من خلبان «مختار غفوری»، زنده هستم
به گزارش نوید شاهد لرستان، شهید غریب اسارت «مختار غفوری» در سال ۱۳۳۳ در روستای پهنایی در خانوادهی مذهبی دیده به جهان گشود. از همان کودکی با مسائل دینی نماز و روزه آشنا شد و هیچ وقت نماز و روزه اش را ترک نمیکرد در سن ۶ سالگی وارد دبستان شد؛ و جهت ادامهی تحصیل مجبور به مهاجرت به شهر قاین شد. پس از مدتی به علت فقر مالی و مشکلات زندگی نتوانست درسش را ادامه دهد و ترک تحصیل کرد وبرای کمک به مخارج زندگی خانواده برای کار راهی مازندران شد.
پس از مدت یک سال به خدمت سربازی رفت. به تهران منتقل شد وبعد از سربازی وارد نیروی هوایی شده و برای تکمیل درسش راهی آمریکا و بعد دوسال به ایران بازگشت و پس از آن عازم جبهههای حق علیه باطل شد. در سال ۱۳۶۳ ازدواج کرد و ثمرهی این ازدواج یک پسر میباشد و در همان سال در یکی از عملیات پروازی به خاک عراق داشت به اسارت درآمد و پس از آن مفقودالاثر گردید.

محمدحسن ظفری از آزادگان سرافراز دفاع مقدس نحوه شهادت غریبانه این شهید بزرگوار را روایت کرده است:
هنوز هم آن روزِ تبادل اسرا را با جزئیات به خاطر دارد؛ روزی که قرار بود آزادی از پشت سیمخاردارها لبخند بزند، اما تقدیر چیز دیگری نوشت. اسرا را جمع کردند، اسمها خوانده شد، امید در دلها جوانه زد. اما درست لحظهای که فکر کردند نوبتشان رسیده، گفتند ظرفیت تمام شده؛ باید برگردند. آنها را دوباره به اردوگاه اطفال بردند.
در همان شلوغی و رفتوآمد، مردی آرام نزدیک شد. یک کپسول کوچک در دست داشت؛ کپسولی که انگار وزنش از یک دنیا بیشتر بود. آن را به محمدحسن داد و گفت: «این را ببر ایران… به خانوادهاش برسان.» محمدحسن پرسید: «این کاغذ را از کجا آوردی؟» مرد آهی کشید و گفت: «وقتی در استخبارات بودم، مختار غفوری—کمکخلبان اف-۴—را بعد از کلی شکنجه انداخته بودند داخل دستشوییها. همانجا نگهش میداشتند. این کپسول را همانجا به من داد… گفت اگر روزی آزاد شدی، به خانوادهام خبر بده که زندهام.»
محمدحسن کپسول را باز کرد. داخلش یک کاغذ کوچک بود، با خطی ریز و لرزان نوشته بود: «من خلبان مختار غفوری زنده هستم…» آدرس و شماره تلفن پدرخانمش در قائن هم نوشته شده بود؛ آخرین امید یک اسیر شکنجهدیده.
وقتی محمدحسن به ایران برگشت، اولین کاری که کرد رفتن به قائن بود. درِ خانه آقای سوزنی را زد و ماجرا را تعریف کرد. همسر مختار غفوری هم آمد. محمدحسن کپسول، نوشته و روایت آن روزها را برایشان بازگو کرد. چهره خانواده میان اشک و لبخند مانده بود؛ امیدی که سالها خاموش شده بود، دوباره روشن شد.
آنقدر خوشحال شدند که حتی یک سکه بهار آزادی به محمدحسن هدیه دادند؛ هدیهای از سر قدردانی، نه از سر رسم.
اما حقیقت اسارت همیشه نیمهتمام است؛ گاهی خبری از بازگشت نیست، فقط روایتی میماند و دلی که سالها چشمبهراه میماند.
انتهای پیام/