حسین با لبخند رفت و دیگر برنگشت
به گزارش نوید شاهد لرستان، حسن بابایی برادر شهید غریب اسارت «حسین بابایی» در حاشیه اجلاسیه ملی شهدای غریب اسارت در گفتگو با اتاق خبر اجلاسیه گفت: من حسن باباییام؛ برادر بزرگتر حسین هستم. حسین هنوز هفده سالش نشده بود که راهی جبهه شد. قبل از سال ۶۱ رفت.

نوجوانی آرام و با اخلاق که همه را مجذوب میکرد. اول به کردستان اعزام شد و سه ماه آنجا بود. بعد برگشت، اما نه برای ماندن؛ دوباره رفت خرمشهر. درست در روزهای سرنوشتساز فتح خرمشهر.
روز بعد از آزادی سازی خرمشهر، خودش به من زنگ زد. صدایش پر از غرور بود. گفت: «داداش، جات خالی… ما هم در جنگ خرمشهر بودیم. به میمنت همین افتخار، ترخیص گرفتیم.»
آن روز نمیدانستم این آخرین صدایی است که از او میشنوم. شب بعد، واحدشان برای یک عملیات تک به دشمن رفت. اما ستون پنجم خبر داده بود. در پاتک دشمن گیر افتادند. بعدها فهمیدیم بیشترشان همانجا شهید شدند؛ بعضی هم اسیر شدند و بعد به شهادت رسیدند. حسین هم میان همانها بود… اما ما سالها هیچ نمیدانستیم. سال ۶۱ خبر شهادتش آمد، اما پیکری از او نبود.
حسین شهید جاویدالاثر. پدر و مادرم با همین چشمانتظاری، با همین حسرت، از دنیا رفتند.
سالها گذشت… تا سال ۹۶. در بیرجند، در حوزه علمیه امیرالمؤمنین، پیکری را به عنوان شهید گمنام دفن کردند. هیچکس نمیدانست او کیست. ما هم نمیدانستیم. تا اینکه سال ۱۴۰۰، عده ای آمدند و گفتند: «حسین شناسایی شده… از طریق DNA». گفتند این پیکر، پیکر حسین است.
دنیا روی سرم خراب شد. سالها او را گم کرده بودیم، سالها نامش را صدا زده بودیم، سالها چشمبهراه مانده بودیم… و حالا فهمیدیم همان شهید گمنامی که در حوزه علمیه دفن شده، برادر ما بوده؛ همان نوجوان هفدهسالهای که با لبخند رفت و دیگر برنگشت.
حسین برگشت… اما پدر و مادرم نبودند که ببینند. این درد، هیچوقت از دل آدم بیرون نمیرود.
گفتگو: فرحزاد جهانگیری
انتهای پیام/