هزاران راز نهفته در چهرههای نورانی و نگاههای مشتاق

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید «جمشید سلیمانی» یکم شهریور سال ۱۳۳۹ در شهرستان کازرون دیده به جهان گشود. دوران کودکی را در زادگاهش سپری کرد و در هفتسالگی راهی مدرسه شد. تحصیلات خود را تا مقطع سوم متوسطه ادامه داد. همزمان با اوجگیری نهضت انقلاب اسلامی، به صف انقلابیون پیوست و حضوری فعال در فعالیتهای انقلابی داشت. با آغاز جنگ تحمیلی، از جمله افرادی بود که با روحیهای ایثارگرانه و پیشقدم، عازم جبهههای نبرد حق علیه باطل شد و در کنار دیگر رزمندگان اسلام به دفاع از میهن پرداخت. وی سرانجام ۲۰ فروردین سال ۱۳۶۶ در جریان عملیات کربلای ۸ منطقه شلمچه به شهادت رسید. پیکر پاکش در گلزار شهدای کازرون به خاک سپرده شد.
متن خاطره قسمت «۱۶» :
کنار نهر استراحت کردیم و من مقدار آب خنک نهر برداشتم و مقداری هم خوردم و نفسی تازه کردیم.
فرمانده که دیدبانها را به جلو فرستاده بود چراغی که در میان این کوههای عظیم روشن و خاموش میشد و این سگ که اینهمه پارس میکرد معلوم شد که در اینجا چوپانی با گوسفندان خود زندگی میکند و سگ گلهی اوست که پارس میکند.
دیدبانها آمدند و ما به حرکت خودمان ادامه دادیم در راه من شاهد بودم چراغی که میگفتن مال چوپان بود؛ چند بار دیدم که ما را تعقیب میکند و یک علامتهایی از این چراغ بوجود میآید من با خود فکر میکردم که حالا دارد به دشمن علامت میدهد.
ساعت حدود سه و ۳۰ دقیقه یا چهار و ۳۰ دقیقه بود، هوا کامل روشن شده بود و به نزدیکیهای هدف رسیده بودیم.
بدون هیچ درگیری به هدف که نزدیک شدیم به جنگلهای زیادی برخورد کردیم که در میان این جنگل کانال بسیار بزرگی از آب که این کانال طبیعی بود و دور تا دور آن درختهای زیاد پوشانده بود جلو ما سبز شد. ما از این کانال رد شدیم، از کانال که رد میشدیم دیگر باید دهکده را دور میزدیم و محاصره میکردیم.
بچهها در این شب به جز ذکر خدا و حمد و سپاس و نیایش و دعا در طول حرکت چیز دیگری بر قلب بچهها حکومت نمیکرد و در چهرههای نورانی بچهها و در نگاههای مشتاقشان میتوان هزاران راز نهفته و هزاران قصههای ناشنیده را خواند. گروهان ما که قرار بود قسمتی از دهکده را محاصره کند و آن قسمت شامل دو تپه و یک زمین مسطح بود که در آن زمین مسطح یک جنگل انبوه و تکههای کوچک وجود داشت.
ادامه دارد...