آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۹۴۳۴
۱۱:۳۸

۱۴۰۵/۰۲/۲۰
نوید شاهد قزوین گزارش می‌دهد؛

نسل سوم زمین نمی‌خورد/ پرچم‌گردانی در کلاس درس وطن‌دوستی

قزوین، خیابان فردوسی شمالی، شب‌های جنگ تحمیلی سوم. اینجا دیگر فقط یک خیابان نیست. اینجا کلاس درس بزرگی به نام «وطن‌دوستی» است با استادانی ۱۰، ۱۵ و ۲۰ ساله. نسلی که تازه به میدان آمده تا بگوید: ما از نسل اول کم نداریم.


نسل سوم زمین نمی‌خورد

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، خیابان فردوسی شمالی قزوین، روز‌ها عبوری ساده از مقابل پمپ بنزینی است که چند ماه پیش مقتل ۷ شهید مدافع امنیت شد. اما شب که می‌شود، این خیابان هویت دیگری پیدا می‌کند. تبدیل می‌شود به قلب تپنده غیرتی که هر شب با پرچم و شعار و اشک، دوباره زنده می‌شود.

اکنون در جنگ تحمیلی سوم هستیم، اما مردم ایران نه خانه‌نشین شده‌اند و نه ورق را پس داده‌اند. نسل اول جنگید و ساخت. نسل دوم حفظ کرد و ایستاد؛ و حالا نسل سوم آمده است تا ثابت کند غیرت، مرز نسخه نمی‌شناسد.

امشب در مقتل شهدای امنیت قزوین، با همین نسل سوم حرف زدم. با فاطمه ۱۵ ساله، نازنین زهرای ۱۰ ساله، زهرا بابای دانشجو و محسن توکلی که دو نسل را دیده است. اما نه فقط با آنها. با ده‌ها دختر و پسر دیگری که هر شب از مسجد به خیابان از مدرسه فضای مجازی به سنگر، از کلاس درس به کلاس غیرت می‌آیند.

دختری که کتاب‌هایش بوی باروت می‌دهد

ساعت ۱۹:۳۰. مسجد ولایت. نماز مغرب و عشا تمام شده. فاطمه رحمانی، ۱۵ ساله، هنوز سجاده را جمع نکرده که راه می‌افتد به سمت خیابان فردوسی شمالی. وی را در میان جمعیت پیدا می‌کنم. چادر مشکی و یک پرچم بزرگ ایران در دست راستش. از وی می‌پرسم: «فاطمه جان، چه طور هم درس می‌خوانی، هم هر شب می‌آیی اینجا؟ خسته نمی‌شوی؟ می‌خندد. همان خنده‌ای که قناری‌های بهاری دارند. اما چشم‌هایش جدی است: روز‌ها درس می‌خوانم، چون شهید رجایی گفت دانش‌آموز فردای انقلاب است. اما شب‌ها می‌آیم اینجا، چون امروز انقلاب به من نیاز دارد. من ۱۵ سال دارم، اما شهید فهمیده ۱۳ سال داشت که رفت. چه فرقی می‌کند؟ اگر جنگ است، ما هم سربازیم.

پرچم را بالاتر می‌برد و ادامه می‌دهد: مادرم هر شب نگران است. می‌گوید نکند آشوب شود، نکند موشک بزنند. من می‌گویم مادر جان، اگر موشک بزنند، جای ما اینجاست. نه پشت در‌های بسته.

از این دانش‌آموز می‌پرسم از چه می‌ترسد؟ لحظه‌ای سکوت می‌کند. بعد با چشمانی خیس: از بی‌حرمتی به پرچم می‌ترسم. از اینکه یک روز بیایم اینجا و کسی نباشد. از اینکه نسل من فراموش کند شهدا چرا جان‌شان را فدا کردند. اما همین که می‌بینم امشب دوباره جمعیت پر شده، دلم آرام می‌گیرد. این نسل بیدار است و مقابل دشمن، زمین و زمان را تکان می‌دهد.

فاطمه می‌رود میان صف بانوان. از پشت سر نگاهش می‌کنم. قامتش کوچک است، اما حضورش بزرگ. خیلی بزرگ.

نازنین‌زهرا، 7 ساله؛ کوچک‌ترین سرباز میدان

در گوشه‌ای از جمعیت، صدایی که از زمین بلند می‌شود، توجه مرا جلب می‌کند. نازنین زهرا نانکلی، کلاس چهارم ابتدایی، با مو‌های بافته شده و چشمان درشت سیاه، ایستاده و با تمام وجود شعار می‌دهد: «مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل» صدایش خیلی از بزرگ‌تر‌ها رساتر است. خم می‌شوم تا هم‌قد او بشوم. می‌گویم: «نازنین زهرا جان، اینجا چه کار می‌کنی؟ این وقت شب نباید خونه باشی؟»

با قاطعیت نگاهم می‌کند. همان نگاهی که مادران شهدا دارند: من هر شب با بابا و مامان می‌آیم. اول مسجد می‌ریم، نماز می‌خوانیم. بعد اینجا می‌آیم معلمم گفته ایران به همه ما نیاز دارد. به من که ۱۰ سالمه هم نیازست. چون پرچم که دست بچه باشد، دشمن می‌فهمد این نسل هم از نسل قبل قوی‌تر است.

مادرش کنارش می‌آید. خانم محبی می‌گوید: نازنین‌زهرا از همان روز اول که شهدای امنیت را آوردند، مُصِّر بود بیاید. می‌گفت من می‌خواهم به آنهایی که فوتبال دوستانِ دشمن شدند بفهمانم که بچه‌های ایران این طور نیستند. بچه‌های ایران پای پرچم می‌ایستند، نه پای هیچ چیز دیگر. نازنین زهرا وسط شعار بعدی می‌پیچد و با صدای بلند می‌گوید: «خونی که در رگ ماست... هدیه به رهبر ماست». قلبم می‌لرزد. این نسل را چه آموخته‌اند؟

نسل سوم زمین نمی‌خورد

دانشگاه حضوری تعطیل، اما کلاس مقاومت باز است

ساعت ۲۱:۰۰. جمعیت دو برابر شده است. زهرا بابا دانشجوی مدیریت، را در راس دسته دانشجویان می‌بینم. ۲۲ سال دارد. دانشگاه‌اش به خاطر شرایط جنگی تعطیل است، اما وی تعطیل‌بردار نیست.

نزدیک می‌شوم. لیوان چایی داغی به دستم می‌دهد. می‌گویم: «ممنون، چه قدر هوای خبرنگار را داری؟» می‌خندد و می‌گوید: خبرنگار‌های نوید شاهد هم جهادگرند. شما هم دارید روایت می‌کنید. وقتی قلمتان پرچم شود، شما هم شهید راه حقید. در ادامه از او می‌پرسم: دانشگاه تعطیل است. چرا خانه نمی‌مانی؟

نفس عمیقی می‌کشد. نگاهش را به عکس شهید حاج‌قاسم سلیمانی می‌دوزد که روی سینه‌اش نصب شده: دانشگاه تعطیل شده، اما دشمن تعطیل نشده. آمریکا و صهیونیست‌ها هر روز تهدید می‌کنند. اگر من خانه بنشینم یعنی به آنها می‌گویم حق با شماست. من می‌آیم اینجا تا بگویم. نه به ظلم، نه به جنایت، نه به اشغال.

از دوستانش می‌گویم. از دیگر دانشجویان: «ما یک گروه تلگرامی داریم. هر شب هماهنگ می‌کنیم کجا برویم. دیشب فلان خیابان، امشب اینجا. فردا جای دیگری. ما دانشجو‌های معترض به وضعیت اقتصادی هم هستیم، اما مرزمان با اغتشاشگر روشن است. آنها می‌خواهند ایران را بسوزانند. ما می‌خواهیم ایران را بسازیم. فرق است بین آتش‌افروز و آتش‌نشان.

زهرا یکی از دوستانش را صدا می‌کند. سارا، دانشجوی پزشکی. می‌گوید: «سارا امروز از بیمارستان آمده مستقیم. سه تا کار اورژانسی داشته. اما خسته نیست. بگو ببینم سارا، چرا خسته نیستی؟ سارا لبخند می‌زند و می‌گوید: برای وطن که خستگی ندارد. اگر خستگی داشت که رزمنده‌های ۸ سال دفاع مقدس هشتاد ساله می‌شدند، نه هجده ساله. بغض می‌کنم. اینها را چه کسی یادشان داده است؟

نسل سوم زمین نمی‌خورد

نمازگزار و پرچم‌دار؛ مردی که دو نسل را دیده است

محسن توکلی را در صف اول جمعیت می‌بینم. پرچم بزرگی در دست دارد و هر بار که شعار «الله‌اکبر» بلند می‌شود، پرچم را بالاتر می‌برد. نزدیک می‌شوم. می‌گویم: محسن آقا، شما هر شب هستید. خسته نمی‌شوید؟‌

می‌گوید: «خستگی برای کسانی است که هدف ندارند. من که هدف دارم. من نسل اول و دوم را دیده‌ام. پدرم جانباز جنگ تحمیلی اول بود. خودم در جنگ تحمیلی دوم (دفاع از حرم) چند ماه در سوریه بودم. حالا نوبت نسل سوم است که بدرخشد. من آمده‌ام تا به این بچه‌ها بگویم شما تنها نیستید. ما بزرگ‌تر‌ها پشت شما هستیم.

از وی می‌پرسم از وضعیت اقتصادی می‌گویند. از گرانی. از بی‌کاری. چطور این را با این حضور شبانه جمع می‌کند؟ 

ما معترضیم. بله. وضعیت اقتصادی خوب نیست. بعضی مسئولان کوتاهی کرده‌اند. اما معترض بودن با خائن بودن فرق دارد. من که به مسئول نالانم، دشمن را دشمن می‌دانم. اشاره می‌کند به اغتشاشگری که به پمپ‌بنزین حمله کرد، چنین فردی نه معترض است، نه ایرانی. بلکه داعشی است. من از مسئول می‌خواهم جواب بدهد، اما از دشمن می‌خواهم برود گم شود. این دو تا صف کاملاً جداست.

محسن توکلی از شهدای این مقتل می‌گوید. از شهید حق‌شناس که دستش را بریده بودند و چشمانش را تخلیه کرده بودند. صدایش می‌لرزد: «آن‌ها برای امنیت من و تو شهید شدند. اگر امشب ما راحت آمدیم اینجا و شعار دادیم، به خاطر خون آنهاست. کم کاری بعضی مسئولان را به پای نظام ننویسیم. نظام، خون دل خورده از اول انقلاب تا حالا است ما مرهون شهداییم. این را هیچ وقت فراموش نکنیم. اشک از گونه‌هایش پایین می‌غلتد و پرچم را بالاتر می‌برد و جمعیت تکبیر می‌گوید.

نسل سوم زمین نمی‌خورد

راویان نانوشته نسل سوم

در این شب‌ها، ده‌ها فاطمه و نازنین زهرا و زهرا و محسن دیگر هم هستند که اسم‌شان در دفترچه خبرنگار نیامده، اما نام‌شان در قلب تاریخ نوشته خواهد شد. امیرحسین، ۱۴ ساله، اول دبیرستان: «دوستانم می‌گویند تو چرا هر شب می‌روی؟ من می‌گویم شما که فوتبال نگاه می‌کنید، من عشق تماشا می‌کنم. تماشای مردم عادی که ناگهان قهرمان می‌شوند، از هر فیلمی بهتر است.

زهرا سادات، ۱۹ ساله، دانشجوی تعطیل‌شده رشته کامپیوتر: دشمن فکر می‌کند با تعطیل کردن دانشگاه‌ها، ما را خانه‌نشین می‌کند. غافل از اینکه کلاس مقاومت هر شب در خیابان‌ها تشکیل می‌شود. نمره قبولی این کلاس، یک پرچم است و یک صدای بلند الله‌اکبر.

فاطمه، ۱۲ ساله، مدرسه شاهد: بابای من شهید شده. نه در این مقتل، در دفاع از حرم. به مادرم قول دادم هر شب بیایم اینجا و پرچم بابا را بالا نگه دارم. اگر نیایم، یعنی قولم را فراموش کرده‌ام.

ساعت ۲۳:۰۰. جمعیت کمکم پراکنده می‌شود. اما نه همه. بعضی‌ها هنوز ایستاده‌اند. فاطمه، نازنین زهرا، زهرا بابا، محسن توکلی و ده‌ها نفر دیگر. انگار نمی‌خواهند این شب تمام شود. نسیمی می‌وزد. پرچم‌ها را تکان می‌دهد. اما دست‌هایی که پرچم را گرفته‌اند، محکم‌تر از هر طوفانی است.

من خبرنگار نوید شاهد قزوین، در حالی این شب را ترک می‌کنم که یک جمله در گوشم زنگ می‌زند. جمله‌ای از فاطمه رحمانی، همان دختر ۱۵ ساله: نسل سوم زمین نمی‌خورد. شاید بمیرد، اما نمی‌افتد و کسی که نمی‌افتد، هیچ‌وقت شکست نخورده است.

اینجا قزوین است. مقتل شهدای مدافع امنیت. شب‌های جنگ تحمیلی سوم و نسل سومی که دارد ثابت می‌کند افتخار نسل اول و دوم، تنها متعلق به آنها نبود. این نسل هم از همان تبار است. تبار کسانی که گفتند: خاک نمی‌دهیم، جان می‌دهیم.

انتهای پیام/

گزارش از زینب محبی


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه