کد خبر : ۶۱۱۴۶۸
۱۷:۳۵

۱۴۰۴/۱۱/۱۸
خاطره شهيد «حسن تاويلی»

شهادت امدادگری که ماسکش را بخشید

همرزم  شهید حسن تاویلی در خاطره‌ای روایت می‌کند: «در ۲۵ بهمن‌ماه سال ۱۳۶۶ و هم‌زمان با عملیات والفجر ۱۰، دشمن بعثی حمله گسترده‌ای انجام داد و منطقه را شیمیایی کرد. وضعیت بسیار بحرانی بود و تعداد زیادی از رزمندگان مجروح شده بودند. من و حسن سوار آمبولانس شدیم و به حرکت درآمدیم...» متن کامل خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.


امدادگر فداکار جبهه

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید حسن تاویلی ۲۷ آذر سال ۱۳۵۰ در شهرستان اقلید دیده به جهان گشود. دوران کودکی خود را سپری کرد و با آغاز جنگ تحمیلی راهی جبهه شد. وی سرانجام در تاریخ ۲۵ بهمن‌ماه ۱۳۶۶ در منطقه عملیاتی ماووت بر اثر مصدومیت شیمیایی به فیض عظیم شهادت نائل آمد. پیکر پاک و مطهر این شهید والامقام در گلزار شهدای سید نسیمی زرقان به خاک سپرده شد.

متن خاطره :

همرزم  شهید حسن تاویلی در خاطره‌ای روایت می‌کند: « در ۲۵ بهمن‌ماه سال ۱۳۶۶ و هم‌زمان با عملیات والفجر ۱۰، دشمن بعثی حمله گسترده‌ای انجام داد و منطقه را شیمیایی کرد. وضعیت بسیار بحرانی بود و تعداد زیادی از رزمندگان مجروح شده بودند.

من و حسن سوار آمبولانس شدیم و به حرکت درآمدیم. برادران امدادگر در حال انتقال مجروحان به عقب بودند. من، حسن و چند نفر دیگر تلاش می‌کردیم هرچه سریع‌تر چند زخمی را به عقب برسانیم. گفتند در جلو هنوز چند نفر دیگر زنده هستند.

اوضاع بسیار وخیم بود. همه ماسک زده بودیم، اما برای مجروحان دیگر ماسکی باقی نمانده بود. امدادگر‌ها مجبور شدند بروند. حسن به سمت جلو حرکت کرد تا به بقیه مجروحان کمک کند. دستش را گرفتم و گفتم: «وضعیت خیلی بد است.»

آمبولانس را روشن کردم و با نگرانی گفتم: «حسن، زود باش!». اما حسن ایستاده بود. نمی‌دانستم به چه فکر می‌کند. دوباره فریاد زدم: «زود باش!» گفت: «محمدجان، نمی‌توانم… چند تا مجروح جلو هستند. الان می‌آیم.» حسن رفت، اما بازگشتنش طول کشید و نگرانی‌ام لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد. ناگهان دیدم حسن در حال بازگشت است؛ ماسکش را از صورت خودش برداشته و بر صورت رزمنده‌ای دیگر گذاشته بود و او را به زحمت داخل آمبولانس آورد.

در همان لحظه، حسن بر زمین افتاد. اثر گاز شیمیایی بسیار شدید بود. او فقط به خاطر نجات آن رزمنده، با آخرین توانش خود را تا پای آمبولانس رسانده بود. در حالی که آرام و با صدایی ضعیف، شهادت به یگانگی خداوند، رسالت پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله و سلم و امامت و ولایت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام را زمزمه می‌کرد، ناگهان دیدم که به شهادت رسید.

پیکر مطهرش را سوار آمبولانس کردم و بازگشتم. آری، این بود رسم عاشقی؛ باید می‌رفت… رفتن تا رسیدن، و چه وصال باشکوهی.»

انتهای متن/ 


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه