مردی که عارفانه زندگی کرد و عاشقانه شهید شد

به گزارش نوید شاهد شهرستانهای استان تهران، شهید رضا تاجیکی که در خانواده و بین نزدیکان به «سجاد» ملقب بود، در تاریخ هشتم آبان ماه سال ۱۳۶۰ به دنیا آمد و مادرش هنگام بارداری در حرم امام رضا (ع) نیت کرده بود که اگر فرزند پسر به او عنایت شود، نامش را «رضا» بگذارد. او چند سال قبل از ازدواج، وارد سپاه پاسداران شد و در یگان هوافضای سپاه، قرارگاه خاتمالانبیا(ص) تهران مشغول به خدمت شد. شهید تاجیکی ابتدا در حسنآباد قم و سپس در غرب تهران، شهر گرمدره در عمق شصت تا هفتاد کیلومتری زمین در بخش پدافند فعالیت میکرد و همیشه در آزمونهای دورههای کاری، نفر اول بود. او تحصیلات خود را در دانشگاه در رشته برق و تعمیر هواپیما تا مقطع کاردانی ادامه داد. شهید رضا تاجیکی در سال ۱۳۹۰ با همسر خود ازدواج کرد و حاصل این ازدواج یک دختر به نام «آسا» است که در سال ۱۳۹۶ متولد شده و هم اکنون ۹ سال دارد. سرانجام این شهید والامقام در تاریخ شانزدهم اسفند ماه سال ۱۴۰۴ در منطقه غرب تهران به درجه رفیع شهادت نائل آمد؛ علت شهادت او حمله با موشکهای سنگرشکن و مسدود شدن ورودی و خروجی تونل و در نتیجه نرسیدن اکسیژن و خفگی بود. پیکر مطهر شهید کاملاً سالم بود و تنها آثار کبودی ناشی از کمبود اکسیژن در صورتش دیده میشد. تا اینکه خاکسپاری اش در ایام لیالی قدر و ماه مبارک رمضان در گلزار شهدای حسین رضا شهرستان ورامین انجام گرفت.
همسرم نه یک مرد معمولی، یک رفیق تمام عیار بود که از دست دادم
در ادامه فهیمه اعظمی از همسر خود چنین میگوید: «شهید رضا تاجیکی متولد هشتم آبان سال شصت بود. مادرش قبل از به دنیا آمدنش در حرم امام رضا (ع) نیت کرده بود اگر پسر شد اسمش را بگذارد رضا. ما سال نود ازدواج کردیم و خدا یک دختر به اسم آسا به ما داد که الان نه سالش است. او چند سال قبل از ازدواج وارد سپاه شده بود و در هوافضای سپاه خاتم الانبیا (ع) تهران کار میکرد. همسرم خصوصیات خاصی داشت. او از نظر اخلاقی واقعاً بینظیر بود. حسن خلقش زبانزد بود، چه در فامیل خودش، چه در فامیل من. هیچ وقت به کسی بدی نمیکرد و از همسایه گرفته تا دوست و آشنا، برایش فرقی نداشت. خیلی بیادعا بود؛ طوری که خیلی از آدمهای فامیل بعد از شهادتش تازه فهمیدند کجا کار میکرده و چه مسئولیتی داشته است. عاشق درس و علم بود. همیشه در دانشگاه و سر کار نفر اول بود، برای رتبه های برترش هدیه میدادند.
با اینکه کارش خیلی سخت بود و وقت کمی داشت، باز هم درس را رها نمیکرد. در کنار این ها واقعاً از زندگی لذت میبرد. بعضی ها فکر میکنند شهدا اهل تفریح و خوشی نبودند، اما سجاد این طور نبود. برای هر دقیقهاش برنامه داشت، دخترش را با ماشین به مدرسه میرساند، ما را میبرد شمال، میبرد مشهد، از زندگی لذت میبرد. نماز اول وقت و صف اول جماعت را هیچ وقت ترک نمیکرد، اما هیچ وقت هم ادعایی نداشت. در یک جمله بگویم؛ واقعاً مرد خانواده بود. آن قدر برای خانه مان خرید و ذخیره کرده بود که تا یکی دو سال بعد از شهادتش، نیاز به خرید چیزی نداشته باشیم. حوصله و صبر زیادی داشت.
من همیشه به دوستانم میگویم من یک رفیق را از دست دادم، چون شهید تاجیکی در زندگی مشترک، الگوی مردسالارانه و یکطرفه را کنار گذاشته بود و یک رابطه برابر، صمیمی، مشارکتی و پر از احترام متقابل ساخته بود. او همسری بود که هم «یار» بود، هم «همراه»، هم «محرم» و هم «رفیق». به همین دلیل فقدان او برای من، فقدان یک «رفیق واقعی» است، که تکیه گاه و همراه بود.»

هیچ محدودیتی برای من نداشت
اعظمی ادامه میدهد:«بنده هیچ محدودیتی از طرف همسرم نداشتم، نه در کار، نه در تحصیل، نه در هیچ چیز دیگری. وقتی دوست داشتم سر کار بروم، خود آقا سجاد بود که روزنامه استخدامی را برایم آورد، تاریخ آزمون را گفت و من قبول شدم. بعد از اینکه در اداره مالیات ورامین مشغول شدم، حتی یک بار هم به حقوق من کاری نداشت که کجا خرج میکنم یا چقدر است، همه مخارج خانه را خودش میداد و از حقوق من هیچ توقعی نداشت. وقتی تصمیم گرفتم گواهینامه بگیرم، نه تنها مخالفت نکرد، بلکه گفت خیلی خوب است. وقتی ماشین خریدم، با اینکه خودش اهل پیادهروی بود و به ماشین علاقه نداشت، هیچ وقت نگفت چرا این کار را کردی یا چرا این ماشین را خریدی. وقتی خواستم ادامه تحصیل بدهم، همیشه حامی من بودند و تشویقم میکردند. برای او فرقی نمیکرد من چه تصمیمی میگیرم، فقط میخواست من راضی باشم و خوشحال باشم. حتی یادم میآید یک بار بهش گفتم آقا سجاد من ماشین دوست دارم، شما که اهل پیادهروی هستی ولی من دوست دارم با ماشین بروم این طرف و آن طرف. نه تنها ناراحت نشد، بلکه گفت هر طور راحت تری، مهم این است که تو خوشحال باشی. من هیچ وقت در این زندگی حس نکردم که یک نفر به من میگوید چه کار کنم یا چه کار نکنم. او یک مرد واقعی بود؛ مردی که نه با زور و امرونهی، بلکه با اعتماد و حمایت، همسرش را عاشق خودش میکرد.»
کاش بیدار بودم، پای بابام را نگه میداشتم
اعظمی از یگانه یادگاری همسرش میگوید :«آسا دختر من بود و جان بابا. راستش را بخواهید، سجاد برای آسا هیچ چیز را دریغ نمیکرد. هر چیزی که دخترم دوست داشت، هر اسباب بازی که دلش میخواست، هر چیزی که میدید آسا از دیدنش خوشحال میشود، بیدریغ برایش میگرفت. اما مهمتر از اسباب بازی، وقتی بود که برایش میگذاشت. آسا یک بار به باباش گفته بود بابا من دوست دارم تو من را با ماشین ببری مدرسه. با اینکه سرش خیلی شلوغ بود، با اینکه سرویس مدرسه داشتیم، اما حرف دخترش برایش حجت بود. هر روزی که میشد، خودش میآمد دخترش را سوار ماشین میکرد و میبردش مدرسه. آسا عاشق این بود که بابا او را میرساند.
شهید که شد، سختترین لحظه برای من وقتی بود که خواستم به آسا بگویم بابا رفته. همان شبی که فهمیدیم، خانواده ام آمدند که دخترم را ببرند پیش خودشان که حالش بد نشود. من گفتم نه، خودم بهش میگویم. رفتم پیشش و گفتم آسا جان، بابایت شهید شد. یادته بابا همیشه برایت فیلم شهدا را میگذاشت؟ یادته چقدر از شهدا تعریف میکرد؟ حالا بابای تو هم جزو آنها شد. دخترم جلوی جمع هیچی نگفت، گریه نکرد، داد نزد. ساکت ماند تا همه رفتند. وقتی خلوت شد، آمد گوش من و گفت مامان راست میگویی بابا شهید شد؟ گفتم آره دخترم. همان یک لحظه بود که زد زیر گریه. میگفت کاش بیدار بودم، کاش پای بابا را نگه میداشتم که نرود. کاش جلوی بابا را گرفته بودم. و به گریه ادامه داد.
اما قشنگترین خاطرهای که از آسا و بابایش دارم، روز دختر امسال بود. یکشنبه ۳۰ فروردین روز تولد آسا بود و مصادف شده بود با روز دختر. از حرم امام رضا (ع) به ما هدیه دادند، یک فنجان و یک قوطی چایی که رویش نوشته بود حرم امام رضا (ع). آسا بلافاصله قوطی چایی را برداشت و گفت مامان این همان چایی است که همیشه بابا من را به حرم میبرد و میایستادیم و با هم میخوردیم. همان یک لحظه دلم ریخت. دخترم هنوز هر جا چایی حرم ببیند، یاد بابایش میافتد.
آسا همیشه میگوید دایی و خاله من را میبرند دریا، میبرند سفر، اما خوش نیستم چون بابا نیست. میگوید بابا با من بود آنقدر به من خوش میگذشت. آسا پدرش را خیلی دوست داشت و پدرش هم او را. حالا هر شب قبل از خواب، از بابایش حرف میزند، برایش دعا میکند. این دختر من، با همان ۹ سال سنش، خیلی زود بزرگ شد. خیلی زود فهمید پدرش چه کسی بود و چه راهی را انتخاب کرد.»
شهادت را از حرم امام رضا (ع) با خود آورد
اعظمی از نحوه شهادت همسرش میگوید:« قبل از آنکه به شهادتش اشاره کنم اول از آن سفر مشهد برایتان بگویم. شب یلدا بود که ما رفته بودیم مشهد مقدس. آن شب قرار شد فردا صبح، آقا سجاد برود حرم امام رضا (ع) برای نماز صبح. من آماده شدم که همراهش بروم. وقتی رسیدیم به حرم، آن جایی که خواهران و برادران از هم جدا میشوند، من یک فیلم کوتاه از او گرفتم. نمیدانم چرا، اما انگار یک چیزی به دلم افتاده بود. همان لحظه که او داخل حرم رفت، من داشتم فیلم میگرفتم و در دلم گفتم خدایا از تو میخواهم هر چیزی که برای سجاد خوب است، خودت بهش بده. من نمیدانستم آن لحظه چه میخواهد، اما بعدها فهمیدم که شهادت را از همان سفر گرفته بود. انگار خود امام رضا (ع) او را خوانده بود و او هم جواب مثبت داده بود. بعد از شهادتش، من یقین کردم که آن روز در حرم، سجاد شهادت را از خدا خواسته بود.
اما از خود شهادتش بگویم. شهید تاجیکی در هوافضای سپاه کار میکرد، چندین کیلومتر زیر زمین. آن روزها مدام میگفت: «جنگ سختی هست و شغل ما هم خطرات خود را دارد.» انگار داشت ما را آماده میکرد برای چیزی که میدانست نزدیک است.
شانزده اسفند ماه، روز شهادتش بود. آن روز در غرب تهران، منطقه گرمدره، او همراه چند نفر دیگر در تونل بودند. دشمن با موشکهای سنگرشکن ورودی و خروجی تونل را زد و مسدود کرد. دیگر راهی برای بیرون آمدن نبود. اکسیژن کم کم تمام شد. آنها در آن زیر زمین، هفتاد کیلومتر پایین تر از سطح زمین، خفگی بهشون دست داد. علت شهادتش هم نرسیدن اکسیژن بود که موجب کبودی در صورتش هم شده بود. وقتی پیکرش را آوردند، کاملاً سالم و فقط کبودی در صورتش معلوم میشد.
من معتقدم سجاد عاشق شهادت بود. همانطور که در حرم امام رضا (ع) آن را خواسته بود، خدا هم به او داد. همیشه شهدا را زنده میدانست. نوری که در خانه ما هست و در زندگی من و دخترم هميشه احساس میشود.حالا میفهمم آن روز در حرم، وقتی فیلم میگرفتم و سجاد داشت با امام رضا (ع) راز و نیاز میکرد و شهادت را طلب کرد. انشاءالله که خدا ما را هم با آنها محشور کند.»
تنظیم از سعیده نجاتی