معرفی کتاب / اسم تو مصطفاست
کتاب «اسم تو مصطفاست» زندگینامهای داستانی از شهید مدافع حرم مصطفی صدرزاده است که به روایت همسرش سمیه ابراهیمپور و به قلم راضیه تجار نگاشته شده و توسط انتشارات روایت فتح به چاپ رسیده است.
به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ، کتاب «اسم تو مصطفاست» زندگینامهای داستانی از شهید مدافع حرم، مصطفی صدرزاده است که به روایت همسرش سمیه ابراهیمپور و به قلم راضیه تجار نگاشته شده است و توسط انتشارات روایت فتح به چاپ رسیده است.
راضیه تجار با قلمی شیوا و دلنشین، روایت زندگی این شهید بزرگوار را از زبان همسرش بازگو میکند؛ از روزهایی که مصطفی و سمیه، یکی زاده شمال و دیگری زاده جنوب کشور، در تهران با یکدیگر آشنا شدند و پیمان عشق بستند، تا زمانی که روح بلند مصطفی دیگر در کالبد خاکی نگنجید و به معراج شهادت عروج کرد.

شهید مدافع حرم مصطفی صدرزاده متولد ۱۹ شهریور ۱۳۶۵ در شوشتر، در خانوادهای مذهبی چشم به جهان گشود. پدرش پاسدار و جانباز دفاع مقدس و مادرش از سادات جلیله بود. او پس از مهاجرت خانواده به مازندران و سپس شهریار تهران، دوران نوجوانی و جوانی خود را با فعالیتهای فرهنگی، مذهبی و عضویت در بسیج سپری کرد.
شهید صدرزاده علاوه بر تحصیل در حوزه علمیه و رشته ادیان و عرفان در دانشگاه، نقش فعالی در تربیت نوجوانان و جوانان مناطق اطراف شهریار داشت. حاصل ازدواج او در سال ۱۳۸۶، یک دختر و یک پسر است.
وی در سال ۱۳۹۲ با نام جهادی سید ابراهیم داوطلبانه راهی سوریه شد و بهدلیل رشادتهایش، به فرماندهی گردان عمار و جانشینی تیپ فاطمیون رسید. این شهید والامقام سرانجام ظهر روز تاسوعا، اول آبان ۱۳۹۴، در عملیات محرم در حومه حلب به شهادت رسید و در گلزار شهدای بهشت رضوان شهریار به خاک سپرده شد.

در بخشی از این کتاب آمده است:
اینجا بر لبهٔ سنگ سرد نشستهام و زیر چادر، تیکتیک میلرزم. آن گل آفتابی که در چشمان تو افتاده، یک ذره هم گرما به تن من نمیبخشد. انگار با موذیگری میخواهد دو خط ابروی تو را به هم نزدیکتر کند و دل مرا بیشتر بلرزاند. میدانی که همیشه در برابر اخمت پای دلم لرزیده. تا اینجا پای پیاده آمدم. از خانهمان تا بهشت رضوان شهریار ده دقیقه راه است، اما برای همین مسافت کوتاه هم رو به باد ایستادم و داد زدم: «آقامصطفی!» نه یک بار که سه بار. دیدم که از میان باد آمدی، با چشمهایی سرخ و موهایی آشفته. با همان پیراهنی که جایجایش لکههای خون بود و شلوار سبز لجنی ششجیبه. آمدی و گفتی: «جانم سمیه!»
گفتم: «مگه نه اینکه هروقت میخواستم جایی برم، همراهیم میکردی؟ حالا میخوام بیام سر مزارت، با من بیا!» شانهبهشانهام آمدی.
به مامان که گفتم فاطمه و محمدعلی پیش شما باشند تا برم بهشت رضوان و برگردم، با نگرانی پرسید: «تنها؟!»
ـ چرا فکر میکنی تنها؟
ـ پس با کی؟
ـ آقامصطفی!
پلک چپش پرید: «بسم الله الرحمن الرحیم.» چشمهایش پر از اشک شد. زیر لب دعایی خواند و بهسمتم فوت کرد. لابد خیال کرد مُخَم تاب برداشته...
