آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۹۹۷۶
۱۱:۵۵

۱۴۰۵/۰۲/۲۷
گفت‌و‌گو با مادر پاسدار شهید مدافع وطن «سید علیرضا سید نور»

شهید مدافع وطنی با زبان روزه شهید شد/ حقوقش سهم یتیمان می‌شد

مادر پاسدار شهید سید علیرضا سید نور روایت می‌کند: «علیرضا نخستین واژه‌ای که بر زبان آورد، نام خدا بود. با دست‌های کوچکش به آسمان اشاره می‌کرد و می‌گفت: «خدا، خدا». هر وقت هم که برای زیارت جایی می‌رفتیم و گنبدی را می‌دید، باز همان کلمه را تکرار می‌کرد و می‌گفت: «خدا». سرانجام هم با زبان روزه به شهادت رسید.»


به گزارش نوید شاهد خوزستان، پاسدار شهید «سید علیرضا سید نور» در شانزدهم فروردین سال ۱۳۸۲ در اهواز دیده به جهان گشود. پدرش سید کمال و مادرش سیده هاجر نام داشت. دارای یک خواهر و یک برادر بود. وی علاوه بر دانش آموخته هوا فضای بود. دانشجو رشته شیمی پلیمری دانشگاه آزاد بود. در حملات موشکی آمریکایی صهیونیستی دردوازدهم اسفندماه سال ۱۴۰۴ در منطقه دار خوبین به آرزوی دیرینه خود رسید و شهد شیرین شهادت را نوشید. پیکر پاکش پس از تشییع باشکوهی در گلزار شهدای اهواز آرام گرفت.

روایتی از شهید مدافع وطنی که با نام خدا زبان باز کرد و با زبان روزه شهید شد
در قاموس ایثار و مردانگی، نام شهدا، چون نگینی درخشان بر تارک تاریخ می‌درخشد آنان که از جان و تعلقات دنیوی گذشتند تا معنای راستین آزادگی و عشق را با خون خود بر زمین بنگارند.

 شهدا شخصیت‌های متمایزی هستند که با انتخاب آگاهانه راه شهادت، پلی میان زمین و آسمان بنا نهادند و راه را برای ما روشن ساختند آنان نه تنها حافظان دین و میهن، که تجسمی از بلندترین ارزش‌های انسانی و الهی‌اند؛ کسانی که در اوج جوانی، معنای واقعی زندگی را در فدا شدن برای هدفی متعالی یافتند.

در میان این سرو قامتان عاشقی، چون سید علیرضا سید نور جوان دلیر و مؤمنی بود که در راه دفاع از آرمان‌های مقدس، جان خود را فدا کرد در همین راستا نوید شاهد با هاجر سید نور مادر پاسدار شهید مدافع وطن سید علیرضا سید نور از شهدای جنگ رمضان گفت و گویی را برای علاقمندان منتشر می‌کند. 

روایتی از شهید مدافع وطنی که با نام خدا زبان باز کرد و با زبان روزه شهید شد

طلب فرزند صالح در حرم امام رضا (ع)

قبل از تولد علیرضا به زیارت امام رضا (ع) رفته بودم و از امام رضا (ع) طلب کردم که خداوند یک فرزند صالح به من عطا کند بعد از حدود یک ماه بشارت این را گرفتم که و متوجه شدم که فرزندی در راه دارم.

از همان زمان که متوجه شدم هر روز زیارت عاشورا می‌خواندم. بعد از نماز صبح، سوره یاسین را قرائت می‌کردم که برایم از واجبات شده بود و بعد از نماز مغرب و عشا هم حتماً سوره واقعه و سوره الرحمن را می‌خواندم.

علیرضا؛ یادگار زیارت امام رضا (ع)

وقتی فهمیدم فرزندی که در راه دارم پسر است همه به من گفتند اسمش را «علی» بگذار، اما چون اسم پدرم علی بود، گفتم: «اسمش تکراری می‌شود.»

شبی در خواب دیدم که انگار در یک اجتماعی هستم، انگار مردم در حرکت بودند، اما نمی‌دانستم به کجا می‌رویم. همین‌طور که می‌رفتیم، به جایی شبیه قلعه یا ایوان رسیدیم. آنجا آدمی بلندقد بود که چهره‌اش را نمی‌توانستم ببینم. دستم را گرفت. من در آن حال می‌خواستم بگویم که من کاری نکرده‌ام، چرا اجازه نمی‌دهید رد شوم؟ اما او با انگشت اشاره کرد که بالا را نگاه کنم. وقتی سرم را بالا بردم، دیدم نوشته شده: «یا امیرالمؤمنین، یا علی».

وقتی از خواب بیدار شدم به همسرم گفتم: «که نامش را علی می‌گذاریم.» همسر گفت: «چون تازه از زیارت امام رضا (ع) برگشته‌ایم و بشارت این فرزند را آنجا گرفته‌ایم و شما هم چنین خوابی دیده‌اید، اسمش را علیرضا می‌گذاریم.»

شروع سخن گفتن با نام «خدا» 

علیرضا وقتی متولد شد، از همان کودکی خیلی متفاوت بود، وقتی برایش اسباب بازی می‌گرفتیم آنها را خراب نمی‌کرد. خیلی آرام بود. از همان ابتدا رفتار‌های خاصی داشت.

وقتی زبانش باز شد، اولین کلماتی که بر زبان آورد، «ماما» و «بابا» نبود؛ با نام «خدا» و «الله» زبان باز کرد. با دست کوچکش به بالا اشاره می‌کرد و می‌گفت: «خدا، خدا». هر وقت به زیارت جایی می‌رفتیم و گنبدی می‌دید می‌گفت: «خدا» این برای ما خیلی معنادار و عجیب بود.

روایتی از شهید مدافع وطنی که با نام خدا زبان باز کرد و با زبان روزه شهید شد

وقتی لالایش سوره یاسین بود 

وقتی مشغول کار‌های خانه می‌شدم و او را می‌خواباندم، با گوشی و صدای آرام سوره یاسین را کنار گوشش می‌گذاشتم و به کارهایم می‌رسیدم. این سوره تا زمان شهادتش با او همراه بود. بعد‌ها هم هر وقتی می‌خواست بخوابد، حتماً باید سوره یاسین را گوش می‌دادبه طور‌ی که این سوره را حفظ کرده بود.

برایم تعریف کرد که یکبار در آسایشگاه هم با هندزفری به سوره یاسین گوش میداد تا صدایش باعث اذیت دیگران نشود. یک بار در آسایشگاه، فرمانده هندزفری را از گوشش برمی‌دارد تا ببیند چه گوش می‌دهد و می‌بیند که قرآن و سوره یاسین است.

 

دانش آموزی کوشا با روحیه‌ای مهربان

دوره ابتدایی را در مدرسه شهید بهشتی در منطقه فاز دو و دوره راهنمایی اش در مدرسه دهخدا گذرانده بود. سپس به دلیل اینکه مقام قرآنی را کسب کرده بود موفق شد به دبیرستان شاهد وارد شود؛ و در دبیرستان شیخ انصار درس خواند.

همیشه در دوران مدرسه تلاش می‌کرد که با هم کلاسی هایش به خوبی رفتار کند به طوری که بچه‌هایی که در مدرسه با هم دعوا می‌کردند وقتی به علیرضا می‌رسیدند با آرامی با او برخورد می‌کردند که شاید خداوند آرامش خاصی را در وجود او گذاشته بود که باعث می‌شد هم کلاسی هایش با او رفاقت کنند.

در زنگ‌های تفریح به هم کلاسی هایش که درسی را متوجه نمی‌شوند یا ضعیف بودند کمک می‌کرد و خوراکیهایش را نیز در بین دوستان و هم کلاسی هایش تقسیم می‌کرد.

وقتی از مدرسه به خانه بر می‌گشت درس‌هایی را که همان روز معلم درس داده بود مرور می‌کرد من کنارش می‌نشستم و از او می‌خواستم از زنگ اول تا زنگ آخر همه چیز را برایم تعریف کند که در مدرسه چه اتفاقی افتاده چه کار‌هایی کرده است.

روایتی از شهید مدافع وطنی که با نام خدا زبان باز کرد و با زبان روزه شهید شد

از تربیت درست تا موفقیت در درس‌ها

برای من خیلی مهم بود که کسی که با او دوست می‌شود از چه خانواده‌ای است و چگونه با پسر من برخورد می‌کند و همیشه روی این مسائل نظارت کامل داشتم.

 هر وقت هم که نیاز بود برای او معلم خصوصی می‌گرفتم تا برای او رفع اشکال کند و همین مسئله نیز باعث شد که در درس‌های ریاضی، فیزیک و شیمی هم عالی شود. و، چون از دوران دبستان او را به کلاس زبان فرستادم به زبان انگلیسی کاملا مسلط شد.

پس از مدتی علیرضا از طریق نرم افزار‌هایی گوشی شروع به یادگیری زبان آلمانی کرد و، چون علاقمند بود باعث شد که در این زمینه پیشرفت کند.

روایتی از شهید مدافع وطنی که با نام خدا زبان باز کرد و با زبان روزه شهید شد

ارادت به اهل‌بیت (ع) و خدمت به مردم

در مراسم مذهبی به ویژه در شب‌های احیا و مراسم اعتکاف شرکت می‌کرد علاقه عمیق او به اهل بیت (ع) زبانزد بود و پیاده‌روی اربعین برایش جایگاه ویژه‌ای داشت. حفظ قرآن را هم نیز در برنامه خود قرار داد و سوره‌های یاسین، نور و مریم را حفظ کرده بود. 

کمک‌های و دستگیری هایش به نیازمندان پنهانی انجام می‌داد، چون دوست نداشت کسی از این کارش باخبر شود.

روایتی از شهید مدافع وطنی که با نام خدا زبان باز کرد و با زبان روزه شهید شد

قرآن‌خوانی به عربی، انگلیسی و آلمانی

 در مدرسه مخصوصاً در جلسه‌های مربوط به انجمن اولیا و مربیان، قبل از شروع جلسه قرآن را ابتدا به زبان عربی، یعنی خود قرآن، و سپس به زبان انگلیسی و آلمانی تلاوت می‌کرد. این موضوع برای مسئولان مدرسه هم خیلی جالب بود.

 مدیر مدرسه همیشه به او افتخار می‌کرد به طوری که وقتی من وارد دفتر مدرسه می‌شدم تا از وضعیت درسی علیرضا مطلع شوم به احترام من بلند می‌شد و می‌گفت: «پسر شما باید انسان مفیدی برای کشور شود و تاکید داشت حتماً باید دکتر یا مهندس شود تا برای این مملکت مفید واقع شود.»

وقتی حقوقش سهم یتیمان می‌شد

وقتی وارد سپاه شد حقوقی را که دریافت میکرد از همان حقوق اندک به فقرا کمک می‌کرد. یک روز به من گفت: «مادر، می‌خواهم چیزی بگویم ولی خواهش میکنم بین خودمان بماند.» بهش گفتم: «عزیزم چه شده؟» گفت: «مادر من چندتا یتیم را می‌شناسم که هر ماه برایشان مبلغی واریز می‌کنم.» 

به پایگاه مسجد محله کمک می‌کرد و این کمک هایش مخصوصاً در ایام محرم بیشتر می‌شد یکی ویژگی برجسته اش این‌گونه بود که هر کجا که نیاز بود سهمی برای خودش قائل نمی‌شد و به فکر دیگران بود.

شوق قدم‌زدن در راه اربعین

علیرضا علاقه شدیدی به پیاده‌روی اربعین داشت و آن را مثل باد بهاری توصیف می‌کرد و واقعا هم برایش این گونه بود حال و هوای عجیبی داشت.

 در مسیر پیاده‌روی همیشه چفیه‌ای همراه داشت از آن استفاده می‌کرد. وقتی به کربلا می‌رسید، آن را روی سرش می‌گذاشت و کنار ضریح آن را متبرک می‌کرد پس از شهادتش من آن چفیه را بر دوش می‌اندازم، زیرا که آرامش عجیبی آن میگیرم.

 علاقه اش به اهل بیت (ع) به ویژه به امام زمان (عج) بسیار زیاد بود همیشه دوست داشت از اصحاب امام زمان (عج) باشد و می‌گفت: «ای کاش یک روز امام زمان بیاید و من در کنار ایشان باشم.»

روایتی از شهید مدافع وطنی که با نام خدا زبان باز کرد و با زبان روزه شهید شد

دانشجو رشته‌ی پلیمر شیمی 

علیرضا داوطلب رشته پزشکی بود و برای این رشته بسیار تلاش می‌کرد، اما در نهایت در رشته علوم آزمایشگاهی دانشگاه ارومیه پذیرفته شد ولی از آن جایی که بهم علاقه زیادی داشتیم برای هر دویمان این دوری سخت بود به همین خاطر به من گفت: «مامان جان قصد دارم در رشته شیمی پلیمر دانشگاه اهواز ادامه تحصیل دهم.»

روایتی از شهید مدافع وطنی که با نام خدا زبان باز کرد و با زبان روزه شهید شد

از دانشگاه آزاد تا دانشگاه امام حسین (ع)

علیرضا بر این باور بود که انسان همیشه باید در مسیر پیشرفت باشد و به یک چیز اکتفا نکند به همین جهت در کنار دانشگاه آزاد رشته شیمی پلیمر بدون اینکه انصراف دهد در آزمون افسری دانشگاه امام حسین شرکت میکند و با کسب رتبه دوم قبول می‌شود و تحصیلاتش را در اصفهان و در سپاه ادامه می‌دهد.

 ولی از آن جایی که علاقه شدید به سپاه پاسداران داشت پس از قبولی در آزمون سپاه یک دوره طولانی را از دانشگاه مرخصی میگیرد و و در دانشگاه امام حسین (ع) تحصیلاتش را ادامه داد و، چون علاقه شدیدی به حوزه هوافضا داشت وارد این حوزه شد و موفق به کسب مدارک تخصصی در زمینه پهپاد و همچنین دوره GLI در سپاه شد.

روایتی از شهید مدافع وطنی که با نام خدا زبان باز کرد و با زبان روزه شهید شد

از زمین ورزش تا خدمت‌های امدادی

در کنار تحصیل و فعالیت‌های نظامی، از نظر ورزشی هم بسیار فعال بود و در تیم فوتسال دانشگاه توانست مقام قهرمانی را کسب کنند.

علیرضا به فعالیت‌های علمی و امدادی علاقه‌مند بود به همین دلیل به جمعیت هلال احمر پیوست و در آنجا دوره‌های مختلفی را گذراند و موفق به دریافت مدارکی در زمینه فوریت‌های پزشکی، کمک‌های اولیه، تکنسین داروخانه و نسخه خوانی شد این مدارک دارای اعتبار بین‌المللی بودند و امکان استفاده از آنها در سایر کشور‌ها نیز وجود داشت.

او در بسیج نیز عضویت داشت و مدتی فرماندهی واحد بهداری را بر عهده گرفت. همچنین حدود یک سال به حرفه مکانیکی مشغول بود و در این کار نیز مهارت قابل توجهی داشت.

روایتی از شهید مدافع وطنی که با نام خدا زبان باز کرد و با زبان روزه شهید شد

علاقه به مطالعه و خودسازی

علیرضا علاقه زیادی به مطالعه داشت و در دفترچه‌های شخصی خود مطالبی درباره مبارزه با نفس، خودسازی و اهمیت ولایت فقیه یادداشت می‌کرد.

هرگاه فرصتی برای یادگیری پیش می‌آمد، با اشتیاق از آن استقبال می‌کرد هیچ‌گاه خود را به یک مسیر محدود نمی‌کرد و همواره تلاش داشت مفیدتر، توانمندتر و آماده‌تر باشد.

بازگشت به اهواز به دستور فرمانده

روزی که خبر حمله به بیت رهبری منتشر شد هنوز برای ما مشخص نبود که آیا رهبر به شهادت رسیده‌اند یا اصلاً حمله‌ای واقعاً رخ داده است هم‌زمان که خبر‌هایی از حمله به دبستان در میناب، اصفهان و همچنین دانشگاه امیرالمؤمنین (ع) نیز به گوش می‌رسید.

در آن لحظه احساس خطر کردم و به علیرضا که همان زمان مدرک افسری خود را گرفته بود پیام دادم: «مادر دلم آشوب است خواهش می‌کنم جوابم را بده، تو خوبی؟» او پاسخ داد: «بله.» 

حدود یک ساعت بعد از آن پیام با من تماس گرفت و گفت: «مادر، من دارم به اهواز برمیگردم؛ فرمانده یمان دستور داده به شهر‌های خودمان برگردیم.»

روایتی از شهید مدافع وطنی که با نام خدا زبان باز کرد و با زبان روزه شهید شد

روایت خوابی از دیدار با رهبر

وقتی به خانه رسید برایم تعریف کرد که در مسیر بازگشت به اهواز بسیار خسته بودم و به دلیل خستگی شدید در ماشین به خواب رفتم در عالم خواب دیدم را در بیت رهبری جایی که رهبر با لباس پاسداری نشسته بودند. من نیز در آنجا ایستاده و به رهبر نگاه میکردم. 

سپس رهبر رو به من کرده و فرمودند: «علیرضا، ماشاالله چه صورت نورانی‌ای» سپس رهبر برگه سفیدی در دست داشتند و چیزی روی آن نوشتند.

به او گفتم: «مادر من تعبیر دقیق این خواب را نمی‌دانم، اما به هر چه باشد، رهبر سید و اولاد پیامبراست خیر است این درجه که به تو داده است انشاالله در آینده برایت برکت و پیشرفت می‌آورد و آینده روشنی خواهی داشت.»

شوک یک خبر در دل سحر

علیرضا سحری اش را خورد و رفت استراحت کرد و خوابید. بعد از نماز حدود نیم ساعت گذشته بود که خواهرم زنگ زد. مادرم از پشت تلفن گریه می‌کند با نگرانی از او پرسیدم: «چه شده؟» گفت: «بدبخت شدیم، رهبرمان شهید شد.»

علیرضا که بسیار خسته بود خوابیده بود بالای سرش رفتم، اما وقتی دیدم در خواب عمیقی فرو رفته است دلم نیامد بیدارش کنم، چیزی نگفتم، چون می‌دانستم این خبر برایش بسیار سنگین و دردناک خواهد بود، چون رهبر خط قرمزش بود و می‌دانستم شنیدن چنین خبری تا چه اندازه می‌تواند او را آزار دهد.

دیگر از خود بی‌خود شدم شوک بزرگی بود شروع کردم به گریه کردم بر سر خودم زدم لباس مشکی پوشیدم. به همسرم گفتم: «دیگر نمی‌توانم در خانه بمانم بی‌قرارم نمی‌توانم بنشینم.» هوا هم خیلی سرد بود. به خانه مادرم رفتم و آنجا عزاداری کردیم.

آرزویی که به قیامت افتاد

وقتی به خانه برگشتم، دیدم علیرضا نشسته و آرام اشک می‌ریزد. ظاهراً خبر را از تلویزیون شنیده بود و بسیار ناراحت بود. او را در آغوش گرفتم و با هم گریه کردیم. حال و هوایش کاملاً عوض شده بود و در خودش فرو رفته بود.

 ناگهان دیدم علیرضا از جا بلند شد و گفت: «مامان، دیدی من چقدر زحمت کشیدم؟ چقدر رژه رفتیم، چقدر در دوره‌ی امدادی شرکت کردم…»، چون همیشه امید داشت بتواند رهبر را از نزدیک ببیند. اما هر بار که قرار بود دیداری انجام شود اتفاقی پیش می‌آمد؛ یک بار اسماعیل هنیه به شهادت رسید، بار دیگر شهید رئیسی، و بعد هم اغتشاشات رخ داد و شرایط فراهم نشد؛ و بعد با بغض گفت: «نشد که بشود… دیدار تا قیامت.»

لبیک علیرضا به ندای «هل من ناصر»

نزدیک افطار بود از جا بلند شد با روحیه‌ای تازه و با اقتدار ایستاد، انگار دوباره جان گرفته باشد؛ گفت: «این بخشی از سپاه است؛ بچه‌های سیدعلی هنوز هستند.» بعد خودش با شور و حال رجزی خواند و برای رهبرش قیام کرد. 

سپس تلفن را برداشت با یگانش تماس گرفت خودش را معرفی کرد در حالی که از نظر قانونی، به‌خاطر چهل روز مرخصی تشویقی به دلیل قهرمانی در فوتسال به او داده بودند باید چهل روز در خانه می‌ماند، اما داوطلبانه همراه نیرو‌های یگان به دارخوین اعزام شد. 

آن لحظه از او پرسیدم: «مادر، مطمئنی می‌خواهی بروی؟» که حرف بسیار زیبایی به من زد و گفت: «مادر هیچ تردیدی به دل راه نده. الان عاشوراست؛ همان زمانی است که امام حسین (ع) فرمود: «هل من ناصرٍ ینصرنی؟» من نمی‌خواهم از توابین باشم که بعداً به یاری امام حسین (ع) آمدند. الان وقت قیام است. رهبرمان را شهید کرده‌اند. او فرزند امام حسین (ع) است، پس من باید لبیک بگویم. این راه نباید بسته شود.» 

بعد ادامه داد: «مادر دیگر بحث اقتصاد نیست، بحث این نیست که کسی طرف شاه باشد یا طرف این ور بحث کشورمان است اینکه من بنشینم و سکوت کنم خیانت است.»

روایتی از شهید مدافع وطنی که با نام خدا زبان باز کرد و با زبان روزه شهید شد

آخرین آغوش 

یادم هست موقع رفتنش او را در آغوش گرفتم و با هم عکسی گرفتیم حال و هوای عجیبی داشت وقتی سرش را می‌بوسیدم و بویش می‌کردم در دلم احساس می‌کردم این آخرین باری است که پسرم را بغل میکنم. 

پدرش و عمویش که آمده بودند او را برسانند به شوخی گفتند: «دیگر بس است، چقدر خداحافظی‌تان طول کشید.»، اما دل کندن برایم سخت بود علیرضا محکم مرا در آغوش گرفت و بعد راهی شد همان لحظه در دل حس کردم که این آخرین باری است که او را در آغوش می‌گیرم.

روایتی از شهید مدافع وطنی که با نام خدا زبان باز کرد و با زبان روزه شهید شد

آخرین تماس 

شب قبل از شهادتش دیگر آرام و قرار نداشتم صبح که برای نماز بیدار شدم هرچه تلاش کردم نتوانستم دوباره بخوابم بی‌قرار و دل آشوب بودم تا اینکه نزدیک اذان ظهر تلفنم زنگ خورد و دیدم علیر ضاست با همان زنگ اول سریع جواب دادم ، گفت: «سلام مادر جان زنگ زدم که دلت آرام شود خیالت راحت من خوبم.». 

اما در همان لحظه صدای انفجار از پشت خط می‌آمد نگران شدم و گفتم: «مادرجان، تو کجایی؟» گفت: «مادر، خیلی گرسنه و تشنه‌ام.» بهش گفتم: «مادر، برایت خرما و گردو و میوه داخل ساکت گذاشتم مگر سحری نخوردی؟» گفت: «نه، تا ما رسیدیم اذان گفته بودند و من نتوانستم سحری بخورم.» بهش گفتم: «پس مادرجان روزه ات را باز کن، باید قوی باشی تا بهتر مقاومت کنی.»، اما گفت: «نه مادر من نمی‌شود.» با خنده گفت: «از شصت روز کفاره می‌ترسم.» بعد با همان لحن آرام و شوخ‌طبع همیشگی اش ادامه داد و گفت: «خیلی مواظب خواهرم نورالهدی باش، ازت می‌خواهم محکم باشی، سلام من را به بابا برسان. دلم برای برادرم امیرحسین خیلی تنگ شده مواظبشان باش.» 

با نگرانی به او گفتم: «مادر، تو داری وصیت می‌کنی؟ چه شده صدای انفجار می‌آید؟ تو را به خدا جلو نرو.» گفت: «نه مامان، چیزی نیست. اینها بچه‌های خودمان‌اند، نگران نباش.» می‌خواست خداحافظی کند، سریع از او پرسیدم: «به من بگو کی برمی‌گردی؟» گفت: «معلوم نیست…» 
و تماس قطع شد.

بیقراری‌های مادرانه 

بعد از اینکه تماس را قطع کرد، دیگر بی‌قرار شدم به تک‌تک خواهرانم زنگ زدم فقط می‌خواستم به نوعی خودم را آرام کنم و ذهنم را مشغول نگه دارم یکی از خواهر هایم گفت: «یک فاتحه برای حضرت‌ام‌البنین (س) بخوان و صلوات بفرست.» 

من همیشه هر وقت علیرضا می‌خواست به مأموریت یا شهرستان برود، برای حضرت‌ام‌البنین (س) نماز می‌خواندم و صلوات می‌فرستادم، اما آن لحظه بدنم می‌لرزید. به خواهرم گفتم: «نمی‌دانم چرا این‌طور شده‌ام اصلاً نمی‌توانم بخوانم. تو به جای من بخوان.»

خبر شهادت

شب شهادت علیرضا بی‌قرار بودم نمی‌توانستم داخل خانه بنشینم در حیاط قدم می‌زدم حتی افطاری هم آماده کرده بودم، اما از شدت فکر و نگرانی که داشتم سوخت. 

حدود ساعت هشت بود که از شدت استرس دم در نشسته بود که صدای انفجاری بلند شد انفجاری که انگار مستقیم به قلبم خورد بی‌اختیار دستم را روی قلبم گذاشتم نگاهم به کفش‌های علیرضا که دم در گذاشته بودند افتاد با پا به آنها زدم و گفتم: «این کفش‌ها اینجا چه کار می‌کنند؟» 

نزدیک افطار بود همسر به خانه رسید من که هنوز در حیاط بودم حال و هوای عجیبی داشتم در دلم حس می‌کردم اتفاقی افتاده است نمی‌خواستم حس بدم را به همسرم منتقل کنم، به گفت: «من گرسنه‌ام، برایم افطار بگذار.» همان لحظه تلفنش زنگ خورد و با کسی صحبت کرد.


ناگهان حس عجیبی و بدی تمام وجودم را گرفت؛ بدنم سرد شد، آن‌قدر که نزدیک بخاری نشستم تا کمی گرم شوم شروع کردم با علیرضا تماس گرفتند چند باری با او تماس گرفتم، اما پاسخی نمیداد. 

در همان لحظه‌ها عمویش به همسرم زنگ زد و شروع کردند به صورت رمزی با هم حرف زدند، همسرم نگاهی به من انداخت و ادامه داد و گفت: «بله اینجا هست» دخترم را صدا زدم تا برایم آب بیاورد گوشی را در دست گرفتم و دوباره شماره علیرضا را گرفتم. 

ناگهان دیدم همسرم فریاد زد و شروع به گریه کردن کرد متوجه شدم که خبری از علیرضا شد از خود بی‌خود شدم لیوان آب از دستم افتاد دیگر هیچ چیز نفهیدم به حیاط دویدم و جیغ میزدم همسایه‌ها دور ما جمع شدند.

 

دیدار مادر و پسری در سرد خانه 

روز بعد پیکر علیرضا را به سردخانه بیمارستان منتقل کرده بودند. پدرش، عموهایش و دایی‌هایش همه برای استقبال از او رفتند، اما به خاطر حال روحی‌ام مرا همراه خود نبردند طاقت نیاوردم و با همان حالم اصرار کردم که باید مرا ببرید پسرم را ببینم، گفتم: «حلالتان نمی‌کنم اگر مرا نبرید.» 

آنها می‌گفتند: «تو در شرایطی نیستی که پسرت را ببینی.» دلیلشان هم این بود که بدنش پر از ترکش شده بود؛ ابرو و فکش شکسته بود و تمام بدنش پر از ترکش است و آسیب دیده بود. 

اما من گفتم: «می‌خواهم حال حضرت زینب (س) را بفهمم؛ اینکه چگونه ایشان همه آن واقعه‌ها را دیدند من نیز باید محکم باشم، همان‌طور که پسرم به من گفت: «محکم و قوی باش.» 

بالاخره راضی شدند و مرا با خود به سردخانه بردند. رفتم و دیدم، اما چه دیدنی گویی علی‌اکبر (ع) را می‌دیدم. فقط رجز می‌خواندم. تنها چیزی که در آن لحظه آرامم می‌کرد، ذکر نام امام زمان (عج) و امام حسین (ع) بود. انگار آتشی درونم شعله می‌کشید که با یاد آنها آرام می‌گرفت حس می‌کردم کسی کنارم است که به من می‌گوید آرام باش نمی‌خواستم طوری شیون کنم که اهل‌بیت (ع) و امام زمان (ع) از من ناراحت شوند و خداوند از من رضایت نداشته باشد.

وقتی شهید چشم‌هایش را باز کرد

بعد از اینکه پیکرش را به گلزار شهدا بردند و غسل و کفنش دادند، من بالای سرش رفتم و با او صحبت کردم. به او گفتم: «رفیق نیمه راه نشو، علیرضا دست من را هم بگیر.» 

همان لحظه، چشمش را باز کرد و یاد حرف علیرضا افتادم که روزی برایم از شهیدی تعریف کرده بود که وقتی می‌خواستند او را در قبر بگذارند وقتی مادرش بالای سرش آمد و کفنش را باز کرد آن شهید شروع به خندیدن کرد.

خواب دیدار با علیرضا؛ وقتی فرشته‌وار آمد

حدود بیست روز پس از شهادتش او را در خواب دیدم که به خانه آمد، اما نه به همان شکلی که در دنیا می‌شناختمش قامتش بلندتر شده بود و حالتی داشت که انگار در حال پرواز است دیگر آن حالت زمینی و معمولی را نداشت و بیشتر شبیه فرشته‌ای نورانی بود. 

با حالتی آمیخته به دلتنگی به سمت من آمد و گفت: «مامان به خدا دوستت دارم. از تو دلخور نیستم تو هم مرا دوست داشته باش مادر مرا ببوس.» 

به او گفتم: «علی، ببوسمت؟» در همان عالم خواب بوسیدمش و گرمای آن بوسه را روی قلبش حس کردم. بعد رو به من کرد و گفت: «مادر، به خدا دلم برایت تنگ شده خیلی دوستت دارم، اما برایم دعا کن تا خدا درجه‌ام را بالاتر ببرد.» 

وقتی از خواب بیدار شدم متوجه شدم وقت نماز صبح است. همان لحظه با خودم گفتم باید برای علیرضا کاری انجام دهم، برایش انفاق کنم، قرآن بخوانم و به اهل‌بیت (ع) متوسل شوم باید برای شادی روحش ثواب بفرستم، به نیازمندان کمک کنم و قرآن تلاوت کنم. از همان روز، بیشتر به امام حسین (ع)، حضرت علی‌اکبر (ع) و حضرت زینب (س) متوسل شدم و حس کردم علیرضا مرا به این راه دعوت کرده است.

سفر به کربلا به دعوت شهید

روز بعدش که برای دیدار با خانواده شهید «سید مجتبی فاضلی مطلق» رفته بودیم در راه بازگشت با من تماس گرفتند و گفتند: «کاروان زیارتی کربلا ساعت سه بعدازظهر حرکت می‌کند.» در حالی که هنوز ساعت یازده صبح بود، ناگهان بدنم شروع به لرزیدن کرد. با خودم گفتم: «چه خوب پس من پنجشنبه آنجا می‌رسم. شهدا همه پیش امام حسین (ع) هستند. حتماً علیرضا صدایم زده و می‌خواهد مرا پیش امام حسین (ع) ببرد، کنار اهل‌بیت (ع)» همراه پدرش راهی شدیم و پنجشنبه خودمان را به بین‌الحرمین رساندیم.

در بین الحرمین چفیه علیرضا را رو به روی ضریح امام حسین (ع) گرفتم و با او درد دل کردم. گفتم: «تقبّل منا هذا القربان.» سپس گفتم: «امام حسین از راه دور آمدم خواهشی از شما دارم دست پسرم را بگیری و کنار پسرت بگذاری و التماس می‌کنم نگذارید پرچم کشورمان روی زمین بماند کمک کنید بچه‌هایی که پشت مرز‌ها از کشور دفاع می‌کنند، پیروز شوند و دین و اسلام ما سربلند بماند.»

روایتی از شهید مدافع وطنی که با نام خدا زبان باز کرد و با زبان روزه شهید شد

سخنی با مادران شهید 

من حال مادران شهدا را خوب درک می‌کنم، چون خودم این درد را با تمام وجود چشیده‌ام فرزند برای هر مادری عزیزترین سرمایه زندگی است و از دست دادنش آسان نیست. اما شهدا، همان‌طور که سردار شهید حاج قاسم سلیمانی می‌گفت، زندگی‌شان را دادند تا به مقام شهادت برسند. همه شهدا دارای فضایل و خوبی‌های فراوان‌اند؛ چرا که جایگاهشان بهشت است و بهشتیان سراسر پاکی و نیکی‌اند. 

به مادران شهدا می‌گویم: «محکم و مقاوم باشند و اجازه ندهند خون فرزندان‌شان پایمال شود. با صبر و استقامت در این مسیر بمانند، با رهبر جدید مان بیعت کنند و صبور باشند و هر زمان دلشان گرفت، به یاد امام حسین (ع) بیفتند و همچنین برای کشورمان دعا کنند. این داغ و دل سوختگی‌ها باید به دعا تبدیل شود تا خداوند این سرزمین را از دست بیگانگانی که رحم و مروت ندارند، حفظ کند. ما باور داریم که خدا با ماست؛ «یدالله فوق أیدیهم».

سخنی با مردم و مسئولین 

پسرم جوانی پاکدل و مخلص بود که با ایمان و اعتقادی عمیق راه شهدا را برگزید با وجود همه آرزو‌ها و شور جوانی، از دلبستگی‌های دنیوی گذشت و برای دفاع از دین، کشور و حرم قدم در میدان گذاشت.

 این شهید بزرگوار با انتخابی آگاهانه، مسیر ایثار و فداکاری را پیمود و نام خود را در زمره کسانی قرار داد که جانشان را در راه ارزش‌های الهی و عزت میهن تقدیم کردند.

از مسئولان کشور انتظار می‌رود حرمت این خون‌های پاک را پاس بدارند و اجازه ندهند ایثار و فداکاری شهدا به فراموشی سپرده شود یا خدشه‌ای بر آرمان‌های آنان وارد آید.

 مردم نیز با حفظ وحدت و همدلی، در مسیر ارزش‌ها و آرمان‌های انقلاب استوار بمانند و با تلاش برای اعتلای علم و فرهنگ، جایگاه شایسته ایران عزیز را که به فضل الهی برای آن مقدر شده است، حفظ کنند.

روایتی از شهید مدافع وطنی که با نام خدا زبان باز کرد و با زبان روزه شهید شد

 انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه