آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۰۱۷۸
۱۰:۰۳

۱۴۰۴/۱۱/۰۶

خاطرات/ گاهی از صبوری اش رنج می‌بردم

مادر شهید «علی اکبر اسلامی بلده» می‌گوید: شهید وقتی هنوز به دنیا نیامده بود و در رحم من جای داشت بسیار صبور بود وقتی به دنیا آمد هم همین طور بود گاهی از صبوری اش رنج می‌بردم و موجب شگفتی من بود هنگامی که درون گهواره گریه‌های خفیفی می‌کرد گهواره اش به خودی خود تکان می‌خورد.


به گزارش نوید شاهد مازندران، شهید «علی اکبر اسلامی بلده» یکم فروردین ۱۳۴۳، شهرستان نور به دنیا آمد. پدرش رضا و مادرش فاطمه نام داشت و سرانجام در تاریخ ششم بهمن ماه ۱۳۶۵، در شلمچه بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. پیکر این شهید بزرگوار در گلزار چمستان به دنیا آمد.

خاطرات/ گاهی از صبوری اش رنج می‌بردم

چند خاطره‌ای از شهید «علی اکبر اسلامی بلده»

مادر شهید: شهید وقتی هنوز به دنیا نیامده بود و در رحم من جای داشت بسیار صبور بود وقتی به دنیا آمد هم همین طور بود گاهی از صبوری اش رنج می‌بردم و موجب شگفتی من بود هنگامی که درون گهواره گریه‌های خفیفی می‌کرد گهواره اش به خودی خود تکان می‌خورد پدرش روحانی بود و همیشه در منزل ما رفت و آمد بود و من کار زیادی در منزل داشتم و شهید درون گهواره به من خیره می‌شد و گریه نمی‌کرد تا کارم تمام شود و به سراغش بروم وقتی کمی بزرگ شد و هنوز نمی‌توانست دو زانو بنشیند با آن زبان شیرین کودکانه می‌گفت: «مامان چطور نماز می‌خوانی چه می‌گویی، به من هم یاد می‌دهی تا من هم نماز بخوانم» و من هم به او یاد می‌دادم لالایی را با قرآن، خواب را با قصه‌های قرآنی، بغل کردن را با قرآن و همه‌ی کار‌های او را با قرآن انجام دادم و در همان کودکی علاقه اش به قرآن زیاد شد و دوست داشت در آینده روحانی شود وقتی به مدرسه می‌رفت می‌گفت: «مادر در خریدن لباس برایم دقت کنید که یک وقت لباسی را نپوشم که باعث حسرت بچه‌های دیگر شود» همه او را دوست داشتند از استاد و شاگرد و دوستان و بستگان.

شهید وقتی تحصیلات راهنمایی را به پایان رساند علاقه‌ی زیادی به روحانیت داشت کلاً خانواده ما روحانی بودند و ایشان می‌گفت: «مادر روزی می‌شود من هم مثل پدرم در لباس روحانی باشم» آرزوی دیرینه اش بود و از او می‌پرسیدم چرا دوست داری روحانی شوی؟ می‌گفت: «می‌خواهم برای تربیت جوانان کوشا باشم» وقتی جنازه پسرم را آوردند پدرش کف پای او را بوسید، زیرا همیشه قبل از اعزام کف پای پسرم را می‌بوسید از زیر قرآن او را رد می‌کرد و می‌گفت پسرم برو راه قرآن ادامه دهنده‌ی راه تو باشد. شهید به جبهه و جنگ بسیار علاقه داشت وقتی بچه بود با تفنگ پلاستیکی با برادرش بازی می‌کرد. هر موقع منطقه او را می‌خواستند سریع اعزام می‌شد ما را به کار‌های خیر سفارش می‌کرد و هیچگاه شهید چشمانش به زن نامحرم نمی‌افتاد همیشه سرش پایین بود و هرگز در چشم زن نا محرم نگاه نمی‌کرد.

خواهر شهید: فردی با تقوا و با ایمان بودند. بسیار انسانی خوش رفتار و با محبت بودند. قول و عملش یکی بود به نامحرم نگاه نمی‌کرد. غیبت و دروغ هرگز نمی‌گفت. بسیار پایبند و معتقد به مسائل دینی و شرعی بود.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه