قول گرفتم که سیزده به در به خواستگاری برویم
به گزارش نوید شاهد اردبیل، حاجیه خانم اکرم بدلوند مادر شهید رمضان، میلاد نامور در مصاحبه با خبرنگار نوید شاهد اردبیل گفت: آخرین باری که به مرخصی آمده بود گفتم: مادر جان! چهلم برادرت پویا گذشته و اگر اجازه بدهی میخواهم به خواستگاری دختر خاله ات برویم. جواب داد: نه مادر جان! بعد از سالگرد پویا، بریم خوبه؛ هم به حرمت داداش و هم اینکه بتونم در این مدت، یک خونهای بسازم و بعد ازدواج بکنم ان شاء الله.

همیشه نگران برادرش بود
پویا متولد بیستم آبان ۱۳۸۷ بود. ۱۹ آبان در هفده سالگی فوت کرد و در روزی که به دنیا آمده بود، به خاک سپرده شد. میلاد، به برادر کوچکش قول داده بود که مراقب او باشد و مدام تکرار میکرد که به زودی پیگیر کارهایش برای استخدام میشود. او در روز تدفین برادرش بی تابی میکرد و مدتها یک چشمش اشک بود و چشم دیگرش خون. با اینکه سه سال از پویا بزرگتر بود، اما مثل پدری که نگران فرزندش باشد همیشه نگران برادرش بود و مدام راهنمایی اش میکرد و وقتی به روستا میآمد بیشترین وقتش را با او میگذراند.
روز شهادت حضرت آقا به منطقه برگشت
نهم اسفند ۱۴۰۴ سختترین و غمبارترین روز زندگی میلاد بود. خبر شهادت امام خامنهای بسیار دردناک بود. همه گریه میکردیم، اما میلاد ضجه میزد. وسایلش را برداشت و آماده حرکت شد. گفتم: مادر جان! چند روز از مرخصی ات مونده؛ اگه ممکنه بمون. رو به من کرد و آرام ماند. از چشم هایش فهمیدم که نباید زیاد اصرار بکنم. گفتم: پس مواظب خودت باش مادر.
آخرین تماس
میلاد رفت و مدام در تماس بودیم. آخرین تماس، ساعت ۱۰ شب قبل از شهادتش بود. یک دل سیر با پسرم صحبت کردم. نگرانش بودم. گفتم: شام خوردی میلاد؟ گفت: آره نگران نباش. اینجا آرومه و ما داریم استراحت میکنیم. جامون هم خوبه و شام هم قورمه سبزی خوردم. برای اینکه زیاد صحبت بکنیم حرف ازدواج را دوباره پیش کشیدم و گفتم: میلاد، دختر خاله ات قبول کرده و میریم خواستگاری. از خدا برات شش تا بچه خواستم. مراقبت از سه تاشون با من سه تاشون با شما. خندید و جواب داد: چه خبره مامان! شش تا بچه؟! با هم خندیدیم و ادامه داد: باشه میام و نامزد میکنیم و ازدواج بعد از سالگرد پویا. گفتم: انگشتری نامزدی رو هم گرفتم و به دختر خاله ات گفت که میآییم خواستگاری.راستش را بگویم میخواستم فکر و ذکرش توی خونه و به زندگی باشه. ازش قول گرفتم که سیزده به در به خواستگاری برویم. قبول کرد و گفت: برای همه شما؛ واسه مامان بزرگ، عمه ها، خاله ها؛ واسه دختر خاله از بانه شال و روسری میگیرم و میام پیشتون. به سختی دل کندم و گوشی را زمین گذاشتم.
خبر شهادت
صبح حدود ساعت ۸ بود که گوشی بابایش زنگ زد. دلم یهویی ریخت. گفتم: حمزه آقا؛ میلاده زود گوش رو بردار. بابایش سریع گوشی را برداشت و گفت: شماره ناشناسه! جواب که داد به سمت حیاط رفت. دنبالش دویدم و گفتم: چیزی شده حمزه آقا! اتفاقی برای میلاد افتاده؟! جواب داد: فرمانده میلاد بود. میگه میلاد زخمی شده و نیاز به خون داره. خودتون رو برسونین و بهش خون بدین! من متوجه شهادت میلاد شدم. اما امیدوار بودم که خبر درست نباشه. با عجله به همراه شوهرم سوار ماشین برادرم عیسی شدیم و به سمت بانه حرکت کردیم.
حرکت به سمت بانه و دیدن پیکر شهید
در راه به عیسی گفتم: با شمارهای که توی گوشی حمزه است تماس بگیر و ارز حال میلاد خبر بگیر! عیسی تماس گرفت و فرمانده بلافاصله جواب داد. من صدای فرمانده را از پشت گوشی برادرم میشنیدم. عیسی خودش را معرفی کرد و گفت: من دایی میلادم. فرمانده جواب داد: نذار مامان و باباش بفهمن؛ میلاد شهید شده. آروم آروم بهشون بگو تا قبل از رسیدن، متوجه شهادتش بشن.
مرا کنار پیکر میلاد بردند. پیکر عزیزم را داخل کاور گذاشته بودند. زیپ کاور را باز کردند و من میلادم را دیدم. صورتش را غرق بوسه کردم و دیگر چیزی نفهمیدم.
شهید میلاد نامور؛ سوم مرداد ۱۳۸۴ در روستای کدخدالو از توابع شهرستان انگوت به دنیا آمد. پدرش حمزه، عشایر و دامدار بود و مادرش اکرم بدلوند نام داشت. کادر مرزبانی و دانشجوی رشته حقوق بود. ۲۶ اسفند ۱۴۰۴ در هنگ مرزی بانه بر اثر اصابت راکت پهباد رزیم صهیونیستی اسرائیل به شهادت رسید. مزار وی در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.
مصاحبه و تدوین: سیدسعید اطهر نیاری
انتهای پیام/