یادداشت یک شاگرد برای معلمی که در آسمان ادامه دارد
به گزارش نوید شاهد البرز؛ در روز معلم، دوازدهم اردیبهشتماه، نجمه اباذری دبیر سایت نوید شاهد البرز با گرامیداشت یاد و نام شهدای معلم، در یادداشتی احساسی و حماسی از دایی شهیدش مینویسد؛ از مردی که برای او تنها یک خویشاوند نبود، بلکه نخستین معلم زندگیاش بود. او در این روایت، با بازخوانی خاطرات کودکی و درسهایی که از شهید معلم غضنفر دهقانی دشتابی آموخته است، از معلمی میگوید که کلاس درسش با شهادت پایان نیافت و همچنان در آسمان ادامه دارد.
سلام بر معلم؛
سلام بر قامتهای استواری که چون سرو، در بادهای تند تاریخ خم نشدند و ریشه در ایمان داشتند.
سلام بر آنانی که تختهسیاه کلاسهایشان، تنها محل نوشتن فعل و فاعل نبود، که صحنه ترسیم فردای یک ملت بود.
و هزاران سلام و درود بر شهدای معلم؛ آنان که نه فقط با گچ، که با خون نوشتند. آنان که از کلاس درس تا خاکریز جبهه، یک درس بیشتر ندادند: درس چگونه زیستن و چگونه ماندگار شدن.
شهیدان معلم، مردان و زنانی بودند که میان نیمکتهای ساده و دلهای پاک شاگردان، بذر آگاهی کاشتند و وقتی زمان آزمون بزرگ رسید، خود نخستین پاسخ را دادند. تختهسیاه مدرسهشان امتداد یافت تا خاکریزهای جبهه؛ و گچ سپیدشان، سرخی خون شد. آنان الفبای آزادگی را چنان نوشتند که تاریخ هرگز آن را پاک نخواهد کرد.
و من امروز، در روز معلم، از یکی از همان سروهای سربلند سخن میگویم.
از داییام…
از نخستین معلم زندگیام…
از شهید معلم جهادگر بسیجی، غضنفر دهقانی دشتابی.
الفبای اول
تو را من میشناسم ای شهید.
با تو زیستهام.
نخستین «الف» زندگی را با تو نوشتم.
هنوز آن دفترچه صدبرگ با جلد چرمیاش را به یاد دارم. بوی کاغذهایش، هنوز در مشام خاطرم مانده است. روی صفحه اول، برچسب انیمیشن «پسر شجاع» بود
و گفتی اگر برگهای از این دفتر کم شود، به من خبر میدهد.
آن روزها کودک بودم. خیال میکردم دفترچهها هم چشم دارند، گوش دارند، میفهمند. نمیدانستم سالها بعد، این من هستم که از لابهلای همان برگها، از حاشیهنویسیهایت، از کلماتت، از سکوتهای میان جملههایت، تو را دوباره خواهم یافت.
اولین حرف، «الف» بود.
الف قامت ایستادهای داشت؛ مثل خودت.
صاف، بیانحنا، بیتردید.
تو از همان «الف» به من آموختی که انسان باید راست بایستد. حتی اگر دنیا کج باشد.
معلمی از جنس فروتنی
جوانی رعنا، خوشچهره، تحصیلکرده، اما در نهایت تواضع.
تو میتوانستی در شهر بمانی، در رفاه نسبی زندگی کنی، اما راهت را به سمت مناطق محروم کج کردی. تمام سالهای خدمتت را دور از زادگاهت گذراندی؛ در کهنوج کرمان، در میان کودکانی که کفشهایشان خاکی بود؛ شاید هم پابرهنه.... اما نگاهشان روشن.
بعدها فهمیدیم حقوقت را برای بچههای یتیمی میفرستادی که پدرانشان به جرم قاچاق مواد مخدر اعدام شده بودند. تو میگفتی: «گناه پدران را نباید پای کودکان نوشت.»
آن روز فهمیدم معلم بودن فقط تدریس کتاب نیست.
معلم بودن یعنی دیدنِ درد، و بیتفاوت نماندن.
بلندای احسانت آن روز برایمان آشکار شد.
دنیا برای روح تو کوچک بود؛ قفس تنگی برای پرندهای که آسمان را میخواست.
چاه آب و چاه عشق
به یاد دارم در خانه پدربزرگ، در عمق چاه کلنگ میزدی تا به آب برسی. تازه از جبهه برگشته بودی. دو روز مرخصی داشتی، اما استراحت در قاموست نبود.
دستانت پینه داشت، اما لبخندت گرم بود.
برای تو، کار عبادت بود.
خدمت، نفس کشیدن.
تو میان کلاس درس، جبهه جنگ، و خانه روستایی، تفاوتی نمیدیدی. همه جا میدان مسئولیت بود. همه جا جهاد.
سنگرساز بیسنگر بودی.
و بعد، بسیجی مخلص.
بیادعاترین لباس را پوشیدی. بیهیاهو رفتی. هیچوقت از خودت نگفتی. همیشه از وظیفه گفتی.
روزی که در را باز کردم
آذرماه بود. هوا نمنم باران داشت. بوی خاک نمخورده در کوچه پیچیده بود.
مجروح بودی. مامان نمیگذاشت بروی. صبح که برای خرید نان رفت، در اتاقی را که خوابیده بودی قفل کرد و کلید را در گهواره خواهر نوزادم گذاشت.
اما تو مرا صدا کردی.
من جای کلید را میدانستم.
در را باز کردم.
گفتی قول میدهم نروم.
اما لباسهایت را پوشیدی.
هنگام رفتن، نگاهمان در هم گره خورد.
گفتم: «نرو… مامان گفته اگر بروی شهید میشوی!»
لبخند زدی. همان لبخند آرام.
گفتی: «نه… عید نوروز برمیگردم. میرویم مزرعه پدربزرگ. خوش میگذرد.»
در آن لحظه، میان کودکانهترین ترسها و مردانهترین تصمیمها، تاریخ ایستاده بود.
تو رفتی.
و عید آمد.
عیدی که نیامد
ما به مزرعه رفتیم.
درختها شکوفه داده بودند. آسمان آبی بود. اما بهار، بیتو، زمستانی سرد بود.
چند روز از اردیبهشت گذشته بود که زنگ در به صدا درآمد. دویدم و در را باز کردم. چند مرد ایستاده بودند.
پرسیدند: «پدرت هست؟»
گفتم: «نه.»
گفتند: «مادرت را صدا کن.»
وقتی با مامان برگشتیم، رفته بودند.
چند دقیقه بعد، با دو خانم آمدند. گفتند دوباره زخمی شدهای.
مامان روی پله نشست.
من نرده را گرفته بودم و تاب میخوردم.
آهسته گفت: «فکر کنم داییت شهید شده…»
و زمان ایستاد.
تو بدقولی کرده بودی.
نهتنها عید نیامده بودی…
که به آسمان رفته بودی.
قهر کودکانه
با تو قهر کردم.
چند روز بعد که یقین کردیم شهید شدهای، خانه پر از سکوت بود. مامان مریض بود، سِرُم به دستش وصل. من در گوشهای نشسته بودم.
چشمم به گوشه فرشی افتاد که میدانستم نامههایت آنجاست.
با خشم کودکانهای که از دلتنگی میآمد، نامهها را بیرون کشیدم و پاره کردم.
آن روز نمیفهمیدم که تو بدقول نبودی.
تو به وعدهای بزرگتر لبیک گفته بودی.
سالها طول کشید تا معنای رفتنت را بفهمم.
تا بفهمم بعضی عیدها، در تقویم زمینی نیستند.
بازگشت در گذر سالها
سیونه سال گذشته است.
و من هر روز، تو را جور دیگری شناختهام و تو شدی معیار من برای شناخت آدمها....
از میان حاشیهنویسی کتابهایت، از روایت خاطراتت، از مهربانیهایی که دیگران برایم گفتند، از اتاقی که هنوز در کهنوج به نامت مانده است.
میگویند آن اتاق هنوز بوی تو را میدهد.
میگویند تختهسیاهش هنوز منتظر دستان توست.
مدرسهای در محلهات به نامت شد.
تنها شهید آن محله بودی.
اما حضورت، به اندازه یک شهر بود.
هر سال که روز معلم میرسد، شاگردانت از تو میگویند. از نگاهت، از لبخندت، از عدالتت. از اینکه هیچکس را تحقیر نکردی. از اینکه شاگرد ضعیف کلاس را بیشتر دوست داشتی.
آنها میگویند تو فقط درس ریاضی یا فارسی نمیدادی.
درس انسان بودن میدادی.
از جهاد تا شهادت
سالها جهاد کردی.
در سازندگی، در تعلیم، در خدمت.
و در روزهای آخر، بسیجی شدی. سادهترین لباس را پوشیدی. بیآنکه عنوانی بخواهی، بیآنکه نامی طلب کنی.
رفتی.
و با رفتنت، ماندگار شدی.
«عند ربهم یرزقون» را معنا کردی.
نشان دادی چگونه میتوان مُرد و همیشه زنده ماند.
امروز، کودکان فامیل که هرگز تو را ندیدهاند، به نامت قسم میخورند. حضورت آنقدر در خانه جاری است که گویی از همین در وارد خواهی شد.
تو در قاب عکس نیستی.
در جریان زندگی مایی.
معلمی که هنوز درس میدهد
دایی مهربانم…
امروز من هر سال روز معلم صدای تو و همه معلمان شهید را میشنوم که «الف» را میگویید.
یاد شاگردانت میافتم.
و با خود میگویم:
آیا میتوانم ذرهای شبیه تو باشم؟
تو به من آموختی معلمی، شغل نیست؛ رسالت است.
آموختی اگر روزی میان ماندن و رفتن، میان راحتی و مسئولیت، مجبور به انتخاب شدم، جانب حقیقت را بگیرم.
تو به من یاد دادی که مهربانی، کوچکترین کار نیست؛ بزرگترین جهاد است.
حماسهای که پایان ندارد
شهید معلم غضنفر دهقانی دشتابی…
تو در خاک خفتهای، اما در تاریخ ایستادهای.
تو از کلاس کوچک روستایی به آسمان بیکران پر کشیدی.
تو از دفتر صدبرگ چرمی، به کتاب قطور حماسه این سرزمین پیوستی.
تو نشان دادی معلم میتواند همزمان پدر، برادر، جهادگر، بسیجی، و قهرمان باشد.
نشان دادی که تختهسیاه، گاهی به وسعت یک جبهه است.
امروز، در روز معلم، وقتی از مقام بلند معلم سخن میگوییم، از تو میگوییم. از آنان که با خون خود، واژه «ایثار» را صرف کردند. از آنان که فعل «ماندن» را در قالب «رفتن» معنا کردند.
تو رفتی، تا ما بمانیم.
تو خاموش شدی، تا چراغی روشن بماند.
آخرین نجوا
دلم برای مهربانیهایت تنگ شده است.
برای آن لبخند آرام، برای آن قول عید نوروز.
اما حالا میدانم که تو به عیدی بزرگتر رفتهای.
به بهاری که خزان ندارد.
ای معلم شهید…
ای جهادگر بیادعا…
ای بسیجی مخلص…
این شاگردت بعد از سیونه سال، سر بر آستان نامت میگذارد و میگوید:
تو مرد بزرگی بودی.
مردی که عظمتش در کلمات نمیگنجد.
مردی که با شهادتش، درسهایی به ما داد که هیچ کتابی توان نوشتنش را ندارد.
روحت شاد.
یادت گرامی.
راهت پررهرو باد.
و سلام بر تو…
سلام بر همه معلمان شهید…
که هنوز، از بلندای آسمان، الفبای انسانیت را به ما میآموزند.
انتهای پیام/