کد خبر : ۶۱۰۲۳۷
۱۳:۲۸

۱۴۰۴/۱۱/۰۶
روایتی از غریبی تنها؛

زهر جاسوسان به کام محمد نشست

شهید رضایی غریبانه و مظلومه به شهادت رسید.


به گزارش نوید شاهد همدان، شهدای غریب اسارت ستاره‌های درخشان آسمان تاریک و ظلمانی غربت بودند که با نور و روشنایی خود به جان‌ها امید دادند. یکی از این ستاره‌ها شهید «محمد رضایی» است که با درخشش خود در دل ظلمات تکریت چشم‌های همگان را به خود خیره کرد.

محمدمهدی عبدالهی از آزادگان خراسان رضوی در خاطراتی از شهید محمد رضایی می‌گوید:

در کربلای ۴ به اسارت نیرو‌های بعثی درآمدم. به همراه سایر اسرا نزدیک غروب به بغداد و بیمارستان تموز رفتیم، عکسی از سرم گرفتند و به واسطه ترکشی که در چشمم فرورفته بود مجبور به تخلیه چشمم شدند، در اتوبوسی که به عنوان آمبولانس از آن استفاده می‌کردند با محمد رضایی آشنا شدم، جوانی نجیب و کم سن از اهالی مشهد که او نیز در کربلای ۴ به اسارت درآمده بود.

پس از بیمارستان تموز همه اسرا را به سلول‌های الرشید بغداد منتقل کردند، دوماهی در آنجا بودیم و بعد اردوگاه تکریت ۱۱ رفتیم.

در اردوگاه از هم جدا شدیم و هرکدام در بندی جای گرفتیم. از آنجایی که اسرای مفقودالاثر در آسایشگاه تکریت ۱۱ نگه داشته می‌شدند، امکانات زیادی نداشتیم و ما فقط یک دست لباس داشتیم که وقتی لباس هایمان را می‌شستیم دیگر لباسی نبود که بپوشیم. حمام نوبتی بود و هر بندی در ساعات مشخص و در روز‌های خاصی که توسط بعثی‌ها مشخص می‌شد باید از آن استفاده می‌کردند.

در یکی از روز‌ها که نوبت حمام بند ۳ بود از پنجره‌های اردوگاه محمد را دیدیم که او را با یک لباس زیر از بند ۳ به بند ۱ آوردند. محمد لباسش را شسته و روی سیم خاردار‌ها انداخته بود تا خشک شود. عدنان و علی دو جلاد معروف تکریت ۱۱ محمد را از داخل بند خارج کرده و او را به داخل حمام بردند و همه کسانی که حمام بودند را به داخل آسایشگاه فرستادند و ضرب و شتم محمد شروع شد.

خونمان به جوش آمده بود ولی کاری از دستمان برنمی آمد. به ما دستور دادند دراز بکشید و پتو‌ها را روی خود بکشید تا صدای فریاد‌های محمد را نشنویم ولی بااین حال صدای محمد می‌آمد. او اسامی اهل بیت را فریاد می‌زد. بعد از مدتی صدای شکستن شیشه آمد و همچنان محمدی که با آن پیکر نحیف و ضعیف در زیر دست و پا‌های آن جلادان در حال جان دادن بود.

به یکباره صدای یاحسین گفتن‌های محمد به پایان رسید، به طور پنهانی از دریچه اساشگاه به بیرون نگاه کردم و دیدم که محمد را داخل پتو پیچیده و در حیاط آسایشگاه گذاشتند، با سیم تلفن پتو را پیچیدند و او از اردوگاه بیرون بردند.

به گفته یکی از شاهدان عدنان و علی به قدری محمد را زده بودند که گوشت و خون‌های محمد روی در و دیوار حمام پاشیده و پیکر ضعیفش در زیر شیشه‌های شکسته حمام غلطانده و بار‌ها در زیر آبجوش برده و نمک روی زخم هایش ریخته بودند و در اخر صابون را در داخل حلقش فرو کرده بودند تا صدای یازهرا و یاحسین گفتن‌های محمد را خفه کنند.

بعد‌ها مشخص شد که جاسوسان نام محمد را به عنوان یکی از مهره‌های اصلی اطلاعات عملیات به عراقی‌ها داده‌اند و بعثی‌ها نیز با بدترین شکنجه‌ها قصد تخلیه اطلاعاتی محمد داشتند ولی تقدیر برای محمد اینچنین نوشته بود که پیکر نحیف و ضعیفش در زیر شکنجه‌های بعثی‌ها زیر دست جلادان شرحه شرحه شود.


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه