آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۱۸۲۶
۱۲:۳۹

۱۴۰۴/۱۱/۲۵
روایت خانواده از آسمانی‌شدن «حامد چهری» از شهدای جنگ ۱۲ روزه؛

ستون خانواده که جانش را فدای مسئولیت کرد

خانواده این شهید با بازگویی خاطراتی صمیمی، از ایمان، مردم‌داری و مسئولیت‌پذیری او می‌گویند؛ ویژگی‌هایی که از او چهره‌ای ماندگار در میان نزدیکان و دوستان ساخته است.


ستون خانواده که جانش را فدای مسئولیت کرد
به گزارش نوید شاهد کرمانشاه، روایت زندگی شهیدان تنها بازگویی خاطرات یک فرد نیست، بلکه مروری بر جلوه‌هایی از ایمان، اخلاق و فداکاری نسلی است که آرامش امروز جامعه مرهون ازخودگذشتگی آنان است. در میان این روایت‌ها، سخنان خانواده شهید «حامد چهری» تصویری زنده، صمیمی و الهام‌بخش از جوانی مؤمن، مهربان و مسئولیت‌پذیر ترسیم می‌کند؛ جوانی که به گفته نزدیکانش ستون خانواده بود و سرانجام در مسیر انجام وظیفه، جان خود را فدای آرمان‌هایش کرد.

ستون خانواده که جانش را فدای مسئولیت کرد

«عبدالکریم چهری» پدر شهید، می‌گوید: حامد از کودکی چهره‌ای نورانی داشت و اخلاقش همچون فرشتگان بود. پس از پایان تحصیلات، به دلیل آنکه رشته‌اش زبان خارجی بود، به آموزشگاه می‌رفت و تدریس می‌کرد. بسیار مؤدب و خوش‌رفتار بود؛ تا حدی که همه در برابرش به احترام برمی‌خاستند. دوران سربازی خود را در سپاه حضرت نبی‌اکرم (ص) گذراند و در همان زمان به زبان‌های فرانسوی و عربی نیز تسلط یافت و به‌راحتی صحبت می‌کرد. آن‌قدر باحیا، باسواد، باادب و محترم بود که یکی از آشنایان به او پیشنهاد استخدام در سپاه را داد. او نیز پذیرفت، اما در سومین روز از ۲۵‌سالگی‌اش به شهادت رسید.
وی ادامه می‌دهد: اخلاق نیکویش چنان بود که ستون خانواده محسوب می‌شد و از زمان شهادتش زندگی ما دگرگون شده است. از خواهر و برادرش مراقبت می‌کرد. روزی که بیمار بودم، تماس گرفت و پس از اطلاع، یکی از دوستانش را فرستاد تا مرا نزد پزشک ببرد. آن‌قدر مهربان بود که حتی توان آوردن نامش را ندارم.
پدر شهید با اشاره به روحیه مردم‌داری فرزندش می‌افزاید: هیچ‌کس نمی‌داند او تا چه اندازه مهربان و دلسوز مردم بود. پس از شهادتش، دوستانش تماس می‌گرفتند و از کار‌هایی که برایشان انجام داده بود سخن می‌گفتند. فردی رئوف و مسئولیت‌پذیر بود و به‌دلیل مسائل امنیتی کمتر درباره کارش با ما صحبت می‌کرد. همکارانش گفته‌اند تصویرش را از اتاق کارش برنداشته‌اند و هر صبح با قرائت فاتحه یادش را گرامی می‌دارند.
او درباره آخرین روز‌ها می‌گوید: خوابی دیده بودم و به او گفتم نرود، اما نگفتم که خواب شهادتش را دیده‌ام. پیوسته به او می‌گفتم نرو. پاسخ می‌داد: بابا، من مسئولیت پذیرفته‌ام، در کنار دوستانم هستم و خدمت می‌کنم؛ خیالتان راحت، محل خدمتم امن است.
وی ادامه داد: «یکی از دوستانش تماس گرفت و گفت:همه مجروح شده‌اند. دعا می‌کردم فقط مجروح شده باشد، زیرا پیش‌تر خوابی دیده بودم. برادرش را فرستادم پیگیری کند. وقتی بازگشت، گفت: حامدمان شهید شده است؛ دیگر حامدی نداریم.

ستون خانواده که جانش را فدای مسئولیت کرد
پدر شهید می‌افزاید: پس از پنج روز جست‌و‌جو در بیمارستان‌ها، سرانجام یکی از همکارانش برادرش را به کرمانشاه فرستاد و گفت: ما نیز جست‌و‌جو می‌کنیم. تماس گرفتند و گفتند: پیکر سوخته برادرتان پیدا شده است. برای آزمایش مراجعه کردیم و پس از ۹ روز مراسم فاتحه برگزار شد. بسیاری از مردم از ترس بمباران جرأت حضور نداشتند. پس از انتقال پیکر به مزار شهدا و انجام مراسم خاکسپاری، مردم نیز آمدند و مراسم برگزار شد.
وی با یادآوری لحظه شنیدن خبر شهادت می‌گوید: «وقتی خبر را شنیدم گفتم: حامد جان، چنان نامت در جان‌ها پیچید که دشمنان نیز از آن لرزیدند. وقتی فهمیدند او فرد مهمی بوده و مسئولیت مهمی داشته است، ساعت چهار صبح با او تماس گرفتند. همسر و فرزندش را به خانه عمه‌اش فرستاده بود. شب قبل، برادرش نزد او خوابیده بود. ساعت چهار صبح تماس گرفتند که برای کار حاضر شود. ساعت و انگشترش را نزد برادرش گذاشت و گفت: می‌روم؛ امروز شهید می‌شوم. رفت و همان روز به شهادت رسید.
پدر شهید با بیانی عاطفی می‌افزاید: اگر اکنون اینجا بود، به او می‌گفتم: حامد جان، عزیزم، به خدا شرمنده تو هستم؛ پدر خوبی برایت نبودم. تو همه کار‌های ما را انجام می‌دادی. از وقتی رفته‌ای، چراغ خانه خاموش شده است. خدا نگهدارت باشد. تو به سوی خدا رفتی. چه اندازه باایمان و مسئولیت‌پذیر بودی؛ آگاهانه راهت را انتخاب کردی و رفتی. من شرمنده و خجالت‌زده تو هستم.

ستون خانواده که جانش را فدای مسئولیت کرد
«توران حیدری» مادر شهید، نیز می‌گوید: حامد از کودکی باهوش، زیرک و بسیار مؤمن بود و همیشه شاگرد اول می‌شد. باورکردنی نیست، اما از زمان شهادتش بسیاری از خاطرات از ذهنم پاک شده و آنچه می‌گویم بیشتر نقل دیگران است. تا دوره راهنمایی همواره شاگرد ممتاز بود. پس از آن به بسیج رفت و در کلاس‌های تقویتی شرکت می‌کرد و همواره نمرات عالی داشت. همه از او تعریف می‌کردند و می‌گفتند چقدر مؤدب و خوش‌رفتار است.
وی ادامه می‌دهد: اگر می‌دید کسی کفش یا لباس ندارد، وسایل خودش را به او می‌بخشید. وقتی می‌پرسیدم لباسَت کو، می‌گفت: مادر، بعضی‌ها هیچ ندارند. روحیه مردم‌داری داشت. بسیار دلتنگش هستم، اما حتی در خواب هم او را ندیده‌ام. همیشه وقتی وارد خانه می‌شد می‌گفت: مادر کاری داری کمکت کنم؟ به خواهر، برادر، پدر، همکلاسی‌ها و همسایه‌ها کمک می‌کرد.
مادر شهید می‌افزاید: زبان خارجی می‌دانست و آن را رایگان به دیگران آموزش می‌داد. پس از پایان دبیرستان مدتی در آموزشگاه‌ها تدریس کرد و هر کمکی از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد. حامد تمام وجودم بود. خدا از او راضی باشد. با اینکه پس از دانشگاه، زمانی که استاد دانشگاه شد، دو سال از ما دور بود و بعد از ازدواج نیز فاصله داشت، اما همیشه جویای حال ما می‌شد و اگر کاری داشتیم، حتی در نبود خودش فردی را برای کمک می‌فرستاد. هرچه از او بگویم، کم گفته‌ام.

ستون خانواده که جانش را فدای مسئولیت کرد
«هادی چهری» برادر شهید، نیز اظهار می‌کند: رابطه ما بسیار صمیمی بود و از کودکی همواره کنار هم بودیم. در همه کار‌ها از او کمک می‌گرفتم. برای همه اعضای خانواده تکیه‌گاه بود و در خانه نقش پدر را داشت. هرچه نیاز داشتیم، هوایمان را داشت. من مشغول کار بودم که گفت: بیا تهران پیش من. از کارم انصراف دادم و نزد او رفتم. اغلب جا‌ها با هم بودیم و واقعاً رفیق صمیمی‌ام بود. در هر شرایطی پشتم بود.
وی درباره روز حادثه می‌گوید: روز اول جنگ در محل کارم بودم که صدای انفجار شنیدم. ساعت ۳:۲۰ بامداد با او تماس گرفتم و پرسیدم چه شده است، اما کسی خبری نداشت. تا صبح گذشت و همه مطلع شدیم. روز دوم، هنگام نماز صبح، شب قبل نزد من بود که ناگهان تلفنش زنگ خورد و من بیدار شدم. گفتم: چه شده؟ گفت: باید بروم. گفتم: مگر مرخصی نگرفته‌ای؟ گفت: می‌خواهم بروم کرمانشاه؛ اکنون زمانی است که به من نیاز دارند. گفتم: بگو نمی‌آیم و مرخصی بگیر. گفت: من همین حالا در وقت نماز صبح دروغ نگفتم؛ حالا بگویم؟
او ادامه می‌دهد: هرچه اصرار کردم نپذیرفت و گفت: باید برود. رفت و من نیز سر کار رفتم. هرچه تماس گرفتم: تلفنش خاموش بود تا شب که مادرم تماس گرفت و گفت: او زنگ زده و گفته نگران نباشید. حدود ساعت شش صبح تلفنم زنگ خورد؛ مادرم بود و گفت: خبر داده‌اند حامد مجروح شده است. با چند نفر از همکارانش تماس گرفتم؛ گفتند: حالش خوب است و فقط مجروح شده. وقتی رسیدم دیدم اوضاع به‌کلی دگرگون است. پرسیدم حامد کجاست؟ گفتند: زیر آوار است.
برادر شهید می‌گوید: ده روز طول کشید تا پیکرش را از زیر آوار پیدا کردم. همان‌جا شهید شده بود و همراه همکارانش بود. همه سردخانه‌ها و بیمارستان‌ها را جست‌و‌جو کردم تا پیدایش کردم. سرانجام گفتند: برای آزمایش دی‌ان‌ای مراجعه کنیم. من نخستین کسی بودم که پیکرش را دیدم. در ساعات اول می‌گفتند شاید زنده باشد، بنابراین به خانواده چیزی نگفتم تا وقتی دیدم همه‌جا سوخته و ویران شده است. سپس تماس گرفتم و خبر شهادتش را دادم.
وی در پایان تأکید می‌کند: مردم باید تلاش کنند خون شهیدان پایمال نشود. هرکس در هر جایگاهی که هست باید بکوشد راه آنان ادامه یابد. تا زمانی که این شهیدان و هزاران جوان آماده ایثار حضور دارند، اجازه نخواهند داد بیگانگان به کشور ما دست‌اندازی کنند.

ستون خانواده که جانش را فدای مسئولیت کرد
انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه