پسری که فاتح خرمشهر بود، از پدری که هنوز چشم به راه است، از «آقا داداش»ی که اسمش هنوز هم مقدس‌ترین قسمِ فامیل است. مخاطبِ این روایت تو هستی؛ چه آن روزها را زندگی کرده باشی، چه نسلِ امروز باشی که فقط اسمِ خرمشهر را شنیده‌ای. چون هنوز هم میشود از این مردان، درسِ انسان بودن آموخت.


                                                               شکوفه
ای در دلِ نفتخیزِ جنوب

من کریم غلامکاظمی هستم. زادهی مسجدسلیمان؛ شهری که برای من یادآورِ بویِ نفت نیست، بلکه یادآورِ عرقِ جبینِ کارگرانی است که با دستهای پینه بسته، چرخِ این مملکت را میچرخاندند. پدرم کارگرِ شرکت نفت بود، مردی از تبارِ اصفهانیهای سختکوش که به جنوب مهاجرت کرده بودند. ما در خانوادهای بزرگ شدیم که کلماتِ اضافه در آن جایی نداشت؛ فقط کار بود و دین بود و قناعت.

یونس، اولین پسرِ من بود؛ بعد از سه دختردر نوزدهم دی‌ماه 1343، خدا او را به ما هدیه داد. وقتی به دنیا آمد، خانهمان انگار روشن شد. مادرش، خدا بیامرزدش، همیشه میگفت این پسر با بقیه فرق دارد. آن زمان در مسجدسلیمان، قابلههای محلی خیلی مورد اعتماد بودند. مادرم خودش قابله بود و دستهایش که به دنیا آمدنِ بچههای فامیل را دیده بود، برای به دنیا آوردنِ نوه خودش هم لرزشی نداشت. یونس در همان خانه به دنیا آمد. وقتی اولین بار صورتش را دیدم، انگار تمامِ خستگیِ کار در پالایشگاه از تنم در رفت. بعدها که صاحبِ دخترِ دیگری هم شدیم و بعد پسری دیگر، جایگاهِ یونس در خانه تزلزلناپذیر بود. خواهرها چنان به او وابسته بودند که دیگر کسی او را «یونس» صدا نمیکرد؛ همه میگفتند «آقا داداش». این اسم، اسمِ رمزِ آرامشِ خانوادهی ما شد.

                                                                  پیرِ خردمندِ خانه 

میگویند فرزند باید گوشبهفرمان باشد، اما یونس برای من فراتر از یک فرزند بود؛ او گاهی معلمِ من بود. با اینکه سن و سالی نداشت، اما انگار روحی بزرگ در بدنی کوچک داشت. یادم هست آن روزها که دخترهایم به سنِ ازدواج رسیده بودند، بحثِ خواستگارها مطرح بود. طبق رسمِ قدیمی، همه میگفتند اول دخترِ بزرگتر. یک روز یونس آمد دفترِ کارِ من. خیلی متین و آرام گفت: «بابا جان، میتوانم چند کلمهای با شما صحبت کنم؟»

گفتم: «بگو پسرم.»

گفت: «شما چهار دختر دارید. هر کدام که خواستگارِ صالح برایش آمد، معطل نکنید. این سنت که حتماً باید بزرگتر زودتر ازدواج کند، نباید مانعِ خوشبختیِ بقیه شود. اگر دختری در خانه بماند و وقتش بگذرد، گناهش گردنِ ماست.»

آن روز مات ماندم. او فقط ۱۵-۱۶ سال داشت، اما چنان با قاطعیت و منطق صحبت میکرد که منِ ۴۶ سال تجربه در شرکت نفت، در برابرِ عقلانیتِ او احساسِ کوچکی کردم. به حرفش گوش دادم و همان شد که گره از زندگی دخترانم باز شد. او نه فقط پسرِ من، بلکه تکیهگاهِ فکریِ من بود.

                                                        در مسیرِ نور؛ از خارک تا جبهه

ما بعدها به جزیره خارک منتقل شدیم. آنجا برای یونس، میدانِ عمل بود. او انقلاب را نه فقط در خیابان، که در قلبش احساس کرده بود. وقتی امام آمد، یونس نوجوان بود، اما میدانست برای چه آرمانی میجنگد.

خاطرهای از معلمش دارم که هر وقت یادش میافتم، بغض گلویم را میگیرد. معلمش برایم تعریف کرد که در مدرسه، یکی از همکلاسیهای یونس به دنبالِ اعلامیههای ضدانقلاب بود. معلم منتظر بود یونس با او دعوا کند یا گزارش بدهد، اما یونس او را در زنگِ تفریح به کناری برد. نه داد زد، نه توهین کرد، فقط با او صحبت کرد. وقتی معلم از او پرسید «چه گفتی؟»، یونس خیلی آرام گفت: «داشتم نصیحتش میکردم؛ میخواستم راهِ درست را به او نشان بدهم.» این یعنی یونسِ من، به جایِ طرد کردن، جذب میکرد. او امام را شناخته بود و عشقِ امام در گوشت و خونش رسوخ کرده بود.

                                                               زیستن با سادهزیستی

عجیب بود این پسر. هیچوقت بهانهی لباس و کفش و خوراکِ آنچنانی نمیگرفت. یک بار برایش کتوشلوارِ نویی خریدم، اما تا مدتها نپوشید. وقتی پرسیدم «چرا؟»، گفت: «بابا، اگر من این را بپوشم، آن بچهی کارگری که در همسایگی ماست و پدرش ندارد برایش بخرد، حسرت میخورد. من باید مثلِ او بپوشم.»

او خودش را در برابرِ دیگران، پایینتر میگرفت. اینقدر مهربان و فداکار بود که هنوز هم در فامیل ما وقتی میخواهند قسمِ راست بخورند، میگویند: «به جانِ آقا داداش!» نامش هنوز هم مقدسترینِ کلماتِ میانِ خانوادهی ماست.

حتی در غذا خوردن هم همینطور بود. یک شب که مهمان داشتیم و مادرش دو نوع غذا درست کرده بود، یونس که از فعالیتهای بسیج برگشت، دیدم از قابلمه غذا میخورد. فردا صبح مادرش دید روی دیوارِ آشپزخانه نوشته: «خداوند اسرافکنندگان را دوست ندارد.» او اینگونه با عملش به ما درسِ زندگی میداد. کسی که در ۱۵ سالگی برای رعایتِ حدِ مصرفِ خانواده، روی دیوارِ خانه شعار مینویسد، معلوم است که برایِ پریدن از این دنیایِ فانی، بالهایش از قبل آماده بوده است.

                                                   لحظهی وداع با فرشته

عملیاتِ رمضان سال ۱۳۶۱ بود. یونس از مدرسه و درس و نمراتِ بیستِ کارنامهاش دل کنده بود. معلمانش میگفتند درسهایش افت کرده، اما من میدانستم ذهنش جایِ دیگری است. هوایِ جبهه در سرش بود.

آن روز که میخواست برود، خودم سوارِ ماشینش کردم و تا اسکلهی خارگ رساندمش. دلم مثلِ سیر و سرکه میجوشید، اما نمیتوانستم جلویِ پروازِ او را بگیرم. او به من گفته بود: «بابا، اگر خدا بخواهد، مرگ هر جا باشد سراغمان میآید. ما امانت هستیم پیشِ شما.»

همانجا در اسکله، برایِ آخرین بار صورتش را بوسیدم. نگاهش طوری بود که انگار دارد به جایِ دورتری نگاه میکند. آن نگاه، نگاهِ یک جوانِ ۱۷ ساله نبود، نگاهِ عارفی بود که راهش را پیدا کرده است. سوارِ کشتی شد و رفت. دیگر ندیدمش. نه خبری از صورتِ ماهش شد، نه صدایِ آرامش را شنیدم.

                                                            سیوپنج سال چشمانتظاری

بعد از عملیات، نامههایی که فرستاده بود، تنها سرمایهی من شد. آخرین نامهاش را که میخوانم، میفهمم که او برایِ رفتن آماده بود. نوشته بود در عملیاتِ فتح خرمشهر بوده و حالا قرار است در عملیاتی دیگر شرکت کند. عملیاتِ رمضان تمام شد، اما یونسِ من برنگشت. ده روزِ تمام در جادههای اهواز و خرمشهر دویدم. هر کجا که فکر میکردم ردی از او هست، رفتم. از فرماندهان پرسیدم، از همرزمانش پرسیدم، اما هیچکس چیزی ندید. او در میانِ گرد و غبارِ نبرد، مثلِ یک ستاره در خاکِ عراق فرو رفت.

سالها گذشت. بنیاد شهید گفت که دیگر شهیدی در خاکِ عراق نداریم و این یعنی او به شهادت رسیده است. سنگی در امامزاده محمد گذاشتیم؛ یک یادبود. اما باور کنید، هنوز هم که هنوز است، وقتی صدایِ زنگِ در میآید، دلم میلرزد. هنوز هم شبها خوابِ آمدنش را میبینم. خواهرانش هنوز نمیخواهند باور کنند که او شهید شده؛ میگویند «آقا داداش» به سفرِ دوری رفته و برمیگردد.

                                                                      میراثِ یک لبخند

من در ۴۶ سال خدمت در شرکت نفت، هزاران دستگاه و ماشین را تعمیر کردم، اما یک نفر را نتوانستم تعمیر کنم: «دلِ خودم را». هنوز هم هر روز برایش گریه میکنم. اشکم خشک نمیشود. این گریهها برایِ ضعف نیست؛ برایِ جایِ خالیِ کسی است که قبل از اینکه پسرِ من باشد، معلمِ اخلاقِ من بود.

یونسِ من رفت تا ما بمانیم و درسِ آزادگی بگیریم. او در کارهایِ فنی استعداد داشت، در درس خواندن نابغه بود، در اخلاق نمونه بود و در عشق به خدا، یگانه. او «آقا داداشِ» همه بود. حالا که به پشتِ سر نگاه میکنم، میبینم که او نرفت که گم شود؛ او رفت تا در تاریخِ این سرزمین، ردِ پایی از نور بگذارد.

                                                   سخنِ آخر؛ پدری که هنوز منتظر است

هر بار که به سنگِ یادبودش نگاه میکنم، به خودم میگویم شاید روزی پیکرش بیاید. شاید روزی خبری بشود. میدانم که شهدا زندهاند و نزدِ خدا روزی میخورند، اما دلِ پدر، دلِ بیقراری است. دلِ پدر همیشه منتظرِ بازگشتِ فرزند است، حتی اگر پیر شده باشد و موهایش در فراقِ پسر سپید شده باشد.

یونس جان! آقا داداشِ من! راهی که تو رفتی، راهِ مردانِ بزرگ بود. ما اینجا در دنیایِ خودمان غرق شدیم، اما تو در همان ۱۷ سالگی به آن چیزی رسیدی که خیلی از ما در طولِ عمرِ ۶۰-۷۰ ساله به آن نمیرسیم. تو عاقلتر از همه بودی، چون فهمیدی که دنیا ارزشِ ماندن ندارد.

امیدوارم روزی که من هم به تو ملحق شوم، اولین کسی که درِ بهشت را برایم باز کند، تو باشی. همانطور که همیشه در خانه برایِ خواهرانت بهترین بودی، آنجا هم دستِ منِ پیرمرد را بگیر. یونس، پسرِ خوبم، راهت ادامه دارد، حتی اگر صدها سال بگذرد. تو، پرچمدارِ عزتِ خانوادهی ما هستی. ما منتظریم؛ نه فقط برایِ بازگشتِ پیکرت، که برایِ پیوستن به تو در آن جهانِ نور. آقا داداش! یادت، عطرِ همیشگیِ خانهی ماست.

گفت‌وگو از اباذری


گزارش خطا

برچسب ها:
ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه