هیچوقت خودم را طلبکار ندانستم / باران رحمت در والفجر ۸، جان رزمندگان را نجات داد

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، «هر روز صبح که بیدار میشوم، درد از همه جای بدنم میبارد؛ اما هیچوقت به خانوادهام نگفتم که به خاطر من فلان کار را بکنند. من طلبکار نبودم.» این را حاج علی سبحانی، جانباز ۷۰ درصد قزوینی میگوید؛ مردی که سال ۵۹ جوانی بیست ساله بود و بدونچشمداشت به جبهه رفت. ترکشهای دشمن هنوز در بدنش جای دارد، اما وی از باران رحمت در عملیات والفجر ۸ میگوید، از لحظهای که مرگ را در بیمارستان نمازی شیراز در آغوش گرفت و از مهربانی مردم خونگرم قزوین. پای صحبتهای این جانباز خستگیناپذیر با خبرنگار نوید شاهد قزوین بنشینید که زندگی را با همه دردهایش زیبا میبیند.
از سپاه تا زنبورداری؛ زندگی پس از مجروحیت
بعد از آخرین مجروحیت، مدتی استراحت کردم. اما سپاه کمبود نیرو داشت و گفتند بیا کمک. من که عضو رسمی نبودم، قبول کردم. اول مسئول پذیرش شدم؛ برای روستاها افرادی که میخواستند سپاهی شوند، تحقیق میکردیم. بعداً مسئول سازماندهی سپاه قزوین شدم؛ تمام پایگاهها و حوزههای مقاومت زیر نظر ما بود.
بعد از مدتی دوباره جبهه رفتم. با آخرین مجروحیت، دیگر بازنشسته شدم. حالا نه سپاه، نه جبهه، نه مسئولیت. فقط یک خانه ساده و چند کندوی زنبور عسل. چهارده سال پیش آوج رفتم و زنبورداری را شروع کردم. خیلی کم، در حد خوراک خودمان. خدا را شکر عسلهای خوبی هم میدهد.
هر روز صبح، درد از همه جای بدنم میبارد
سختی زیاد است. با این وضعیت بدنی، هر روز صبح که بیدار میشوم، درد از همه جای بدنم میبارد. ترکشها هنوز هستند. بعضی وقتها هوا که سرد میشود، انگار یکی با چاقو بدنم را میشکافد. اما باید تحمل کرد. باید طوری باشیم که به خاطر دردها و مشکلات، بداخلاقی نکنیم. من هیچ وقت به خانواده نگفتم که به خاطر من این کار را بکنید یا آن کار را نکنید. هیچوقت نگفتم من طلبکارم.
خودمان را با شرایط وفق دادهایم. مثل همه مردم زندگی معمولی میکنیم. صبحها چای میخوریم، روزنامه میخوانیم، تلویزیون نگاه میکنیم. عصرها قدم میزنیم. گاهی نوهها میآیند و خانه را پر از شادی میکنند.
خاطره ناگفته؛ باران رحمت در والفجر ۸
خاطرات جنگ زیاد است. بعضیها را هیچوقت نگفتم. یکی از خاطرات جالب در عملیات والفجر ۸ بود. چند روز از عملیات گذشته بود که خبر رسید عراق میخواهد یک پاتک بزرگ بزند. بچهها خسته بودند. مهمات کم بود. نگران بودیم. آن شب، آسمان ابری شد. باد آمد. بعد باران سیلآسایی شروع شد که تا صبح طول کشید. عراقیها نتوانستند تجهیزاتشان را به کار بگیرند. تانکها در گل گیر کردند. پاتک آنها عقیم ماند. صبح که شد، بچهها میگفتند: «این باران، رحمت خدا بود.» واقعاً هم همین طور بود؛ یک امداد غیبی که جان خیلیها از رزمندگان را نجات داد.
ابراز محبت مردم گاهی سنگین است
گاهی ابراز محبت مردم، آن چنان سنگین است که خجالت میکشم. یک بار در مهمانی، خانمی میانسال با چشمانی پر از اشک گفت: «شما باعث افتخار ما هستید.» فقط گفتم: «خواهش میکنم. ما وظیفهمان بود.» یک بار دیگر در اتوبوس، جوانی بلند شد و اصرار کرد بنشینم. بعد به دوستش گفت: «این جانبازها را خیلی دوست دارم.» آن روز تا خانه، توی دلم شاد بودم.
هیچوقت طلبکار نبودم
این را بارها گفتهام و باز هم میگویم: هیچوقت خودم را، نه از مردم، نه از دولت، نه از نظام طلبکار ندانستهام. ما رفتیم، چون وظیفهمان بود. چون کشورمان نیاز داشت. اگر امروز بعضیها نمیروند، شاید وظیفهشان چیز دیگری است. من با این وضعیت، زندگیام را کردهام. بچههایم را بزرگ کردهام. نوهها را دیدهام. همسری مهربان دارم. خانهای دارم، هرچند کوچک. زندگیای دارم، پر از درد. اما شاکرم.
مجروحیت؛ روزی که زندگی تقسیم شد
این جانباز ۷۰ درصد در بازگویی خاطرات مجروحیتش بیان میکند: بعد از والفجر ۸، دوباره برایعملیات کربلای ۵ اعزام شدم. منطقهای بود به نام «جمعه». بچهها رفتند مقر عراقیها را گرفتند، اما عراقیها آمدند جلوی درب ورودی را بمباران کردند. کشتههای زیادی دادیم. شب بود، آهسته آهسته میرفتیم. زیر پاهایمان پر بود از جنازههای عراقی. نزدیک طلوع آفتاب، عراقیها شروع به تیراندازی کردند. یک لحظه دیدم یک کلاه خود دارد نشانه میگیرد. من هم خواستم نشانه بروم. دیگر هیچی نفهمیدم.
بعدها تعریف کردند که تیر خورده بود به کلاه خودم. از لای موهای سرم رفته بود تو. ده سانت از استخوان سرم را برده بود. مرا با آمبولانس، پشت جبهه آوردند. بعد گذاشتند داخل هواپیما. تا شیراز، بیمارستان نمازی، چیزی نفهمیدم. آنجا سرم را عمل کردند. وقتی به هوش آمدم، دیدم یک طرف بدنم، که از نیمکره چپ سرم خورده بود، سمت راست بدنم کلاً فلج شده بود. پرستاری هر نیم ساعت یک بار میآمد و آدرس میپرسید. من میگفتم: «تهران، خیابان هیئت، پلاک ۲۳» و دوباره از حال میرفتم. هشت روز آنجا بودم. سپس جانباز دست میبرد به سمت سرش و ادامه میدهد: اینجا، پلاستیک گذاشته بودند. استخوان رفته بود، پوست را یک ذره چسبانده بودند. از اینجا، مغز پرده داشت. وقتی نفس میکشیدم، پایین میرفت بالا میآمد. خیلی سخت بود.
لحظهای که مرگ را نزدیک دیدم
وقتی مرا آوردند، بیهوش بودم. بعد از عمل، همان لحظههای اول که یک خرده احساس داشتم، حس عجیبی داشتم. انگار سبک شده باشم. انگار دارم میروم. وزنم از هشتاد کیلو به سی و پنج کیلو رسیده بود. فقط یک اسکلت بودم. یک راحتی عجیبی داشتم. هر لحظه که چشم میبستم، فکر میکردم بیدار نمیشوم. اما خدا خواست، بهتر شدم.
ماجرای تغییر فامیلی به «سبحانی»
این رزمنده پیشکسوت در خصوص تغییر فامیلی خود میگوید: بعد از مجروحیتها، دوستان روستایی آمدند گفتند باید یک اسم فامیل انتخاب کنید. یک روز رئیس ثبت احوال گفت هر کسی اسم خوبی پیدا کند که در سطح استان مشابه نداشته باشد، دو کیلو عسل میدهم. همه دوست داشتند برنده شوند. یک روز رئیس ثبت احوال گفت: «پیدا کردم. «سبحانی» پسوند ندارد. استان قزوین سبحانی ندارد.» سال ۷۳ فامیلیام از آجرلو به سبحانی تغییر کرد.
قدردانی از مردم قزوین
از خدا میخواهم که ما را قدردان نعمتهایش قرار دهد و صمیمیت و سادگی را از ما نگیرد. از همه مردم ایران، به ویژه مردم خونگرم قزوین، تشکر میکنم. از همه محبتها، نگاهها و دعاهایی که پشت سرمان دارید. ما جبهه رفتیم، اما شما ماندید و ساختید. شما امروز این کشور را میسازید. ما فقط نگهبانهای کوچکی برای این خاک بودیم. سربازان گمنامی که وظیفهشان را انجام دادند و برگشتند.