شهید معلم جنگ رمضان «محمدباقر دژبان»

به گزارش نوید شاهد شهرستانهای استان تهران، میگویند در هر گوشهای از این خاک، مردانی زیستهاند که، چون گوهر، در دلِ صدفِ زمان پنهان ماندهاند. شهید محمدباقر دژبان، یکی از همین گوهرها بود؛ گوهری که در کسوتِ معلم، نه تنها دانایی، که نورِ ایمان و عشق را به شاگردانش هدیه داد و سپس، چون پرندهای عاشق، بال گشود و به سوی ابدیت پرواز کرد.
او، فرزندِ مردادِ شصت و دوِ تهران بود، اما روحش، متعلق به تمامِ فصولِ عشق و جانبازی. پیوندِ ارثیهاش با عموی شهیدش، زندهیاد غلامرضا دژبان، تنها یک نام نبود؛ میراثی از شجاعت بود که در رگهایش جاری بود. با مدرکِ لیسانسِ آموزشِ ریاضی، در کلاسهای درس، نه فقط اعداد، که منطقِ عشق و انسانیت را ترسیم میکرد. خانهاش، با وجودِ دو نورِ چشم، علی و مهدی، که شهریورماهی بودند، همواره گرم و باصفا بود؛ خانهای که بویِ صداقت و معنویت از آن به مشام میرسید.
در مدرسهی شاهدِ آیتالله خامنهای، او فراتر از یک دبیرِ پرورشی بود. گویی قلبِ بچهها را میشناخت؛ آنچنان که روزهایِ اولِ حضورش، با وجودِ اضطرابِ طبیعیِ هر تازهواردی، طولی نکشید که تبدیل به رفیقِ جانِ دانشآموزان شد. اخلاقِ نیکو، لبخندِ همیشگی و مهربانیِ بیدریغش، او را در دلها جا داده بود. بچهها، نه فقط او را، که تمامِ حرفهایش را با جان و دل میخریدند. آنچنان که وصفِ او، از زبانِ یکی از دانشآموزانش، داستانی شنیدنی است: «وقتی ایشان را دیدم، انگار با یک دوستِ قدیمی گپ میزدم. اخلاقش طوری بود که همه، از معلم و دانشآموز، باور داشتند اگر جنگی شود، او اولین کسی است که سینه سپر خواهد کرد.»
حکایتِ علاقهی او به نماز و قرآن، حکایتِ روحیِ تشنهای بود که در پیِ آبِ حیاتِ الهی میگشت. روزی که واردِ نمازخانهی مدرسه شد و غبارِ سکوت را بر فرشهایش دید، طاقت نیاورد. بچههایی را که شورِ جهاد در سر داشتند، جمع کرد و بعد از مدرسه، دست در دستِ هم، فرشهایِ نمازخانه را شستند. او، نه فقط به نمازِ اول وقت، که به هر آنچه رنگِ خدایی داشت، جان میداد. در نبودِ امامِ جماعت، خودش، پیشنمازِ بچهها میشد و صفوفِ نور را تشکیل میداد. اینگونه، پیوندِ معنویِ او با بچهها، عمیقتر و ماندگارتر میشد.
بیست و پنج سال، بسیجیِ میدانِ عشق بود و فرماندهیِ دلها را در گردانِ خدمت، بر عهده داشت. اما زمانی که فتنه، لانه کرد و خطر، لانهِ رهبری را تهدید نمود، محمدباقر، بیهیچ تردیدی، ندایِ تکلیف را لبیک گفت. با دلِ پُر، اما جسمی آماده، ساکِ کوچکش را بست و رفت. همسرش بعدها در سکوتِ شب، فهمید که او، شش روزِ تمام، در پستِ دفاع، در دلِ شب و در مواجهه با خطر، بدونِ حتی یک دیدار، جز یک تماسِ کوتاه و بغضآلود که در آن، تنها وصیتش به همسرش، مراقبت از خانواده بود؛ و سرانجام، در سحرگاهِ نورانیِ شانزدهمِ اسفندِ سالِ ۱۴۰۴، همانجا که نبضِ دفاع، در دستانِ پرتوانش میتپید، او، به فیض شهادت نائل امد.
شهید محمدباقر دژبان، تنها یک نام نیست؛ او تجسمِ معلمی است که درسِ زندگی را در دلِ بچهها کاشت، تجسمِ مردی است که برایِ حفظِ امنیتِ وطن، جان را به جانان فروخت، و تجسمِ رفیقی است که تا آخرین نفس، بر پیمانِ خود ایستاد. او، همان نورِ پنهانی بود که در دلِ زمان درخشید و راه را بر ما روشن ساخت.
انتهای پیام/