آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۰۵۹۹
۱۴:۲۶

۱۴۰۵/۰۳/۰۲
به مناسب سالگرد شهادت شهید «عباس شعف»

خاطره ای از خواهر شهید«عباس شعف»؛ آخرین وداعِ بی‌خداحافظی

سردار شهید «عباس شعف»، فرمانده گردان میثم از لشکر ۲۷ محمدرسول‌الله (ص)، در حالی که زخم‌های عملیات‌های پیشین بر تن داشت، بی‌تابِ حضور در نبرد نهاییِ آزادسازی خرمشهر بود. او چنان در مسیر حق غرق شده بود که حتی برای وداع با مادر و نامزدش نیز درنگ نکرد و با ایثاری بی‌بدیل، شهادت را بر زندگیِ دنیوی ترجیح داد تا نامش با روزِ پیروزیِ ملت ایران گره بخورد.


به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ، گاهی واژه‌ها در برابر عظمتِ ایثارِ مردانی که بندهای تعلق را گسستند و سبک‌بال به سوی افلاک پر کشیدند، قاصرند. سردار شهید «عباس شعف»، فرمانده گردان میثم، از آن دسته تبارِ عاشقان بود که در کوتاه زمانی، راه صدساله را طی کرد.
 
شهید «عباس شعف» در دوم اردیبهشت ۱۳۳۸ در شهر شیراز، در خانواده‌ای متقی، شجاع و مومن دیده به جهان گشود. پدرش محمود و مادرش کتانجان نام داشت. تا دوم متوسطه در رشته علوم اقتصادی درس خواند و با پیروزی انقلاب اسلامی و آغاز درگیری‌های کردستان، با روحیه‌ای انقلابی به عضویت سپاه پاسداران درآمد.

این فرمانده دلاور در طول ۱۵ ماه حضور مستمر در جبهه‌های نبرد (از اسفند ۱۳۵۹ تا خرداد ۱۳۶۱)، بار‌ها به شدت مجروح شد؛ اما هرگز میدان نبرد را رها نکرد. سرانجام سردار شهید عباس شعف، فرمانده گردان میثم از لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)، در دوم خرداد ۱۳۶۱ در منطقه شلمچه بر اثر اصابت ترکش به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

 

خاطره ای از خواهر «شهید عباس شعف»؛ آخرین وداعِ بی‌خداحافظی

 در ادامه، روایتی از آخرین دیدارهای او را از زبان خواهرش می‌خوانید.

خانواده برای دلبستگیِ «عباس» به زندگی، دخترخاله‌اش را برای او نامزد کردند؛ اما عباس دلی در گروی هدفی بزرگ‌تر داشت. خواهرش به یاد می‌آورد که چگونه عباس، با وجود جراحات سنگین و بخیه‌هایی که هنوز بر تن داشت، بی‌تابِ بازگشت به جبهه بود. 

 هر چه خواهر به عباس اصرار می کرد که حالا چند روزی بمان، فایده نداشت که نداشت حتی آنقدر فرصت نکرد تا از مادر خداحافظی کند حتی وقتی مادر برای زیارت به مسجد جمکران رفته بود، عباس طاقت نیاورد و از خواهر خواست بخیه‌هایش را بکشد تا زودتر خود را به همرزمانش برساند؛ او از خواهر خواست که به جای او، از مادر حلالیت بطلبد و راهی شد، می گفت اگر دیر کنم از بچه ها جا می مانم.

موقع رفتن خواهر به او گفت که دلم می خواهد روزی تو هم مانند بقیه ازدواج کنی و من آن روز را ببینم و عباس هم در پاسخش گفت: فرض کن چنین اتفاقی بیفتد و من هم سر خانه و زندگی ام بروم و بعد بچه دار شوم در نهایت که باید این دوره عمر را مانند دیگران بگذرانم و بعد هم بمیرم پس اگر امروز با شهادت از دنیا بروم که خیلی بهتر است.

او نه تنها از مادر که حتی فرصت نکرد از دخترخاله اش هم خداحافظی کند. برای او هم نامه ای نوشت واز اینکه اینطور رفته بود عذرخواهی کرد و تذکر داد که معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظارش باشد ممکن است که نتواند سالم برگردد.

او دلش می خواست از همان ابتدا وابستگی ها را در وجود کسی که قرار بود همسرش باشد، کمرنگ کند که در نبودش جای خالی اش خیلی اذیتش نکند و دختر خاله هم به او جواب داد که نگران نباش من خودم این زندگی را قبول کرده ام و همه جوره پای شما هستم.

آن روز عباس رفت و انگار دل خواهر را با خود برد. نگاهشان چنان در هم گره خورد و سکوت بر محفل دو نفره شان سایه انداخت که خود گویای آن بود که دیگر برگشتی در کار نیست و این آخرین دیدار میان آنان است.

عباس رفت و چند روز بعد پیکر خونینش بازگشت.

پایان متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه