خلعت شهادت بر تن تازهداماد دهه هشتادی دزفول
به گزارش نوید شاهد خوزستان به نقل از خبرگزاری فارس ، دزفول، این شهر، آوازهاش با نام مقاومت مردمانش، ایثار جانبرکفانش و خون شهدایش در گوشها پیچیده است؛ شهری که تاریخش را با ایستادگی نوشته و هر کوچهاش بوی خاطره مردانی را میدهد که جان را در راه ایمان و میهن بخشیدهاند. امروز دزفول بار دیگر جوانی از فرزندان خود را در آغوش گرفت؛ جوانی که ماه گذشته در حوالی همین روزهای تقویم، رخت دامادی بر تن کرده بود و امروز خلعت شهادت بر تن کرده است تا رهسپار دیدار یار شود.

امروز دزفول تشییعی سخت و جانکاه را تجربه کرد. وداعی که سنگینیاش را میشد در صدای مداح مراسم شنید. صدایی که میان بغض شکست و گفت: یک ماه و یک هفته پیش، در جشن عروسی امیرحسین ابیات شادی میخواندم و مجلس از سرور لبریز بود اما امروز در تشییع پیکر او، از داغ فراق و اندوه جدایی میخوانم.
شهید امروز دزفول از دهه هشتادیها بود. جوانی که هنوز سالهای نخست جوانی را سپری میکرد اما بانگ "هل من ناصرٍ ینصرنی" را شنید و لبیک گفت.
گویی کربلا همچنان در تکرار است و یاران حسینی با چهرههایی تازه در رکاب امام حاضر میشوند. امروز صاحب روضه و عزا، حضرت قاسم بود و امیرحسینِ تازهداماد، میهمان سفرهاش.
خلعت شهادت بر تن تازهداماد دهه هشتادی دزفول گویی کربلا همچنان در تکرار است و یاران حسینی با چهرههایی تازه در رکاب امام حاضر میشوند. امروز صاحب روضه و عزا، حضرت قاسم بود و امیرحسینِ تازهداماد، میهمان سفرهاش.
دزفول، این شهر، آوازهاش با نام مقاومت مردمانش، ایثار جانبرکفانش و خون شهدایش در گوشها پیچیده است؛ شهری که تاریخش را با ایستادگی نوشته و هر کوچهاش بوی خاطره مردانی را میدهد که جان را در راه ایمان و میهن بخشیدهاند. امروز دزفول بار دیگر جوانی از فرزندان خود را در آغوش گرفت؛ جوانی که ماه گذشته در حوالی همین روزهای تقویم، رخت دامادی بر تن کرده بود و امروز خلعت شهادت بر تن کرده است تا رهسپار دیدار یار شود.
امروز دزفول تشییعی سخت و جانکاه را تجربه کرد. وداعی که سنگینیاش را میشد در صدای مداح مراسم شنید. صدایی که میان بغض شکست و گفت: یک ماه و یک هفته پیش، در جشن عروسی امیرحسین ابیات شادی میخواندم و مجلس از سرور لبریز بود اما امروز در تشییع پیکر او، از داغ فراق و اندوه جدایی میخوانم.
شهید امروز دزفول از دهه هشتادیها بود. جوانی که هنوز سالهای نخست جوانی را سپری میکرد اما بانگ "هل من ناصرٍ ینصرنی" را شنید و لبیک گفت.
گویی کربلا همچنان در تکرار است و یاران حسینی با چهرههایی تازه در رکاب امام حاضر میشوند. امروز صاحب روضه و عزا، حضرت قاسم بود و امیرحسینِ تازهداماد، میهمان سفرهاش.
قرنهاست که فریاد "هل من ناصر" سیدالشهدا پهنه زمان را پیموده است و چون نفحات حیاتبخش روحالقدس، هر زمینی را که گذشته است، به حیات عشق زنده ساخته. چنان که گویی همه تاریخ یک روز بیش نیست و آن روز، عاشوراست.

یاران و رفقای هیئتی امیرحسینِ شهید، امروز بر سر و سینه میزدند؛ اما این عزاداری فقط از داغ پرواز رفیق نبود. این عزا بوی حسرت میداد؛ حسرتِ جا ماندن از قافلهای که مقصد و مقصودش دیدار یار است. قافلهای که سالهاست آیه "إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ..." را زمزمه میکند و از این شهر میگذرد و هر بار جوانی را با خود میبرد.
جمعیت زیادی آمده بودند اما نه برای تبریک ازدواجش، بلکه برای تبریک عاقبتبهخیریاش. با این حال، چشمها پر از اشک بود و نالهها تا آسمان میرسید. بیشتر برای همسر جوان امیرحسین که هنوز خاطرات شب عروسیاش تازه بود و لبخندهای آن شب، هنوز در ذهنش زنده.
در میان جمعیت، زنان در سوگ جوان شهید کِل میکشیدند صدایی که همزمان بوی عزا و حماسه میداد. مردان اما با چهرههایی بهتزده و چشمهایی خیس، بر سر و صورت میزدند نه فقط از غم، که از حسرت.
حسرتی که در دل بسیاری از آنها موج میزد حسرت اینکه چرا سهمشان از این قافله فقط بدرقه است.
خلعت شهادت بر تن تازهداماد دهه هشتادی دزفول گویی کربلا همچنان در تکرار است و یاران حسینی با چهرههایی تازه در رکاب امام حاضر میشوند. امروز صاحب روضه و عزا، حضرت قاسم بود و امیرحسینِ تازهداماد، میهمان سفرهاش.
دزفول، این شهر، آوازهاش با نام مقاومت مردمانش، ایثار جانبرکفانش و خون شهدایش در گوشها پیچیده است؛ شهری که تاریخش را با ایستادگی نوشته و هر کوچهاش بوی خاطره مردانی را میدهد که جان را در راه ایمان و میهن بخشیدهاند. امروز دزفول بار دیگر جوانی از فرزندان خود را در آغوش گرفت؛ جوانی که ماه گذشته در حوالی همین روزهای تقویم، رخت دامادی بر تن کرده بود و امروز خلعت شهادت بر تن کرده است تا رهسپار دیدار یار شود.
امروز دزفول تشییعی سخت و جانکاه را تجربه کرد. وداعی که سنگینیاش را میشد در صدای مداح مراسم شنید. صدایی که میان بغض شکست و گفت: یک ماه و یک هفته پیش، در جشن عروسی امیرحسین ابیات شادی میخواندم و مجلس از سرور لبریز بود اما امروز در تشییع پیکر او، از داغ فراق و اندوه جدایی میخوانم.
شهید امروز دزفول از دهه هشتادیها بود. جوانی که هنوز سالهای نخست جوانی را سپری میکرد اما بانگ "هل من ناصرٍ ینصرنی" را شنید و لبیک گفت.
گویی کربلا همچنان در تکرار است و یاران حسینی با چهرههایی تازه در رکاب امام حاضر میشوند. امروز صاحب روضه و عزا، حضرت قاسم بود و امیرحسینِ تازهداماد، میهمان سفرهاش.
قرنهاست که فریاد "هل من ناصر" سیدالشهدا پهنه زمان را پیموده است و چون نفحات حیاتبخش روحالقدس، هر زمینی را که گذشته است، به حیات عشق زنده ساخته. چنان که گویی همه تاریخ یک روز بیش نیست و آن روز، عاشوراست.
یاران و رفقای هیئتی امیرحسینِ شهید، امروز بر سر و سینه میزدند؛ اما این عزاداری فقط از داغ پرواز رفیق نبود. این عزا بوی حسرت میداد؛ حسرتِ جا ماندن از قافلهای که مقصد و مقصودش دیدار یار است. قافلهای که سالهاست آیه "إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ..." را زمزمه میکند و از این شهر میگذرد و هر بار جوانی را با خود میبرد.
جمعیت زیادی آمده بودند اما نه برای تبریک ازدواجش، بلکه برای تبریک عاقبتبهخیریاش. با این حال، چشمها پر از اشک بود و نالهها تا آسمان میرسید. بیشتر برای همسر جوان امیرحسین که هنوز خاطرات شب عروسیاش تازه بود و لبخندهای آن شب، هنوز در ذهنش زنده.
در میان جمعیت، زنان در سوگ جوان شهید کِل میکشیدند صدایی که همزمان بوی عزا و حماسه میداد. مردان اما با چهرههایی بهتزده و چشمهایی خیس، بر سر و صورت میزدند نه فقط از غم، که از حسرت.
حسرتی که در دل بسیاری از آنها موج میزد حسرت اینکه چرا سهمشان از این قافله فقط بدرقه است.

دور مزار شهید را با پارچههای سبز بسته بودند. رنگ سبز، میان خاک تازه گورستان، مثل نشانهای از امید و آسمان به چشم میآمد. مادر شهید کمی آنسوتر نشسته بود. آرام اما سنگین از انتظاری که در دل داشت.
او منتظر آمدن پیکر پسری بود که ماه پیش کت و شلوار دامادی بر تن کرده بود همان جوان رشید و شاخ و شمشادی که از زیر اسپند و دعای خیر، بدرقه خانه بخت شد.
آن روز، مادر نگاهش را تا انتهای کوچه بدرقهاش کرده بود اما گمان نمیکرد روزی دوباره چشم به راه بازگشتش بنشیند، این بار بر دستان مردم شهر.
بوی عطر گل مریم و دود عود در هوا پیچیده بود. بویی آشنا که همیشه در چنین لحظههایی میان اشکها و دعاها میپیچد. باران هم آرام میبارید، قطرههایی که خیابانها را آب و جارو میکردند، گویی آسمان هم برای این بدرقه بزرگ سهمی از اشکهایش را نثار شهر کرده بود.

امیرحسین ارجمندنژاد، جوانی از نسل دهه هشتادی بود. نسلی که بعضیها در میان قضاوتهای عجولانهشان گمان میکردند از آرمانها فاصله گرفته است اما امروز همان نسل، پیکر یکی از بهترین فرزندان خود را بر دوش میکشید و نشان میداد که ریشههای ایمان هنوز در دل این خاک زنده است.
او از همان تبار لشکر حزبالله بود همانها که تاریخ، قرنها انتظار قدمهایشان را کشیده است تا بیایند و گره از کار فروبسته انسان بگشایند.
حزبالله اهل ولایت و اطاعت است؛ سر به فرمان "اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم" سپرده است.
امیرحسینِ تازهداماد نیز در همان شبهای خدمت در هیئت اباعبدالله، با گوش جان فریاد "هل من ناصر ینصرنی" را شنید. آن صدا از دل تاریخ میآمد؛ صدایی که قرنهاست در گوش جان عاشقان میپیچد و آنان را به میدان میکشاند.

او هم لبیک گفت. لبیکی که پایانش، امروز در این تشییع باشکوه رقم خورد؛ تشییعی که خیابانهای دزفول را دوباره به صحنه بدرقه شهیدی دیگر تبدیل کرد.
مردم آمده بودند؛ پیر و جوان، زن و مرد، هیئتیها، هممحلهایها و دوستانش. هر کس به نوعی با امیرحسین خاطرهای داشت. خاطرهای از لبخند، از رفاقت، از خدمت در هیئت یا از سادهدلی یک جوان مؤمن. هر کدام را میشد در میان هق هقهایشان که بازگو میشد شنید.
در میان جمعیت، بعضیها آرام زیر لب صلوات میفرستادند، بعضیها اشک میریختند و بعضیها فقط نگاه میکردند. نگاههایی که انگار هزار حرف ناگفته در دل داشت.

مردم دزفول خوب میدانند که این شهر سالهاست با چنین بدرقههایی خو گرفته است. شهری که در روزهای موشکباران هم ایستاد و نام شهر مقاومت را برای همیشه در تاریخ ثبت کرد.
امروز هم همان مردم، با نسلی تازه نفس، دوباره آمده بودند تا نشان دهند که راه شهدا در این شهر هنوز زنده است.

و شاید پیام این بدرقه همین باشد اینکه ظهور چنین جوانانی نشانهای است از پایان عصر حاکمیت استکبار و نزدیک شدن دولت کریمه آل محمد صلواتالله علیهم. عجیب نیست اگر این جوانان سر از پا نشناخته، واله و شیدای لقاءالله شدهاند و دل به دریای عشق زدهاند.
مشام جانشان رایحه ظهور شنیده است، نفحهای مسیحایی که در جانشان دمیده و آنان را به حیات عشق زنده ساخته است.
خواهران و برادران! جایی برای ای کاشها و اگرها باقی نمانده است. عاشورا هنوز نگذشته است و کاروان کربلا هنوز در راه است و اگر کسی را هوس کرب و بلاست، بسمالله.
انتهای پیام/