به گزارش نوید شاهد استان مرکزی، شهید «حبیب حسنی» در ۲۹ مهرماه سال ۱۳۴۷ در دلیجان متولد شد. بر اساس روایت پدرش، او از بدو تولد تا چهل روزگی پیوسته گریه میکرد، اما پس از آن کودکی سالم بود. حبیب تا کلاس سوم دبیرستان درس خواند و پس از آن تمام همّت خود را برای حضور در جبهه گذاشت. او در اولین اعزام، در حدود ۱۷ سالگی، در منطقه فاو دچار موج انفجار شد و پس از دو ماه بهبودی، دوباره اصرار بر بازگشت به جبهه داشت.
پدرش که میوهفروشی داشت، با اعزام مجدد او مخالفت کرد. حبیب در پاسخ گفت: «سهمی نیست؛ من باید بروم تا از ناموس خودم محافظت کنم.» او با استناد به فرمایش حضرت علی(ع)، هشدار درباره کفر و از دسترفتن ناموس، و نیز یادآوری آرزوی پدر برای شهادت در رکاب امام حسین(ع)، پدر را قانع کرد و برای آخرین بار راهی جبهه شد.
این بسیجی فداکار، پس از ۴۵ روز حضور در خطه شلمچه، در تاریخ ۱۸ دیماه ۱۳۶۶، در جریان عملیات پدافندی در کانال پرورش ماهی شلمچه، بر اثر اصابت ترکش به سر، گردن و چشم، به درجه رفیع شهادت نائل آمد. پدرش چهار روز قبل از دریافت خبر رسمی، در عالم خواب دیده بود که اسبابواثاث خانهشان به امانت نزد پنجره حضرت عباس(ع) گذاشته شده است. پیکر مطهر حبیب در زادگاهش دلیجان به خاک سپرده شد.
در وصیتنامه، این شهید با اشاره به ارزش خون شهیدان، از خانواده و آشنایان حلالیت طلبیده و خطاب به مادرش نوشته است: «اگر میخواهید برایم گریه کنید، به یاد سالار شهیدان حسین(ع) بیفتید و برای او گریه کنید.» او همچنین با بیان ندای «هل من ناصر ینصرنی» امام حسین(ع)، بر لزوم یاری امام خمینی(ره) و تشکیل «ارتش بیستمیلیونی» تأکید کرده است.
شهادت حبیب حسنی، روایتی از عزم آهنین نوجوانانی است که با وجود مخالفت خانواده و مجروحیت، بارها و بارها به جبهه بازگشتند و در نهایت، آرزوی شهادت در راه خدا را محقق ساختند.
متن وصیتنامه
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
إِنْ شَاءَ اللَّهُ به جهاد مقدس خود ادامه داده و با سعی مستمر و روزافزون در دو بعد جهاد اکبر و جهاد اصغر، زمینه را برای قیام نهایی آمادهتر سازیم و به مقام قرب الهی نایل گردیم. هیچوقت خون شهید از بین نمیرود و خون شهید بر زمین نمیریزد. خون شهید، هر قطرهاش تبدیل به صدها قطره و هزارها قطره، بلکه به دریایی از خون [تبدیل] و در پیکره اجتماع وارد میگردد. پیغمبر فرمود: «مَا مِنْ قَطْرَةٍ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ مِنْ قَطْرَةِ دَمٍ فِی سَبِیلِ اللَّهِ». هیچ قطرهای، در مقیاس حقیقت، در نزد خدا از قطره خونی که در راه خدا ریخته شود، بهتر نیست. شهادت، تزریق خون است به پیکر اجتماع. این شهدا هستند که در پیکر اجتماع و در رگهای اجتماع، خاصه اجتماع کسانی که دچار کمخونی هستند، خون جدید وارد میکنند.
من از یکایک آشنایان، برادران و کسانی که با من سلام و علیک دارند، حلالیت میطلبم و امیدوارم که مرا حلال کنید؛ علیالخصوص پدرم، علیالخصوص مادر عزیزم که خیلی شبها و روزها مرا توجه و نگهداری کرده است. امیدوارم و آرزو دارم که ای مادر عزیز، مرا حلال نمایی. اگر میخواهید برایم گریه کنید، به یاد سالار شهیدان حسین(ع) بیفتید و برای سالار شهیدان گریه کنید؛ چرا که گریه کردن برای مظلومیت حسین(ع) در دنیای اخروی، ثناگوی و شفاعتدهنده شما عزیزان است.
حال، عرصهای به جز تقسیم مالی خویش و ادای دین خویش ندارم. اگر پولی در صندوقچهام داشته باشم و یا اگر پولی در جیبم داشته باشم، طبق موازین اسلامی به پدرم واگذار میکنم و یا اگر حقی بر گردنم باشد که باید ادا شود، به پدر عزیزم وا میگذارم و امیدوار هستم پولی که در دفترچهام است، به پدر عزیز بخشیده شود. و حال اگر حلالیتی است، باید که پدر و مادر ببخشند و چون چیز دیگری ندارم که ببخشم، تنها در دنیای اخروی شما عزیزان را شفاعت میکنم. کسانی را شفاعت میکنم که مرا حلال کردهاند، همچون پدر و مادر عزیزم که مرا سربلند نگه داشتهاند.
وَالسَّلَام. و حال، چون چیز دیگری ندارم که به مادرم ببخشم، تنها مادر عزیزم را شفاعت میکنم.
خدایا! خدایا! تا انقلاب مهدی، خمینی را نگه دار.
السَّلَامُ عَلَی الْحُسَیْنِ وَ عَلَی الْأَرْوَاحِ الَّتِی حَلَّتْ بِفِنَائِکَ. إِلَیْکَ مِنِّی سَلَامُ اللَّهِ.
ز کجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود؟
به کجا میروم آخر، ننمایی وطنم.
مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک؛
چند روزی قفسی ساختهاند از بدنم.
با سلام و درود به رهبر کبیر انقلاب اسلامی و فرمانده کل قوا حضرت امام خمینی(رُوحِی لَهُ الْفِدَاءُ) و با آرزوی پیروزی بر دشمنان کفرستیز اسلام در جبهههای حق علیه باطل.
در آن هنگام که سالار آزادمردان، سرور شهیدان، حضرت سیدالشهدا حسین بن علی(ع) به اطراف خود نگاه کرد و یاران با وفای خود ـ که بهترین یاران در طول زمان هستند ـ را از دسترفته دید؛ در آن هنگام که بدن حبیب بن مظاهر بر اثر اصابت نیزهها سوراخسوراخ، و دست و سر مبارک علمدار خود ابوالفضل العباس(ع) را از تن جدا شده، و بدن علیاکبر(ع) را تکهتکه شده، و بالاخره گلوی علیاصغر(ع) را بر اثر تیر سهشاخه شرک و نفاق پاره، و خود را در مقابل انبوه ظالمان تنها و نزدیک به شهادت و لقای محبوب دید، فریاد برآورد: «هَلْ مِنْ نَاصِرٍ یَنْصُرُنِی؟»؛ آیا کسی هست که یاریام کند؟
اکنون با ندای ملکوتی «لَبَّیْکَ یَا خُمَیْنِی» میرویم تا به ندای نایب عظیمالشأن امام زمان(عج)، رهبر کبیر انقلاب امام خمینی(مَدَّ ظِلُّهُ الْعَالِی) جامه عمل بپوشانیم و «ارتش بیستمیلیونی» را تشکیل دهیم؛ تا همگان دست در دست یکدیگر، در صفوف الهی قرار گیرند و علیه طاغوت و کفر جهانی برخیزند.
ملت شهیدپرور ایران! در یاری و اطاعت از امام کوشش کنید، تا مقدمات ظهور ولیاللهالأعظم(عج) فراهم گردد و ندای ملکوتی «لَبَّیْکَ یَا خُمَیْنِی» در این است که شیاطین را بیش از پیش به وحشت انداخته و به مؤمنان و آزادمردان مژده فتح میدهد. امید است که به رهبری امام عزیز، بتوانیم در این راه مقدس که انتخاب کردهایم، ثابتقدم بمانیم.
منبع: اداره هنری، اسناد و انتشارات بنیاد شهید و امور ایثارگران استان مرکزی