آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۰۹۸۰۴
۲۱:۴۲

۱۴۰۴/۱۰/۳۰
خاطرات شهید «ابراهیم رستمی» از زبان فرمانده شهید «جواد بی آزار»

فراتر از ایثار

«جواد بی آزار» می‌گوید: آرامش موقتی ایجاد شد. چشم هایم را باز کردم تا با دقت اطرافم را نگاه کنم، که چه اتفاقی افتاده است؟ تازه فهمیدم از چه خطر بزرگی جان سالم به در برده‌ام. حاج ابراهیم کنارم بود، گفت: خدا رحم کرد. گفتم: حاجی این چه کاری بود که کردی؟ در حالی که گرد و خاک لباسش را می‌تکاند؛ با نجابت همیشگی خود سرش را پایین انداخت و گفت: حاج آقا ببخشید! شما حواستان نبود؛ متوجه شدم که یکی از بمب‌ها دقیقا نزدیک به شما در حال فرود آمدن است، آن قدر فاصله اش با زمین کم بود که فرصت نکردم با داد و فریاد شما رو خبر کنم، مجبور شدم شما رو به سمت دهانه‌ی پل هل بدهم.


فراتر از ایثار
به گزارش نوید شاهد کرمانشاه، شهید «ابراهیم رستمی» یکم فروردین ۱۳۴۲ در اسلام‌آباد غرب به دنیا آمد. پدرش شهباز و مادرش فاطمه نام داشت. تا سوم متوسطه در رشته تجربی درس خواند. از سوی جهاد سازندگی در جبهه حضور یافت. ۳۱ فروردین ۱۳۶۵ با سمت فرمانده گردان امام حسن مجتبی (ع) در فاو عراق بر اثر اصابت ترکش به دست و صورت، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.

روایتی شنیدنی از فرمانده شهید«ابراهیم رستمی»
بهار سال ۱۳۶۵ در منطقه فاو بودیم. باید کاری انجام می‌دادم. مقابل پل ایستادم، ارتفاع آن را نگاه کردم. به نظرم خیلی عمیق آمد. غرق افکارم بودم که ناگهان سنگینی عجیبی مرا به دهانه‌ی عمیق پل هل داد و به آنجا پرت کرد. با همان جسم سنگینی که مرا هل داده بود، بر روی سنگ ریزه‌ها و خار و خاشاک غلتیدم و به ته گودی افتادم.
 قبل از آن که بتوانم ذهنم را جمع کنم و اتفاقی که برایم افتاده بود را بررسی کنم و یا درد ناشی از سقوط به گودی پل را حس کنم؛ یک باره صدای انفجار مهیبی زمین را به شدت لرزاند. با صورت روی زمین دراز کشیدم و از شدت صدای انفجار، دست‌ها را روی گوش هایم گذاشتم. یک لحظه صورتم را از روی خاک بلند کردم و به اطرافم نگاه کردم. خاک و ترکش مانند تگرگ بر روی من و بدنی سنگینی که کنارم افتاده بود، می‌بارید. همه جا را دود غلیظ انفجار و گرد و خاک فرا گرفته بود و تنها صدای زوزه‌ی ترکش‌های ریز و درشتی که از روی سرمان می‌گذشت به گوش می‌رسید، چون در گودی بودیم، ترکش به ما اصابت نمی‌کرد مدتی طول کشید تا صدای زوزه ترکش‌ها آرام آرام کم و بعد از مدتی صدا‌ها کاملا" قطع شد و گرد و غبار هم فرو نشست.
 آرامش موقتی ایجاد شد. چشم هایم را باز کردم تا با دقت اطرافم را نگاه کنم، که چه اتفاقی افتاده است؟ تازه فهمیدم از چه خطر بزرگی جان سالم به در برده‌ام. فرصتی پیدا کردم تا به جسم سنگین همراهم نگاه کنم.
حاج ابراهیم کنارم بود، گفت: خدا رحم کرد. گفتم: حاجی این چه کاری بود که کردی؟
 در حالی که گرد و خاک لباسش را می‌تکاند؛ با نجابت همیشگی خود سرش را پایین انداخت و گفت: حاج آقا ببخشید! شما حواستان نبود؛ متوجه شدم که یکی از بمب‌ها دقیقا نزدیک به شما در حال فرود آمدن است، آن قدر فاصله اش با زمین کم بود که فرصت نکردم با داد و فریاد شما رو خبر کنم، مجبور شدم شما رو به سمت دهانه‌ی پل هل بدهم.
 ابراهیم بعد از مکثی کوتاه دوباره گفت: خلاصه حاج آقا ببخشید! نمی‌دانستم چه بگویم! او با هوش و ذکاوت خود در یک آن مرا از تیررس انفجار دور کرده و خودش را سپر بلای من ساخته بود. به خاطر این همه از خودگذشتگی اش، نمی‌دانستم چگونه از او تشکر کنم. زبانم توان تشکر از او را نداشت.
انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه