به گزارش
نوید شاهد تهران بزرگ، پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۴۰۵، گلزار شهدا حالوهوایی متفاوت داشت. از همان ورودی قطعه ۴۲، ازدحام مردم و خانوادهها چشمگیر بود. صدای فاتحهخوانی، نوحه و گریه در فضا پیچیده بود؛ زمزمههایی که میان نسیم بهاری با نرمی پخش میشد و حال عجیبی به دل میداد.
مادران، پدران، همسران و فرزندان شهدا میان مزارها پراکنده بودند؛ بعضی با صدای لرزان دردِ دل میکردند، بعضی بیصدا اشک میریختند، و بسیاری خیرات پخش میکردند.
اما آنچه بیش از هر چیز جلب توجه میکرد، گلها بودند. آنقدر مردم و خانوادهها گل بر مزار شهدا آورده بودند که قطعه ۴۲ به گلستانی از گلهای رنگارنگ تبدیل شده بود؛ گلزار شهدا در آن روز، حقیقتاً بوی بهشت میداد.
در بخش میانی قطعه، مراسم اربعین جمعی از شهدای جنگ تحمیلی رمضان برگزار میشد. صدای مداحی و گریهٔ زائران در هم آمیخته بود. بغضها ترکیده بود و اشکها بر خاکِ معطرِ آغشته به نام شهدا فرو میریخت.
از هر سو صدای «سلام بر شهید» و «یا حسین» میآمد. انگار کربلا در قلب شهر زنده شده بود. بسیاری از حاضران بر مزار عزیزانشان ماندند و تا غروب زمزمه کردند.
در کنار برخی مزارها، فرزندان شهدا نشسته بودند؛ کودکانی و جوانانی که با نگاههای پر از دلتنگی و افتخار، یاد و نام پدرانشان را زنده نگه میداشتند.
در گوشههایی از قطعه ۴۲، مزارهایی دیده میشد که چند نام بر یک سنگ حک شده بود؛ سنگهایی که قاب یک عکس خانوادگی را در دل خود داشتند؛ پدر و مادر و فرزندشان در کنار هم، مادر و کودکش و یا برادرانی که همسنگر بودند و سرنوشتشان نیز یکی شد.مردم با دیدن این مزارها بیاختیار میایستادند، فاتحه میخواندند و به احترامشان سکوت میکردند.
در میانهٔ این حال و هوا، خادمان حرم حضرت معصومه (سلاماللهعلیها) با پرچم متبرک حرم وارد گلزار شدند. حضورشان صحنهای سراسر شور و ارادت آفرید. مردم به سمت پرچم رفتند، دستهایشان را بر آن کشیدند و اشکهای خود را بر تکهای از حرم ریختند. خادمان میان مزارها میگشتند، با خانوادهها همدردی میکردند و گلهای متبرک حرم را میان جمع پخش میکردند.
نور عصرگاهی که افتاد، گلزار شهدا غرق در بوی گل، گلاب و اشک بود. صدای نوحه و صلوات در هوا میپیچید و پرچمها در نسیم میرقصیدند. آن روز، قطعه ۴۲ نه صرفاً قطعهای از زمین، که تکهای از آسمان بود؛ گلستانی از دلدادگی، ایمان و افتخار.