آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۷۸۸۹
۱۰:۱۵

۱۴۰۵/۰۲/۰۱

جانباز و آزاده ۲۵ درصد: بعثی‌ها با بالگرد هلی برن کرده بودند

جانباز و آزاده سرافراز زیدالله امیری بیان می‌کند: «بعثی‌ها با بالگرد هلی برن کرده بودند به ما دستور عقب نشینی دادند، در راه دیدم کلی آدم کشته شده است، یک جاده دست بعثی‌ها بود...»


جانباز و آزاده سرافراز زیدالله امیری متولد 1344 در یکی از روستا های شهر تکاب می باشد. پدرش کشاورز بود. در سال 1365 به خدمت سربازی اعزام شد و سپس به لشگر 77 و منطقه اندیمشک اعزام شد. بعد از 22 ماه خدمت در خط مقدم در حمله سنگین نیروهای عراقی اسیر شد و نزدیک سه سال در اردوگاه تکریت با انواع شکنجه گذراند و در همین دوران به درجه رفیع جانبازی نائل گردید. در سال 1369 در حالی که خانواده مدتها از زنده بودنش اطلاع نداشتند، آزاد شد و به میهن بازگشت.در ادامه گفتگوی نوید شاهد آذربایجان غربی با این جانباز را می‌خوانید:

جانباز و آزاده ۲۵ درصد: عراقی‌ها با بالگرد هلی برن کرده بودند

معرفی

زید الله امیری متولد سال 1344 در یکی از روستا های شهرستان تکاب به دنیا آمدم. پدرم کشاورز بود و گندم می کاشت.4 برادر و دو خواهر دارم که یکی از آنها به رحمت خدا رفته است. من بچه سوم خانواده هستم. تا پنجم ابتدایی درس خواندم. پدر و مادرم همیشه ما را به نماز و روزه و راه راست ترغیب می کردند.

انقلاب

من فرزند انقلاب هستم. آن زمان که انقلاب شد در روستا بودیم. در روستا هم اعتراضات انجام می شد البته من کوچک بودم و آن طور که باید فعالیت نداشتم. همه در روستا کنجکاو و در جنب و جوش بودند.

جبهه

سال 1365 بود که به خدمت رفتم. یکسال بدلیل درد پا معافیت گرفتم اما بعد از آن به خدمت رفتم. از شهرستان تکاب به پادگان عجبشیر ارتش اعزام شدم. بعد از طی دوره آموزشی به لشگر 88 خراسان در منطقه اندیمشک اعزام شدم. آنجا خط اول دیوار مرگ بود. 22 ماه در آنجا خدمت کردم و بعد از آن 4 ماه اضافه شد و من اسیر شدم. یک دوست داشتم در آموزشی باهم بودیم و او هم در لشگر 77 بود، اسمش حسین چراغی بود که شهید شد.بعد از شهادت ایشان من را گرفتند. ما در منطقه اول خط بودیم و 4 ساعت سمت عراق نگهبانی میدادیم و 4 ساعت هم به سمت عقب که مجاهدین خلق نیایند چون خط خاکریز بود و هر شب 8 ساعت نگهبانی می دادیم . 

اسارت

عراقی ها با بالگرد هلی برن کرده بودند به ما دستور عقب نشینی دادند، در راه دیدم کلی آدم کشته شده است، یک جاده دست عراقی ها بود و از اندیمشک هرچی به عقب برمیگشتی دست عراقی ها بود، یک پل در کرخه بود که یک سمتش دست ایران و سمت دیگرش دست عراقی ها بود.شب اول در خط نگهبانی در حال نگهبانی بودم، با دوستم در کمین بودیم که از بغل گردان خیلی سر و صدا می آمد، به ما گفتند گردان کناری به استراحتگاه رفته است و شما هم به عقب برگردید، به عقب برگشتیم و دیدیم 200 نفر در اریکی شب به سمت ما می آیند، معاون فرمانده گفت تیربار را اینجا بزارید و نگذارید داخل بیایند. دو تا از بچه های تهران رفتند ببینند آنها ایرانی یا عراقی هستند، گفتند اگر عراقی بودند اطلاع می دهیم و ما را هم بین آنها بزنید و بگذارید ما هم شهید بشویم. آنها ایرانی بودند و به ما ملحق شدند. دستور عقب نشینی دادند. با منافقین در مسیر درگیر شدیم و تعدادی از رزمندگان آنجا اسیر شدند و در نهایت در یک جا محاصره و اسیر شدیم. اسلحه ها و اسرا را بردند و کشته ها را رها کردند. ما را به شهر العماره بردند بعد از اونجا به بغداد بردند و از آنجا به اردوگاه ها تقسیم شدیم. در مسیر آب و ساندویچ داخل می انداختند اما اجازه استفاده نداشتیم.

اردوگاه من در تکریت بود، تقریبا 1000 نفر بودیم ، یک تانکر آب آوردند و بچه ها از شدت تشنگی به آب هجوم بردند.برای هزار نفر فقط دوتا سرویس بهداشتی بود.بعثی ها یک شلنگ آب را داخل دان یکی از رزمندگان مجروح گذاشتند و به شهادت رساندند. صلیب سرخ ما را تحویل نگرفته بود و ما جزو مفقودالاثرها بودیم. نماز جماعت نبود اما تنهایی می توانستیم نماز بخوانیم. برای 24 ساعت فقط دو تکه نان می دادند. خانواده خبر نداشتند چه بلایی سر من آمده است. دو روز قبل از آمدنمان ما را تحویل گرفتند و روز سوم راهی ایران شدیم. در سال 1369 آزاد شدیم. فکر کنم از مرز خسروی وارد ایران شدیم و بعد به شهر خودمان اعزام شدیم. پدرم و برادرم برای پیشواز آمده بودند.


گزارش خطا

برچسب ها:
ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه