اگر اتحاد داشته باشیم اسراییل و دشمنان هیچ غلطی نمیتوانند بکنند
جانباز و آزاده سرافراز خالد باقری متولد سال 1347 در روستای انگود از توابع شهرستان تکاب است. در سال 1366 از طرف ارتش به عنوان سرباز وظیفه به مناطق عملیاتی جنوب اعزام شد. در جریان یکی از درگیریها در منطقه شهابیه به اسارت نیروهای بعثی درآمد و بعد از 26 ماه اسارت به کشور بازگشت. در ادامه گفتگوی نوید شاهد آذربایجان غربی با این جانباز را میخوانید:

معرفی
من خالد جابری متولد سال 1347 در روستای انگورد در شهرستان تکاب هستم. یک برادر و 7 خواهر دارم و من سومین فرزند خانواده هستم. پدرم کشاورز بود. تا سوم راهنمایی درس خواندم و بدلیل مشکلات زندگی نتوانستم ادامه بدهم. البته بعدها دیپلمم را گرفتم. پدرم انسان ساده و مذهبی بود و همیشه به ما توصیه میکرد پاک و درستکار باشید و از دزدی و ریا دور باشید.
انقلاب
در زمان انقلاب تلویزیون نداشتیم و اخبار را از رادیو پیگیری میکردیم. از رادیو شنیدم که شاه فرار کرده است. من چون از لحاظ سنی در زمان انقلاب کوچک بودم فعالیت چندانی نداشتم. زمانی که خبر آمدن امام را شنیدم خوشحال شدم، مملکت از ظلم ستم شاهی رهایی می یافت و همه خوشحال بودند. آن زمان امکانات خوب نبود اما حالا به لطف انقلاب امکانات خوبی وجود دارد.
جنگ
جنگ ایران و عراق را از رادیو شنیدم. آن زمان در روستا بودم. پسر عمه من سرباز فراری در زمان شاه بود اما بعد به خدمت رفتند. من شهریور سال 1366 به خدمت سربازی رفتم. در ابتدا برای آموزش به پادگان صفر7 ارتش در خرم آباد رفتم و سه ماه آموزش دیدم. بعد از آموزش به لشگر 92 زرهی اهواز اعزام شدم. بعد از آن در شهابیه، کوشک، طلاییه، یک مدت هم پایگاه زید بودم. همه این مناطق عملیاتی بودند و درگیری زیادی صورت می گرفت. یک شب در شهابیه منافقین حمله کردند و چندین نفر از رزمندگان را به شهادت رساندند و سر بریدند .منافقین به پشتوانه صدام می آمدند و بچه های ما را قتل عام می کردند. منطقه یک شهابیه بودیم که عراق حمله کرد. ساعت سه و پنج دقیقه شب شروع شد و تا ساعت 6 صبح آتش ریختند. از پشت سر هم ما را محاصره کرده بودند. ما 11 نفر بودیم که یک نفر از ما شهید شد و ده نفر از ما تا ساعت 12 شب مقاومت کردیم. البته کل گردان تعدادمان زیاد بود اما ما 11 نفر در یک سنگر بودیم و مثل برادر بودیم. زمانی که شهید شد بسیار ناراحت کننده بود.زمانی که تیر خورد رفیقم نگذاشت زمین بیفتد و بغلش کرد و آرام بر روی زمین گذاشت. تقریبا ساعت 7 بود که محاصره شدیم و تا 12 ظهر با تمام توان مقاومت کردیم.
اسارت
در نهایت محاصره تنگتر شد و بعثی ها حمله کردند از 8 نفری که مانده بودیم سه نفر از ما را همان لحظه تیر خلاص زده و به شهادت رساندند و 5 نفر را به اسارت گرفتند. ما را بستند و به بصره بردند. دو شب آنجا بودیم بعد به بغداد بردند و از آنجا هم به اردوگاه بردند. در بصره ما را در شهر گرداندند. در همان زمان و در تمام شهرها با کابل و باتوم و هر آنچه دستشان می آمد از ما پذیرایی می کردند. 40 نفر در اتاق 3 در3 شب تا صبح بودیم. جای نشستن نبود، به پنجره برق وصل کرده بودند نتوانیم دست بزنیم. در اردوگاه با پسرعمویم با هم بودیم. بیش از 26 ماه در اسارت بودم. من اواخر جنگ اسیر شدم و دوران سختی بود. هر روز قبل و بعد از صبحانه، نهار و شام کتک کاری می زدند. شش ماه اول هر روز کتک می زدند اما بعد از شش ماه نیروهای بعثی را بردند و نیروهای عادی آوردند. خبر فوت امام را در شب اخبار گفت. واقعا اردوگاه غوغا بود و همه ناراحت بودند و عزاداری کردند. در آسایشگاه 80 نفر بودیم.در نهایت خبر تبادل اسرا را از تلویزیون شنیدیم. از مرز خسروی وارد ایران شدم. از کرمانشاه هم به ارومیه آوردند. خانواده را در روستا در خانه دیدم.
توصیه
اگر اتحاد داشته باشیم اسراییل و دشمنان هیچ غلطی نمی توانند بکنند. باید به جانبازان و آزادگان اهمیت بدهیم . ما خودمان اسراییل را نابود می کنیم.