آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۲۴۶۷
۰۹:۳۰

۱۴۰۴/۱۲/۱۶
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۲۹»

حمله دشمن و بمباران هوایی

شهید«جمشيد سليمانی»در دفتر خاطرات خود می نویسد:«گردان ما که در کنار خاکریز کنار اردوگاه قرار گرفته بود، با شنیدن چنین صدای عجیبی همه هواس‌ها را به سوی خود جلب کرد و همه نگاه‌ها را به طرف آسمان رفت که یک بار من به آسمان نگاه کردم که دیدم دو هواپیما بر پشت هم سوار هستند و به طرف ما نزدیک می‌شوند...» قسمت بیست و نهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.


شهید جمشيد سليمانی

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید «جمشید سلیمانی» یکم شهریور سال ۱۳۳۹ در شهرستان کازرون دیده به جهان گشود. دوران کودکی را در زادگاهش سپری کرد و در هفت‌سالگی راهی مدرسه شد. تحصیلات خود را تا مقطع سوم متوسطه ادامه داد. هم‌زمان با اوج‌گیری نهضت انقلاب اسلامی، به صف انقلابیون پیوست و حضوری فعال در فعالیت‌های انقلابی داشت. با آغاز جنگ تحمیلی، از جمله افرادی بود که با روحیه‌ای ایثارگرانه و پیش‌قدم، عازم جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شد و در کنار دیگر رزمندگان اسلام به دفاع از میهن پرداخت. وی سرانجام ۲۰ فروردین سال ۱۳۶۶ در جریان عملیات کربلای ۸ منطقه شلمچه به شهادت رسید. پیکر پاکش در گلزار شهدای کازرون به خاک سپرده شد.

متن خاطره قسمت «۲۹»:

گردان ما که در کنار خاکریز کنار اردوگاه قرار گرفته بود، با شنیدن چنین صدای عجیبی همه هواس‌ها را به سوی خود جلب کرد و همه نگاه‌ها را به طرف آسمان رفت که یک بار من به آسمان نگاه کردم که دیدم دو هواپیما بر پشت هم سوار هستند و به طرف ما نزدیک می‌شوند.

بچه‌ها می‌گفتند که این هواپیمای خودی است و برای او دست تکان می‌دادند که یک باره آنقدر به ما نزدیک شد که حتی می‌شد او را با سنگ بزنیم به بالا سر ما آمدند و یک وقتی دریچه‌ها را باز کردند، یکی بالای سر ما بمب‌های خود را ریخت و دیگری به وسط اردوگاه رفت برای زدن نیرو‌های دیگر.

موقعی که هواپیما روی سر ما بمب ریخت، دود همه جا را فرا گرفت و در زیر گرد و غبار مقداری سینه خیز رفتیم و خود را به کنار خاکریز نزدیک رساندیم.

همه جا را دود و غبار فرا گرفته بود و سر من داشت گیج می‌رفت، حالم داشت به هم می‌خورد که هواپیما از منطقه دور شدند، برعکس آن روز هم هوا ابری بود سریع بچه‌ها را پخش کردیم و پراکنده شدند که اگر دوباره برگردد اجتماع نکرده باشیم.

بر عکس آن روز هنوز پدافند هم مستقر نشده بود خلاصه هواپیما در برگشتن با کالیبر هم مقداری تیر اندازی کرد و دیگر از منطقه دور شد. حال دیگر هر کس دنبال دوست و همسنگر خود می‌گردد من و مهدی موقع بمب باران دست هم گرفتیم و به پشت خاکریز رفتیم بعد از چند لحظه این برادر عزیزمون سید مسلم که حالا جایش در بین ما خالی و سبز است، در آن موقع حساس به پهلوی ما آمده بود و با همه بچه‌ها در کنار هم بودیم.

ادامه دارد...


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه