کد خبر : ۶۰۹۸۱۰
۲۳:۰۹

۱۴۰۴/۱۰/۳۰
به مناسبت شصت و ششمین سالگرد ولادت قائم مقام لشکر ۲۷ حضرت رسول (ص) شهید «سید محمدرضا دستواره»؛

هیچ‌گاه نماز اول وقتش ترک نمی‌شد

معصومه دستواره همسر شهید «سید محمدرضا دستواره» نقل می‌کند: «هیچ‌گاه نماز اول وقتش ترک نمی‌شد. همیشه و در هر شرایطی سعی می‌کرد نماز جماعت را برپا کند. وقتی نماز می‌خواند، صورتش از اشک خیس می‌شد، خصوصا گاهی که نمی‌دانم چه مسائلی برایش پیش می‌آمد ولی می‌دیدم سید با صدای بلند در نماز گریه می‌کرد. آنقدر گریه می‌کرد که اطرافیان را تحت تاثیر قرار می‌داد.»


هیچ‌گاه نماز اول وقتش ترک نمی‌شد

به گزارش نوید شاهد شهرستان‌های استان تهران، شهید «سیدمحمدرضا دستواره»، یادگار سیدنقی و قدسی یکم بهمن ماه سال ۱۳۳۸ در شهرستان ری به دنیا آمد. وی تا پایان دوره متوسطه در رشته تجربی درس خواند و دیپلم گرفت. مدتی در کمیته انقلاب اسلامی کار می‌کرد. سال ۱۳۶۲ ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد و سپس به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. این شهید گرانقدر سیزدهم تیر ماه سال ۱۳۶۵ با سمت قائم مقام لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) در مهران توسط نیرو‌های عراقی بر اثر اصابت ترکش به قلب و پهلو به شهادت رسید. مزار وی در بهشت زهرای شهرستان تهران واقع است.

لازم به ذکر است برادران دیگر سید محمدرضا که سیدمحمد و سیدحسن نام دارند نیز به شهادت رسیدند.

روایتی از معصومه دستواره همسر شهید «سید محمدرضا دستواره» را در ادامه می‌خوانیم:
 
هیچ‌گاه نماز اول وقتش ترک نمی‌شد. همیشه و در هر شرایطی سعی می‌کرد نماز جماعت را برپا کند. وقتی نماز می‌خواند، صورتش از اشک خیس می‌شد، خصوصا گاهی که نمی‌دانم چه مسائلی برایش پیش می‌آمد ولی می‌دیدم سید با صدای بلند در نماز گریه می‌کرد. آنقدر گریه می‌کرد که اطرافیان را تحت تاثیر قرار می‌داد.
 
به مناسبت شهادت برادر کوچکترش، سید حسین، به تهران آمده بودیم. بعد از مراسم ختم، از پدر و مادرش عذرخواهی کرد و گفت: «باید به منطقه برگردم، نمی‌توانم در تهران بمانم». حتی من خواهش کردم که، چون حسین تازه شهید شده، بمانم و در دیگر مراسم او شرکت کنم. اما او گفت: «شما بدون من تا حالا در تهران نبودید، حالا هم نباشید.»
 
ساعت ۱۲ شب به طرف جنوب حرکت کردیم. در راه مرتبا از حسین صحبت می‌کرد و می‌گفت: «سن حسین کمتر از من بود، کمتر از من هم جبهه بود، ولی، چون خالص بود خدا او را طلبید.»
 
واقعا می‌سوخت و من تا آن زمان او را آن‌طور ندیده بودم. همان روز که به اندیمشک رسیدیم، به منطقه رفت، شب دوشنبه بود که تماس گرفت و گفت: «حاج خانم، شب دعای توسل بگیرید.» گفتم: مگر خبری هست؟ و ایشان تاکید کردند: «شما سعی کنید دعای توسل بگیرید.» و بعد گفت: «حاج خانم شما مرا حلال کنید.»
 
من باور نکردم و طبق عادت خود ایشان به شوخی گفتم: «می‌خواهید احساسات مرا تحریک کنید؟» گفت: «نه حاج خانم، این دفعه با دفعه‌های دیگر فرق می‌کند. شما مرا حلال کنید.» گفتم: «من که از شما بدی ندیدم شما باید مرا حلال کنید.» گفت: «من از شما جز خوبی چیز دیگری ندیدم، شما همیشه به خاطر من آواره بودید.»
 
تا آن موقع هیچ وقت این طوری خداحافظی نکرده بودیم. حاجی دقیقا می‌دانست چه زمانی شهید می‌شود و من غافل بودم.
 
انتهای پیام/

گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه