۷ روز چشمانتظاری و یک وداع بیصدا

به گزارش نوید شاهد شهرستانهای استان تهران، در گوشهای از خانهای در جنوب تهران، هنوز صدای خنده دو کودک به گوش میرسد؛ صدایی که با یاد پدر گره خورده است. روی دیوار، عکس مردی با لبخند آرام و چشمانی پر از اطمینان خودنمایی میکند. الهه کاویانی، همسر شهید بهنام احمدی، مقابل همان عکس مینشیند، دست بر قاب میکشد و آهسته میگوید: «او هنوز هست... حضورش در این خانه جاری است.»
آغاز عاشقانهای زیر نور شمع
داستان عشقشان از بیستم آذرماه سال ۱۳۸۹، مصادف با شب پنجم محرم، آغاز شد؛ شبی که عقد کردند و پنج شب بعد، در شام غریبان، عهد بستند زندگیشان رنگ محبت و معنویت داشته باشد. الهه آن شب را با جزئیات بینظیری بهیاد میآورد: «رفتیم امامزاده حسن (ع)، شمع روشن کردیم، گفتیم هر سالِ بعد عزاداران را اطعام میکنیم. من بهنام را که نگاه میکردم، مطمئن بودم وقتی میگوید عاشقانه زندگی کنیم، تا آخر پای حرفش میماند.» ۱۵ سال کنار هم بودند. با همه سختیهای زندگی یک مأمور انتظامی، با مأموریتهای طولانی، کمخوابی و اضطراب. اما خانهشان پر از عشق بود؛ عشقی که هر روز در جزئیات کوچک زندگی جاری بود.
مردی که خسته نمیشد
الهه از همسرش بهعنوان مردی یاد میکند که «از خستگی خسته نمیشد»: «شیفتهای طولانی داشت، گاهی چند روز خانه نمیآمد. اما وقتی برمیگشت، با طاها و تارا بازی میکرد، به درسشان میرسید، برایشان غذا درست میکرد. حتی ظرف میشست، جارو میزد. میگفتم خستهای، استراحت کن، میگفت نفس کشیدن با بچهها خودش استراحته.» از نگاه او، بهنام نه فقط همسر، که ستون خانه و پناه امن خانواده بود. هر وقت دلم میلرزید، به چشمهایش نگاه میکردم. آرام میشدم. سکوتش، ایمانش، مهربانیاش... پدر واقعی، مرد واقعی و بندهی واقعی خدا بود.
چشمانی که همیشه آماده رفتن بود
بهنام احمدی، ستوان دوم نیروی انتظامی، با ۱۴ سال سابقه خدمت در یگان حفاظت فرماندهی کل فراجا، در زمره نیروهای وفادار و آرام محسوب میشد. الهه میگوید: «از همان سالهای اول ازدواجمان میگفت من زیاد در این دنیا نمیمانم. من میخندیدم، میگفتم بس کن، نگو. اما او با اطمینان میگفت شهادت برای من نوشته شده.» او اهل ریاضت نبود، اما اهل ایمان بود. نماز اول وقتش ترک نمیشد، لبهایش همیشه زمزمه ذکر داشت و روزش را با جملهای کوتاه آغاز میکرد: «خدایا، شکر که دوباره فرصت خدمت دادی.»
صبح متفاوت، لبخند متفاوت
صبح ۱۰ اسفند ۱۴۰۴، هوا هنوز سرد بود. الهه میگوید از همان لحظه که بیدار شد، دلش آرام نبود. «نمیدانم چرا، بیقرار بودم. دستم را گرفت، گفت چیزی نیست، خدا بزرگه. اما نگاهش فرق داشت، عین همیشه نبود.» پیش از رفتنش زیر قرآن ردش کرد. آب پشت سرش ریخت؛ همان رسم قدیمی مادران. خندید و گفت الهه، نذر کن اگر دیر برگشتم نترسی… فقط صبور باش.» آن روز چند ساعت بعد، دشمن دست به حمله موشکی زد. محل خدمت شهید احمدی در ونک هدف قرار گرفت.

آخرین تماس؛ ساعت ۱۱ و ۲۶ دقیقه
سکوت میان جملات الهه نشان از زخم عمیقی دارد که زمان هم نتوانسته التیام بخشد: «دو بار زنگ زد. آخرین بار ساعت ۱۱:۲۶. گفت الهه… درباره این چیزها صحبت نکن، مهم نیست. تو و بچهها خوبین؟ مراقب خودتون باشید… لحنش آرام بود ولی عجیب. انگار میخواست حرفی نزند تا من نترسم.» صدایش قطع شد و تلفن برای همیشه خاموش ماند. او هنوز آن ساعت را هر روز در ذهنش مرور میکند. «۱۱:۲۶… همان لحظهای بود که انگار زمین زیر پایم خالی شد.»
پیام بیپاسخ و سکوتی که فریاد شد ساعت ۱:۱۸ ظهر، پیام کوتاهی از شمارهی بهنام رسید. جوابی از الهه بیپاسخ ماند. «نوشته بود: همهچیز خوبه. مراقب خودت باش. همون موقع خواستم زنگ بزنم، اما خطش در دسترس نبود... تا شب خبری نشد.» هوا تاریک شد، تماسها بیپاسخ ماند. دلش لرزید. حوالی شب خبر رسید: «ساختمان زیر آوار رفته، تعدادی از نیروها مفقود شدهاند.» از همان لحظه انتظار آغاز شد؛ انتظاری که هر دقیقهاش مثل سرب داغ بود.
هفت روز جستوجو در میان ویرانهها
هفت روز گذشت. هفت روزی که نور امید با هر ساعت کمسوتر میشد. الهه میگوید: «شب و روز دعا میکردم، زیارت عاشورا میخواندم، شاید معجزهای بشود… من زنده بودم، ولی نفس نمیکشیدم.» در روز هفتم، ۱۶ اسفند، حوالی ساعت ۵:۳۰ عصر، درست زمانیکه در حال خواندن زیارت عاشورا بود، تلفن زنگ خورد. «گفتند پیکرش را پیدا کردیم… دلم لرزید و لبخند زدم. گفتم خودش دعا کرده بود پیکرش برگردد، برگشت، اما ارباً اربا... تنها سه انگشت پا نشانهاش بود.» او مکث میکند، اشکش را با گوشه روسری پاک میکند. «وقتی دیدمش، گفتم بهنام! قول داده بودی مراقب باشی… گفتی برمیگردی… حالا فقط نامت برگشته.»
وصیتِ مرد آرام
شهید احمدی پیش از شهادت به همکار نزدیکش سپرده بود اگر روزی برگشتی ندید، به الهه بگوید: «بگو محکم باشد، برای ایمان و وطن. بچهها را طوری تربیت کند که سرباز خدا و وطن باشند.» «من حالا خودم را سرباز او میدانم. باید راهش را ادامه بدهم. باید طاها و تارا را طوری بزرگ کنم که بدانند پدرشان برای چه هدفی رفت.»
زندگی پس از رفتن
او هنوز هر صبح ناخودآگاه صدای در را میشنود، هنوز شامها چشم به راه است. «گاهی خیال میکنم الان صدای زنگ میآید، میگوید “الهه، رسیدم”. هنوز لباسهایش در کمد است، هنوز بویش باقی مانده.» در میان اشک و آرامش، کلماتش گاه محکم و گاه لرزان میشوند: «دلتنگی تمام نمیشود، اما افتخار من است که همسر چنین مردی بودم. مردی که نه برای پول و نه برای مقام، که برای عشق به وطن و رضایت خدا خدمت کرد.»
پیامی برای مردم
الهه کاویانی از مردم کشورش با احترام یاد میکند: «ممنون مردمم هستم، مردم با غیرت کشورم. فقط از آنها میخواهم صبور باشند، امیدشان را از دست ندهند و پشت رهبرشان بایستند. چون او پدرانه برای این خاک تصمیم میگیرد.»
در پایان میگوید: بهنام همیشه میگفت اگر روزی رفتم، برای من گریه نکن… فقط بگو لبیک یا خامنهای. من ایمان دارم او شنیده است. از لحظهای که در خانهی شهید احمدی، نام او برده میشود، حس عجیبی فضا را پر میکند؛ نه غم مطلق، نه آرامش کامل چیزی میان هر دو. روی قاب عکس، لبخند مردی است که به آرامی از قاب نگاه میکند، گویی هنوز مراقب است، هنوز پناه خانه است، همان ستون استوارِ عشق و ایمان.
گفتگو از تینا سیادولانی
تنظیم از سعیده نجاتی