چادر سفید گلدار مادر، اولین تصویر نماز در خاطر حمیدرضا

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید حمیدرضا نصرالهزاده پانزدهم بهمنماه سال ۱۳۴۵ در روستای رونیز از توابع شهرستان استهبان استان فارس دیده به جهان گشود. هفت ساله بود که راهی مدرسه شد. پس از پایان تحصیل در مقطع راهنمایی به علوم دینی علاقهمند شد و برای پیگیری این علاقه، تحصیل در حوزه علمیه را آغاز کرد. پس از دو سال تحصیل در حوزه بهصورت داوطلبانه و بهعنوان مبلغ فرهنگی عازم جبهههای نبرد شد. وی سرانجام در هشتم بهمنماه سال ۱۳۶۵ در عملیات کربلای ۵ به فیض شهادت نائل آمد و مفقودالجسد شد. پیکر پاکش سال ۱۳۷۳ طی عملیات تفحص به میهن بازگشت و در گلزار شهدای روستای رونیز به خاک سپرده شد.
متن خاطره «۱» :
مادر این شهید بزرگوار در خاطرهای روایت میکند: حمیدرضا پسری فروتن، آرام و سر به زیر بود. از همان کودکی احترام به بزرگترها در وجودش نهادینه شده بود و با همه، چه در خانه و چه در بیرون با ادب و متانت رفتار میکرد. اگر کاری از او میخواستیم، حتی زمانی که خسته بود، هرگز خستگیاش را به زبان نمیآورد. با رویی گشاده و بیدرنگ آن کار را انجام میداد؛ گویی خدمت به دیگران برایش وظیفهای شیرین و طبیعی بود.
یادم هست زمانی که تنها چهار سال داشت، وقتی چادر سفیدم را سر میکردم و برای نماز آماده میشدم، با همان لحن کودکانه و معصومانهاش میگفت: «مادر، نماز را بلندتر بخوان.» علاقه عجیبی به نماز داشت و دوست داشت کلمات آن را یاد بگیرد. همین شوق و دلبستگی باعث شد زودتر از همسنوسالانش با نماز آشنا شود و آن را بهدرستی بهجا آورد.
پنجساله بود که یک روز پرسید: «مادر، چرا چیزی نمیخوری؟» گفتم: «روزه هستم.» از همان لحظه دیگر لب به غذا نزد و میگفت: «من هم روزه هستم.» ظهر که میشد، از ترس اینکه ضعف کند، به ناچار چند لقمه غذا در دهانش میگذاشتم. به این ترتیب، او در همان سن کم، طعم روزهداری را چشید.
هرچه بزرگتر شد، روزههای مستحبیاش بیشتر شد. یک بار به او گفتم: «تو جثه ضعیفی داری، اینهمه روزه برای چیست؟» در پاسخ گفت: «برای شما روزه میگیرم.» گفتم: «مادر جان، من که زنده و سالم هستم، خودم میتوانم روزه بگیرم.». اما با اطمینان و مهربانی خاص خودش گفت: «شما دو سال مرا شیر دادهاید؛ این روزهها برای قدردانی از شماست.»
ششساله که شد، او را به مدرسه فرستادیم. در میان همکلاسیهایش تنها کودکی بود که نماز را کامل و درست بلد بود و با علاقه درباره آن صحبت میکرد.
پدر حمیدرضا کشاورز بود و او هر روز پس از بازگشت از مدرسه، ابتدا تکالیفش را با دقت انجام میداد و سپس برای کمک به پدر راهی مزرعه میشد. در ایام تابستان نیز دوشادوش پدر کار میکرد و سختی کار او را به جان میخرید؛ بدون گلایه و با احساس مسئولیت.
در کنار همه اینها، حمیدرضا به ورزش نیز علاقهمند بود و در رشته کاراته فعالیت میکرد و با پشتکار و نظم مثالزدنی، تا اخذ کمربند مشکی پیش رفت. ورزش برایش فقط تمرین جسم نبود؛ راهی برای تقویت اراده، انضباط و خودسازی بود.
انتهای متن/