آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۵۹۷۱
۲۱:۴۷

۱۴۰۵/۰۱/۱۰

زندگی داستانی شهید امنیت در «چراغ خانه‌ام روشن است»

زندگی داستانی شهید امنیت در «چراغ خانه‌ام روشن است»
کتاب «چراغ خانه‌ام روشن است» زندگی‌نامه داستانی شهید امنیت محمداسماعیل دلاور در جنگ ۱۲ روزه رژیم صهیونی است.


به گزارش نوید شاهد، کتاب «چراغ خانه‌ام روشن است» زندگی‌نامه داستانی شهید امنیت محمداسماعیل دلاور در روزهایی است که کشور مورد هجوم جنگنده‌های رژیم صهیونیستی و آمریکا قرار گرفت و کبری خدابخش این زندگی‌نامه را نوشته که توسط انتشارات روایت فتح در ۲۰۸ صفحه در قطع رقعی منتشر شده است.

در میان انبوه روایت‌هایی که از جنگ، شهادت و ایثار گفته‌اند، گاهی صدایی ناشنیده می‌ماند؛ صدایی نه از میدان نبرد، که از حریم خانه‌ای ساده؛ جایی در انتهای یک کوچه خاکی، جایی که عشق، به سکوت می‌بالد و دلتنگی، معنای حضور می‌گیرد.

این کتاب تپش‌های زندگی مردی‌ است که در آغاز جوانی پا به سربازی نهاد، به فرماندهی رسید، دل در گرو وطن داشت اما دل‌سپرده زنی بود که در هر مأموریت، در هر انتقال، در هر خطر، با او زیست.

شهید محمد اسماعیل دلاور، مردی برخاسته از دل خاک جنوب، از روستای خشت در استان فارس، با دستانی پینه بسته از کار و دلی روشن از ایمان، در ۱۸ سالگی لباس خدمت بر تن کرد؛ و از همان آغاز نامش با واژه‌هایی چون مسئولیت، تعهد و امنیت گره خورد.

او سربازی را نه تنها وظیفه که عبادت می‌دانست. پس از گذراندن دوره‌های آموزشی در تهران و شیراز، قدم به فرودگاه‌های شیراز و بوشهر گذاشت؛ جایی‌که سنگینی مأموریت‌ها هر روز بیشتر بر شانه‌هایش می‌نشست اما در میانه این مأموریت‌های خاک‌آلود و شب‌های بی‌پایان، عشق جوانه زد. ازدواج کرد، پدر شد و خانه‌ای بنا کرد؛ خانه‌ای ساده اما گرم از حضور مردی که کم می‌آمد، اما وقتی بود، همه چیز بود.

از همان روزهای آغازین زندگی مشترک، همسرش آموخت که باید هم‌پای شوهرش سفر کند، بار ناگهانی جابه‌جایی‌ها را بر دوش بکشد، در خانه‌های سازمانی زندگی کند، با تنهایی بچه‌ها را بخواباند و با بی‌خبری‌ها کنار بیاید. او فقط همسر نبود؛ نگهبان خانه بود، آموزگار صبر، روایت‌گر مهر.

در بخشی از کتاب می‌خوانیم: آن شب نیامد. تا صبح، نمی‌دانم چند مرتبه، از خواب پریدم. توی تاریکی دور اتاق را نگاه کردم، پشت پنجره ایستادم، گوش دادم، شاید صدای پایش را بشنوم. صبح، پیش از طلوع آفتاب، بیدار بودم. چشمانم، به در حیاط دوخته شده بود. گاهی، چادر سر می‌انداختم، تا دم در می‌رفتم، نگاهی به بیرون می‌انداختم، دوباره برمی‌گشتم. اما، هیچ‌کس پشت در نبود. فقط یک فکر، تمام ذهنم را اشغال کرده بود.

"ساواک، اسماعیل را گرفته؟" این جمله، مثل چکشی، مدام در سرم کوبیده می‌شد اما جرأت نداشتم به زبان بیاورمش. من، در میان آن چهار دیوار، برای اولین بار، بی‌پناه‌ترین زن دنیا بودم. شب دوم، مثل شب اول در انتظار و هراس گذشت. مدام، پلک‌هایم را روی هم فشار می‌دادم. می‌خواستم این قطره‌های لعنتی، که گوشه‌ی چشمانم جا خوش کرده بودند، نیایند. اما اشک، زورش از من بیشتر بود...

انتهای پیام/


گزارش خطا

برچسب ها:
ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه