آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۱۱۶۷
۰۸:۰۶

۱۴۰۴/۱۱/۲۵

وقتی تپیدن قلبم با غریو سلاحم یکی شد

"بوی خاک، خون و باروت در هم آمیخته بود. پیش رویم جز دود، جسد و آتش نبود. خودم و دوستانم پشت خاکریز، لحظه حمله را انتظار می‌کشیدیم. منی که طاقت کشتن مورچه را نداشتم، چگونه این همه راه را در بیابانی پر از تله انفجاری پیمودم؟" – این بخشی از خاطرات رزمنده محمدرضا آهنگ از حضورش در عملیات‌های بزرگ دفاع مقدس است که همزمان با تقویم عملیات‌های سال‌های ۶۰ و ۶۱، روایت بی‌واسطه‌ای از دیده‌هایش در خط مقدم ارائه می‌دهد.


به گزارش نوید شاهد البرز، شهید محمدرضا آهنگ در ۲۹ شهریور ۱۳۳۷ در تهران و در یک خانواده مذهبی و انقلابی به دنیا آمد. پس از اتمام تحصیلات متوسطه و اخذ دیپلم تجربی، بلافاصله در دانشگاه پذیرفته شد. او که در دوران دانشجویی حامی خانواده بود، با اوج‌گیری انقلاب اسلامی در تظاهرات ضد رژیم پهلوی حضور فعال داشت. پس از پیروزی انقلاب، به عضویت جهاد سازندگی درآمد و به عنوان مسئول کمیته درمان در مناطق تهران، کرج، ورامین و زاهدان خدمت کرد. با شروع جنگ تحمیلی، داوطلبانه به جبهه اعزام شد و در عملیات‌های مختلفی شرکت کرد. سرانجام در جریان عملیات کربلای ۵، در دوم بهمن ۱۳۶۵ در منطقه شلمچه به شهادت رسید.

                                       وقتی تپیدن قلبم با غریو سلاحم یکی شد                                                                            

این نوشتار، روایتی بی‌پیرایه و دست‌اول از خاطرات رزمنده «محمدرضا آهنگ» از دوران دفاع مقدس است که همزمان با فهرست عملیات‌های مهم سال‌های ۱۳۶۰ و ۱۳۶۱، شرح لحظه‌به‌لحظه تجربیاتش در قلب نبرد را بازگو می‌کند.

نویسنده در بخشی از این خاطرات، صحنه هولناک درگیری را این‌گونه توصیف می‌کند: «وقتی سفیر گلوله و ترکش مماس با سر و بدن می‌گذرد و غریو توپ‌ها و تانک‌ها و خمپاره‌ها و مسلسل‌های سنگین دشمن فضا را می‌لرزاند و میگ‌ها و میراژهای دشمن یکی پس از دیگری به بمباران مشغولند... پیش رویت جز دود، خاک، جسد، خون و آتش چیزی دیده نمی‌شود.»

او در جایی دیگر، از آن‌چه خود «معجزه قدرت الهی» می‌خواند، سخن می‌گوید: «در آن هنگام که خود و دوستانم بر پشت یک خاکریز، منتظر حمله بودیم، ناگهان با تکبیر «بسم‌الله القاسم الجبارین» از جای برخاستیم. گویی قدرتی مافوق به ما داده شده بود. آنقدر که ترسی از مرگ نداشتیم. اسلحه را محکم فشردیم و در دل سپاه دشمن یورش بردیم.»

این رزمنده سپس با حیرت از عملکرد خود می‌پرسد: «خدایا چگونه توانستم؟ منی که دل کشتن مگس موذی را نداشتم، منی که طاقت کشتن مورچه‌ای را نداشتم... چگونه توانستم ساعتی چنین بر آتش دشمن بتازم و در آن بیابان خشک پر از تله‌های انفجاری، چنان پیشروی کنم؟ این در قدرت جسم و روح و فکرم نمی‌گنجد.»

این خاطره شخصی، همزمان با یادآوری فهرستی از عملیات‌های سرنوشت‌ساز آن دوران – از ثامن‌الائمه و شکست محاصره آبادان در مهر ۱۳۶۰ گرفته تا فتح خرمشهر در سوم خرداد ۱۳۶۱ – در کنار هم، تصویری زنده و ملموس از فضای خط مقدم و روحیات رزمندگان دفاع مقدس ترسیم می‌کند. روایتی که شجاعت را نه امری انتزاعی، که تجربه‌ای انسانی و سرشار از تضادهای درونی نشان می‌دهد.

 
 
 
انتهای پیام/

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه